دیروز در راه کلاس

بازهم دیروز در راه کلاس

چند دختر در خیابانی پلاس

رنگ بر مو، رنگ بر لب، رو قشنگ

سرخ جامه، سرخ تنبان ، پاچه تنگ

دستهای لاک خورده، مو بلوند

پر ز بوی ادکلن با بوی تند

یک نخ سیگار در دستانشان

چند چاک و جر روی تنبانشان

هر یکی می کرد با ناز و ادا

دیگری را بهر الواتی صدا

آن یکی می گفت: ژیلا جون من

ویسکی امشب باش تو مهمون من

دیگری می گفت او با التهاب

نه نمیشه مهمونم پیش شهاب

ناگهان در بین این ناز و ادا

یک نفر گفتا که ای مرد خدا

چشم های خویش را درویش کن

گر نخواهی ترک یک من ریش کن

من که از کردار خود غافل بدم

 سربزیر افکندم و عاقل شدم

حسین همتی 31/6/92

یک آرزوی محقق شده

بالاخره بعد از سالها یکی از آرزوهای دوران کودکی ام برآورده شد و آن دیدن و زیارت مرد مبارز جنگل، کوچک جنگلی بود.

از سال های دور وقتی سریال کوچک جنگلی با آن شعر و آهنگ زیبایش را می شنیدم دوست داشتم مزار سردار جنگل را زیارت کنم که جمعه این هفته این اتفاق افتاد.

سلیمان داراب محله ای که مزار میرزا در آنجا مدفون است با چه مظلومیت و غربتی، همیشه فکر می کردم باید جایی خیلی بزرگتر باشد مزار سرداری که تنها و بی یار در راه دین و قرآن و وطن سر از بدنش جدا شد.

و چه لذتی داشت در کنار میرزا نشستن و خاطرات او را برای او مرور کردن.

چقدر غریبانه زیست، غریبانه جنگید و غریبانه به شهادت رسید.