کور

مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وي لباس خود را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيد و وضو گرفت و برگشت تا اينكه در مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد و وضو گرفت و راهي مسجد شد در وسط راه با مردي كه چراغ در دستش بود روبرو شد از آن مرد پرسيد كه تو كي هستي مرد جواب داد كه من تو را ديدم كه دوبار در وسط را افتادي و با خودم گفتم كه راه تو را نوراني كنم تا بتواني به مسجد بروي و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند و مرد كور به آن مرد گفت كه بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد خودداري كرد دوباره به او گفت كه بيا نماز بخوانيم اين بار مرد به شدت خودداري كرد بعد از آن مرد كور از او پرسيد چرا دوست نداري نماز بخواني مرد در جواب گفت كه من شيطانم در بار اول من تو را بر زمين انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و براي بار دوم كه تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بار سوم ترسيدم تو را بيندازم مبادا دوباره برگردي و خداوند بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستا را ببخشد
پس اي برادران عزيز هيچ وقت راه نفوذي براي شيطان در بين خودتان ايجاد نكنيد
اميدوارم كه از اين مطلب استفاده ببريد

عینکی

عینک نمی زد که نگن عینکیه .  یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند

یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست ساعت

 بعد حساب داریم

بیماری وسواس و راههای درمان آن

يكي از بيماري‌هاي رواني كه انديشه جامعه امروزي ما را سخت درگير خود كرده است،بيماري رواني وسواس مي باشد.

امروزه،افراد زيادي با اين مشكل دست و پنجه نرم مي‌كنند و نه تنها با خود،بلكه با اطرافيان خود نيز درگيري‌هايي پيدا كرده‌اند. شخص وسواس،هميشه خود را از ديگران برتر،بهتر و پاكيزه‌تر مي‌بيند و همين،موجب دلگيري و رنجش اطرافيان مي‌شود. وسواس انواع گوناگوني دارد:وسواس فكري،اخلاقي و عملي و بايد بدانيم،همان طور كه شستشوهاي بيش از اندازه،پيامدهاي تلخ و ناگواري را به دنبال دارد،وسواس فكري هم با پريشان فكري ها و ناآرامي‌هايي كه زائيده پندارهاي غلط شخص بد فكر مي‌باشد،در نشست‌ و برخاست‌ها و روابط اجتماعي،موجب اختلاف‌هاي دامنه داري مي‌شود كه همه را در آتش سوزان خود مي‌سوزاند و خاكستر مي‌كند.

عوامل و ريشه‌هاي بيماري وسواس،عبارتند از:

1

ادامه نوشته

قرائتى از يك حديث نبوى پيرامون مراحل و دوره‏هاى تربيتى/ راهنماى تربيت

قالَ رَسولُ اللَّهِ (ص): الوَلَدُ سَيدٌ سَبعَ سِنينَ وَ عَبدٌ سَبعَ سِنينَ وَ وَزيرٌ سَبعَ سِنينَ. فَإن رَضيتَ خَلائِقَهُ لإحدى وَ عِشرينَ وَ إِلاّ فَاضرِبْ عَلى جَنبِهِ فَقَد أعذَرتَ إلى اللَّهِ تَعالى».(1)

شيعه هم از درياى بيكران قرآن كلام خدا بهره مى‏گيرد و هم از گنجينه احاديث و روايات رسول خدا و اهل بيت گرامى‏اش توشه بر مى‏دارد و افتخار آن دارد كه بيش از 14 قرن از هر دو ميراث گران‏سنگ رسول مكرم اسلام پاسدارى‏نموده و بهره‏ها جسته است. و اكنون نيز در خدمت اين هر دو، با حقايق عالم مرتبط است. هم از اين رو كوشيده است تا با فهم كامل‏تر كتاب و سنت، محتواى معارف خود را غنا بخشد و با عمل به آن تكامل انسانى يافته و جامعه‏اى الهى ايجاد نمايد.

يكى از احاديث پر ارزش نبوى كه در باب تربيت اولاد، راهنماى همه پدران و مادران و مربيان است، اين روايت شريف است:

فرزند، هفت سال مولى، هفت سال بنده، و هفت سال وزير است. پس اگر در سال بيست و يكم روحيات او مورد رضايت تو بود (شكر خداى نما) و الاّ واگذار، كه در پيشگاه خدا معذورى.

اين بيان كوتاه، به واقع چهره زيباى يك گزارش مفصّل و يك دستورالعمل طولانى است كه در نهايتِ لطافت، شيوايى و اختصار، روشنگر مسير حركت پدران و مادران و مربيان است و در پشت پرده ايجاز و اختصارِ اين كلام، گنجينه‏اى ارزشمند از تعاليم الهى نهفته است.

1. اين روايت شريف داراى دو چهره انشايى و اخبارى است. از يك سو، توصيفى از چگونگى وضعيت درونى‏فرزندان در سنين مختلف است و نحوه نگرش كودك به خود را در دوران‏هاى متفاوت زندگى مى‏نماياند، و از ديگر سوى، توصيه و دستورالعملى براى مربيان، تا شيوه برخورد با رفتارها و حالات روحى كودك را در ادوار گوناگون آموزش دهد. كوتاه سخن آنكه، اين كلام نورانى به زيبايى بيان مى‏كند كه نحوه نگرش فرزند به خويش، اينگونه «هست» و شيوه برخورد با او چنين «بايد»

2. مخاطبِ اين سخن، همه كسانى هستند كه به نحوى با كودكان و نوجوانان سر و كار دارند و با آنها مستقيم يا غير مستقيم روبرو مى‏شوند. همه پدران و مادران و مربيان و آموزگاران و بزرگترها.

3. «سيد» نماد موجودى است كه نظراً و عملاً نسبت به بندگان خود استقلال و اختيار تام دارد و خود را در رأى و حكم صائب مى‏بيند. نه با بندگانِ خود، در امور مشورت مى‏كند و نظر مى‏خواهد، و نه عمل خود را مطابق آرا و اميال آنها تنظيم مى‏نمايد و از آنها دستور مى‏گيرد. هميشه خود را نسبت به زيردستان، برتر ديده و صاحب اختيار مى‏داند. لذا انتظار اطاعت بى‏چون و چراى فورى از بندگان خويش دارد و هيچ‏گونه تخطّى و سرپيچى را بر نمى‏تابد.

4. «عبد» سمبل انسانى است كه نه در عمل استقلال دارد و نه رأى او، صائب و مقبول ديده مى‏شود. از اين جهت هيچ‏گاه طرف مشورت قرار نمى‏گيرد و تنها از او انتظار اطاعت و امتثال كامل مى‏رود. عبد هر چه بيشتر مطيع و منقاد و سر براه باشد و بى‏چون و چرا فرمان برد، كامل‏تر است. او خود را در صورت نافرمانى و تخطّى، مستحق تنبيه و شايسته ملامت و مجازات مى‏بيند و پذيراى تربيت مستقيم و أمر و نهى صريح است

5. «وزير» نماينده موجودى است كه رأى او مسموع و نظر او مورد احترام و شايسته دقّت است، امّا استقلال عملى‏نداشته و حكم او نافذ نيست. وزير خود را سزاوار مشاوره و نظرخواهى مى‏داند، و رأى مستقل مى‏دهد، و به هيچ روى تحمّل پرخاش و بى‏احترامى ندارد و أمر و نهى صريح و مستقيم را بر نمى‏تابد. در فرزانگى براى خود شخصيت و شأنى همسنگ امير و حاكم قائل است، گر چه نهايتاً تابع و مطيع اوامر اوست.

با توجه به اين مقدّمات، نحوه رويارويى با فرزندان در مسائل مختلف زندگى به خوبى روشن مى‏گردد، برخى از موضوعاتى كه لسان شيواى اين حديث گوياى آنها است از اين قرار است:

ادامه نوشته

ارتباط موثر

همه ما بخش عمده‏اى از زندگى خود را در ارتباط با ديگران مى‏گذرانيم يا در فكر آن به سر مى‏بريم. تحقيقات نشان داده است كه 75% اوقات روزانه ما صرف ارتباط با ديگران مى‏شود، پس مى‏توان گفت: 75% موفقيت‏هاى ما نيز به چگونگى روابطمان با ديگران بستگى دارد. از اين‏رو در دهه‏هاى اخير، توجه بسيارى به مبحث مهارت در روابط اجتماعى شده است و در روان‏شناسى گاهى با عنوان‏هايى مانند «ارتباط ميان فردى» يا «مهندسى رفتار ارتباطى»، مطرح مى‏شود.

از سوى ديگر، ميل به محبوبيت و داشتن پايگاه مردمى، يك نياز طبيعى در انسان است. همه ما دوست داريم ديگران به ما احترام كنند. اين ميل كه يكى از ويژگى‏هاى مهم دوره جوانى است، وقتى برآورده مى‏شود كه ارتباطى مؤثّر و سازنده داشته باشيم.

توجه بيش از حد جوانان به اين مقوله، موجب شده است كه يكى از دغدغه‏هاى قشر جوان را مقبوليت و پذيرش اجتماعى و نفوذ در دل‏ها و ارتباط مؤثّر داشتن، تشكيل دهد. و البته بايد به آنها حق داد، زيرا از يك‏سو، به افراد صاحب نفوذ در جامعه مى‏نگرند كه فاتح قلعه دل‏هايند و در هر كوى و برزن، نامشان بر سر زبان‏هاست و از سوى ديگر، به دليل جوان بودن و تجربه نداشتن از زندگى اجتماعى، خود را ناكام مى‏بينند. اما واقعيت اين است كه در جوانى نيز مى‏توان ارتباطى موفق داشت، به شرط آن‏كه مهارت‏هاى ارتباطى را بشناسد و آنها را به درستى به كار بندد.

ادامه نوشته

اخلاق در خانواده

اخلاق در خانواده

مهرورزى به فرزندان

محبت و خوش‏رفتارى، نقش بسيار مهمى در تربيت صحيح فرزند دارد. محبت، احساسات پاك كودك را شكوفا مى‏سازد و كمبود عاطفه و عقده‏هاى روانى، دامن‏گير فرزندان نمى‏شود. همچنين، زمينه رحمت خداوند را فراهم مى‏سازد.

امام صادق «عليه‏السلام» مى‏فرمايد:

«اِنَّ اللّهَ عزّوجَلَّ لَيَرْحَمُ الرَّجُلَ لِشِدَّةِ حُبِّهِ لِوَلَدِه»

«خداوند بزرگ به آدمى به خاطر شدت علاقه و دوستى به فرزندش، رحم مى‏كند.»

ايشان در سخن ديگرى فرموده است:

«اَحبُّوا الصِّبْيانَ وَ ارْحَمُوهُم وَ اِذا وَعَدْتُمُوهُم فَفُوا لَهُم فَانَّهُم لا يَروُنَ اِلاّ اَنَّكُم تَرْزَقُونَهُم».

«به كودكان محبت كنيد و به آن‏ها رحم نماييد و هرگاه به آنان وعده‏اى داديد، وفا كنيد؛ زيرا آن‏ها شما را روزى دهنده خود مى‏دانند.»

رسول گرامى اسلام در منزل همه روزه كه از خواب بر مى‏خاست، دست محبت بر سر فرزندان خود مى‏كشيد.

امام صادق «عليه‏السلام» از رسول خدا «صلى الله عليه و آله» نقل مى‏كند:

«مَنْ قَبَّلَ وَلَدَه كَتَبَ اللّهُ عَزُّوجَلَّ لَهُ حَسَنةً وَ مَن فَرَحهُ فَرَّحَهُ اللّهُ يَوْمَ القِيامَةِ»

«آن كس كه فرزند خود را ببوسد، خداوند حسنه‏اى در نامه عمل او مى‏نويسد و هر كس كه فرزندش را شاد كند، خدا او را در روز قيامت شاد خواهد كرد.»

فرزندان امروز، پدران و مادران و مسئولان فردايند. اگر به قدر كافى و به شايستگى محبت نبينند، به كمبود عاطفه دچار مى‏شوند و در آينده، جامعه با نشاطى نخواهيم داشت. بر همين اساس، امام صادق «عليه‏السلام» توصيه مى‏كند:

«أكثِروا من قُبلةِ اولادِكم فانَّ لَكُم بِكُلِّ قُبْلَةٍ دَرَجةً»

«فرزندانتان را زياد ببوسيد؛ زيرا براى شما در هر بوسه‏اى درجه‏اى است.»

 

 

 

ادامه نوشته

چگونه خواستگاري كنيم؟

خواستگاري، اولين گام در ازدواج نيست

به نظر مي‌رسد كه قبل از اقدام به خواستگاري، شايسته است فرد از آمادگي‌هاي شناختي خانوادگي و اقتصادي برخوردار باشد و به عبارت ديگر، فرد بايد از معيارهاي يك ازدواج موفق، آگاهي كافي داشته باشد و ويژگي‌هاي يك همسر شايسته و لايق را بشناسد و از ملاك‌هاي اساسي و غيراساسي، اطلاع كافي داشته باشد؛ تا هنگام جمع‌بندي و تصميم‌گيري، بتواند ملاك اساسي را فداي ملاك غيراساسي نكند. براي اين كار، بايد با مطالعه يا با مشورت با افراد با تجربه، از هدف ازدواج، شرايط ازدواج و معيارهاي همسر لايق و مناسب، شناخت لازم را به دست آورده؛ نه اين كه به محض مشاهدة فردي كه به چشم ظاهربين او مناسب آمد، در فكر ازدواج با او غوطه‌ور شود و خواستگاري از او را طراحي كند و به طور مستقيم يا غيرمستقيم به سراغ او رفته، دربارة چگونگي طرح درخواست خود از او، برنامه‌ريزي كند.

خانواده‌ها و والدين نيز بايد آمادگي كافي براي خواستگاري را داشته باشند. هر خانواده‌اي از جايگاه و موقعيت اجتماعي خاصي برخوردار است و عزت و شأن خانوادگي آنها، از اهميت زيادي برخوردار است و اگر براي فرزندشان اقدامي مي‌كنند، نمي‌خواهند با پاسخ صريح و غيرمناسب - با عزت و شخصيت خانوادگي و اجتماعي‌شان – رو‌به‌رو شوند؛ بلكه مي‌خواهند اگر اقدامي كردند و پاسخ منفي هم گرفتند، شأن و منزلت اجتماعي و خانوادگي‌شان زير سؤال نرود. بنابراين، قبل از اقدام به خواستگاري، بايد دربارة احتمال توافق و پاسخ مثبت طرف مقابل و عدم توافق، فكر كند. اگر خانواده‌ها به علت‌هاي مختلف، نتوانند دربارة ازدواج فرزندشان در زمان حاضر بينديشند، سخن از خواستگاري، بيهوده به نظر مي‌رسد. بنابراين، يا بايد آن را به تاخير اندازد يا به فكر فراهم كردن شرايط باشند.

خواستگاري، محرمانه باشد

مراسم خواستگاري اوليه، در حد ممكن، بايد خصوصي و محرمانه باشد؛ بدين معني كه غير از دو خانوادة پسر و دختر، افراد ديگري، نبايد از موضوع خواستگاري مطلع شوند و به قول معروف، بهتر است از ابتدا قضية خواستگاري را جار نزنند و بر سر زبان‌ها نيندازند؛ تا اگر - به هر دليلي - توافقي حاصل نشد، يا طرفين همديگر را نپسنديدند و ازدواج پا نگرفت، افراد به گمانه زدن‌هاي بي‌مورد و بي‌دليل نپردازند؛ زيرا گاهي با مطرح شدن احتمالات بي‌اساس و غيرواقعي و تهمت زدن‌هاي مختلف، زمينة كاهش اعتبار فردي و خانوادگي يكي از دو طرف به وجود مي‌آيد و باعث لطمه زدن به آبروي اجتماعي افراد و خانواده‌ها مي‌شود؛ مثلاً مي‌گويند: لابد در دختر يا پسر عيبي بوده كه او را نپسنديده‌اند و ازدواج سر نگرفته است و با تبديل كردن كاه به كوه و بزرگ‌نمايي موضوع و ارتباط مسئله‌اي فرعي و غيرمرتبط با اصل ماجرا، آينده يكي از دو طرف را خراب مي‌كنند و چه بسا شايعه‌سازي‌هاي ديگري را به دنبال داشته باشد و زمينة توافق‌هاي موارد بعدي را نيز از بين ببرد و به طور كلي، به اعتبار و آبروي حداقل يكي از دو خانواده، لطمه وارد مي‌شود. بر همين اساس است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم دربارة چگونگي خواستگاري مي‌فرمايد:

«اظهر انكاح و احفظ الخطبه؛ ازدواج و مراسم نكاح و عروسي را آشكارا برگزار كنيد؛ ولي خواستگاري را محرمانه و خصوصي نگاه داريد».1

خواستگاري مستقيم نباشد

مرد نبايد درخواست و تقاضاي ازدواج با فرد مورد نظر را به طور مستقيم با او در ميان بگذارد؛ بلكه بايد اجازه دهد تا از طريق خانواده‌اش يا فرد ديگري - كه از اعتبار اجتماعي كافي و موقعيت و جايگاه مناسب برخوردار است - اين تقاضا مطرح شود؛ زيرا ازدواج، امر مقدسي است. بنابراين، خوب است كه مقدمات آن هم بر پايه‌هاي صحيح اخلاقي و ارزشي و در هاله‌اي از حياي پسنديده قرار گيرد. ازدواج، يك معاملة مادي و تبادل كالا نيست كه با هر كلام و عملي كه نشانة رضايت دو طرف باشد، بتوان آن را انجام داد و به اجرا درآورد؛ بلكه مقدمة يك زندگي طولاني و داراي جنبه‌هاي مختلف رواني و معنوي است كه زمينة آرامش و تكامل دو طرف را فراهم مي‌كند. پس پايه‌ها و مقدمات آن - مانند خواستگاري - نيز بايد در يك محيط آرام، بدون احساسات و مبتني بر عقل و انديشه، شكل گيرد. معمولاً خواستگاري‌هاي مستقيم، برخاسته از شور و اشتياق غيرعقلاني است و سيطرة احساسات زودگذر در آنها كاملاً به چشم مي‌خورد. اين نوع خواستگاري‌ها كه معمولاً مخفيانه و به دور از اطلاع و آگاهي خانواده‌ها انجام مي‌گيرد، به جاي اين كه زمينة ازدواج موفق را فراهم كند؛ تا به آشنايي با يكديگر منجر شود، تنها موجب ارضاي نيازهاي جنسي و جسمي شده، وابستگي دو طرف را به هم شدت داده، در نتيجه، چشم و گوش هر يك از دو طرف را از شناخت دقيق و آگاهي از نقاط ضعف و قوت طرف مقابل، مسدود مي‌كند و اجازه نمي‌دهد تا آنان دربارة نقايص، كمبودها و ضعف‌هاي طرف مقابل بينديشند؛ زيرا با عينك محبت و علاقه به طرف مقابل، به شناسايي يكديگر مي‌پردازند و طبيعي است كه چنين عينكي، مانع از شناخت صحيح، دقيق و مناسب خواهد شد.

بنابراين، توصية مي‌شود كه خواستگاري به طور رسمي و از طريق خانواده‌ها و با نظارت و آگاهي آنها انجام گيرد.

خواستگاري بايد از طرف مرد باشد

خواستگاري بايد از سوي مرد و خانوادة او انجام گيرد؛ زيرا چنين اقدامي، منطبق با حفظ شئونات و احترام به شخصيت و ويژگي‌هاي زن و جنس مؤنت است. در طبيعت زن، حيا و ميل به محبوب واقع شدن، نهادينه شده است و در طبيعت مرد جلب و تمنا و كشش به سوي زن، سرشته شده است. مي‌توان گفت كه تقريباً در تمام فرهنگ‌ها و جوامع، بر اساس اين اصل فطري و طبيعت انساني، به كرامت، عزت و حياي زن، ارج ‌نهاده مي‌شود و زن ضمن پذيرش اين طلب و تمنا، عزت، شخصيت و احترام را محفوظ داشته، خود را از ابتذال و بي‌بند و باري، دور نگاه مي‌دارد. جنس ماده در همة موجودات، بر مبناي اقتضاي طبيعي و غريزي كه خداوند در همة جانداران به وديعه گذاشته، پذيراي عشق و ناز و جلوه‌گري است. به هر حال، طلب و تقاضا از طرف مرد و رضايت يا مخالفت از سوي زن، در اولين اقدام براي تشكيل خانوده، يعني خواستگاري، آشكار مي‌شود. بنابراين، خواستگاري بايد با در نظر گرفتن شخصيت و حفظ حيثيت و ويژگي‌هاي خاص و منحصر به فرد هر يك از دو طرف - كه مطابق با امور غريزي و طبيعي هر يك از دو جنس مذكر و مؤنث است - انجام مي‌گيرد. استاد شهيد مطهري در تحليلي زيبا و با تكيه بر جنبه‌هاي زيستي و جنبه‌هاي روان‌شناختي، چنين مي‌نويسد: «اين كه قديم الايام مردان به عنوان خواستگاري نزد زن مي‌رفته‌اند و از آنها تقاضاي همسري مي‌كرده‌اند، از بزرگ‌ترين عوامل حفظ حيثيت و احترام زن بوده است. طبيعت، مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفريده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن. طبيعت، زن را گل و مرد را بلبل، زن را شمع و مرد را پروانه، قرار داده است. اين، يكي از تدابير حكيمانه و شاهكارهاي خلقت است كه در غريزة مرد، نياز و طلب و در غريزة زن، ناز و جلوه، قرار داده است؛ ضعف جسماني زن را در مقابل نيرومندي جسماني مرد، با اين وسيله، جبران كرده است. خلاف حيثيت و احترام زن است كه به دنبال مرد بدود؛ [اما] براي مرد، قابل تحمل است كه از زن خواستگاري كند و جواب رد بشنود و آن گاه از زن ديگري خواستگاري كند و جواب رد بشنود؛ تا بالاخره زني رضايت خود را به همسري با او اعلام كند؛ اما براي زن كه مي‌خواهد محبوب و معشوق و مورد پرستش باشد و از قلب مرد سر در آورد، تا بر سراسر وجود او حكومت كند، قابل تحمل و موافق غريزه نيست كه مردي را به همسري خود دعوت كند و احياناً جواب رد بشنود و سراغ مرد ديگري برود.2

پي‌نوشت:

1. ترجمه ميزان الحكمه، ج 5، ص 2272.

2. مرتضي مطهري، نظام حقوق زن در اسلام، چاپ اول، انتشارات صدرا، تهران 1382، ص 38.

 

گفتگو با خدا

مرحوم محمّدتقی بُهلول گنابادی، در طول عمر طولانی و بابرکت خود، همواره با رضایت و تسلیم زندگی کرد. بعد از نقشی که در واقعه گوهرشاد داشت و به افغانستان گریخت، مدّت 31 سال در زندان‌های افغانستان، گرفتار بود و در این مدّت، به مولای خود، امام کاظم(ع) اقتدا کرد و هرگز خم به ابرو نیاورد.

ایشان می‌گوید: خودم را در راه مبارزه با دشمنان خدا، برای هر گونه اتّفاقی، آماده کرده بودم. در زندان انفرادی، پشه‌های بسیار موذی‌ای به من حمله کردند، به طوری که جای نیش آنها خیلی آزاردهنده بود. گفتم: خدایا! اگر برای مبارزه در راه تو و رسول تو و اهل بیت (ع) نیش این پشه‌ها لازم است، با تمام وجود می‌پذیرم. شب اوّلی که به زندان افتادم، با انبوه حشره‌ها ـ‌که در افغانستان خَسَک» و در ایران جوجو» و ساس» نامیده می‌شودـ، روبه‌رو شدم. این حشره‌ها، قرمزرنگ و بدبو هستند. محل نیش آنها خیلی می‌سوزد و روی پوست، برآمدگی ایجاد می‌شود. در آن شب و شب بعد، به خاطر این حشره‌ها، نتوانستم بخوابم. شب سوم، هنگام سحر برخاستم و به درگاه الهی، راز و نیاز کردم و گفتم: ای خدا! من آمادگی تحمّل هر گونه مصیبتی را در راه تو دارم. اگر در آزار این حشرات، فایده‌ای برای دینم هست، خلاصی را نمی‌خواهم و صبر می‌کنم؛ امّا به نظر نمی‌رسد که تحمّل این حشرات، فایده‌ای برای دین داشته باشد. بنا بر این، ـ ای خدای من‌ـ از تو می‌خواهم و تو را به مقام محمّد و آل محمّد(ص) قسم می‌دهم که این اذیت را از من برطرف سازی!

بعد از سه روز بی‌خوابی، خوابیدم. وقتی بیدار شدم، به اطراف نگاه کردم. دیوار سلّول، اکنون پُر بود از حشراتی سیاه‌رنگ که مأموریت یافته بودند حشرات قرمزرنگ را از بین ببرند. چهار ساعت طول کشید که حشره‌های قرمزرنگ، به طور کامل نابود شوند.

داستان

یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت:  

- آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید.                            
دکتر پیل جواب داد:          
- باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون می­دم که هیچ کس اونجا   مشکلی نداره.           
مرد جوان خوشحال می­شه و می­گه:                
- باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا می­رم.       
بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. می­تونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟                                      
قبرستان                          
پیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت:             
- اینجا 150 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن. مطمئنی که می­خوای به اینجا بیای؟                     
واقعاً همینطوره. همه ما توی دنیایی زندگی می­کنیم که پر از مشکلاته و تا پایان عمرمون با اونها دست و پنجه نرم   می کنیم. فقط زمانی خلاص می­شیم که عمرمون توی این دنیا به پایان برسه. پس بهتره برای پیروزی از مشکلاتمون از خدا کمک بخواهیم و زمانیکه با آنها روبرو می­شیم اون رو یک چیز عادی بدونیم. توی مسابقه دو با مانع شرکت     کنندگان موانع را جزئی از مسابقه می­دانند و برای رسیدن به خط پایان و پیروزی موانع را پشت سر می­گذارند و هرگز به خاطر اینکه ممکنه با موانع برخورد کنند از دور مسابقه خارج نمی­شن.                                                     
زندگی ما هم مثل مسابقه دو با مانع می­مونه. بهتره ازش فرار نکنیم بلکه خودمون رو برای مقابله با اونها آماده   کنیم.                
حالا بهتره اینکار رو بکنیم : هرگاه با آزمایشها روبرو می­شوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا می­دانیم گذار ایمان  شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد. *                                                                                     
پس: دلسرد نمی­شویم هر چند انسان ظاهری ما فرسوده می­شود انسان باطنی روز به روز تازه­تر می­شود.*          
چون: در سختیها نیز فخر می­کنیم، زیرا می­دانیم سختی­ها بردباری به بار می­آورد و بردباری شخصیت را می­سازد و 

       شخصیت سبب امید می­شود و امید به سرافکندگی نمی­انجامد.

مردي كه بازيگر شد

بازيگر مرد هر روز دير سر کار حاضر مي شد، وقتي مي گفتند : چرا دير مي آيي؟ جواب مي داد: يک ساعت بيشتر مي خوابم تا انرژي زيادتري براي کار کردن داشته باشم، براي آن يک ساعت هم که پول نمي گيرم. يک روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار اخطار کرد که ديگر دير سر کار نيايد.
مرد هر وقت مطلب آماده براي تدريس نداشت به رئيس آموزشگاه زنگ مي زد تا شاگرد ها آن روز براي کلاس نيايند و وقتشان تلف نشود. يک روز از پچ پچ هاي همکارانش فهميد ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمي توانست کار مشتري را با دقت و کيفيت ، در زماني که آنها مي خواهند تحويل دهد، سفارش را قبول نمي کرد و عذر مي خواست. يک روز فهميد مشتريان ش بسيار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستي به موهاي بلند و کم پشتش مي کشيد . سيگاري آتش زد و به فکر فرو رفت. بايد کاري مي کرد. بايد خودش را اصلاح مي کرد. ناگهان فکري به ذهنش   رسيد. او مي توانست بازيگر باشد:  
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر مي شد، کلاسهايش را مرتب تشکيل مي داد، و همه ي سفارشات مشتريانش را قبول مي کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت مي زد. وقتي براي تدريس آماده نبود در کلاس راه مي رفت، دستهايش را به هم مي ماليد و با اعتماد به نفس بالا مي گفت: خوب بچه ها درس جلسه ي قبل را مرور مي کنيم. سفارش هاي مشتريانش  را قبول مي کرد اما زمان تحويل بهانه هاي مختلفي مي آورد تا کار را ديرتر تحويل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاري رفته بود.
حالا رئيس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدير آموزشگاه راضي است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتريانش مثل روزهاي اول زياد شده اند.
اما او ديگر  با خودش «صادق » نيست. او الان يک بازيگر است

اين هم يك انشاء از يك دختر كوچولو 10 ساله

از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم ” مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟

” و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است ) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.

از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و …
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است ” مي خواهم فاحشه بشوم “ شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .

” خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند … ( معلومه که نمي داني ) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است .اين را مامان گفت . تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

… من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند.

براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند.

تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند”

شرط بندی

 روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !

عمه عطار

چندی پیش دوستی تعریف می کرد که برادر زاده دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و می گوید که سر صف اعلام کرده اند که به هر کس که بهترین تحقیق را راجع به زندگی عمه عطار بکند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق می گیرد.

همه خانواده به اصرار برادر زاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند. اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه جور مسابقه ای است ؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار ؟!!

خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می گیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن صحبت کند که این چه بساطی است که راه انداخته اند و تحقیق محال از بچه ها خواسته اند.

فکر می کنید چه جوابی به وی دادند ؟

مدیر مدرسه پاسخ می دهد که اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی عمه عطار نبوده بلکه تحقیق در مورد زندگی ائمه اطهار بوده است و برادرزاده شیطان که در انتهای صف ایستاده بوده و با دوستانش مشغول شیطنت بوده ائمه اطهار را عمه عطار شنیده و همان را در خانه منعکس کرده است!

هفت فرمول براي به دست آوردن دل امام زمان (ع)


خيلي ها دلشون مي خواد با امام زمان (ع) دوست بشن و عشقشون به اقا، بيشتر تجلي کنه ، اما راهشو بلد نيستن ، برا اين کار هفت تا فرمول کليدي و ميان برپيشنهاد مي شه :


1-     هر وقت صدقه مي دين ، پيش از اينکه به فکر حاجت و مشکل خودتون باشين ، سلامتي و فرج آقامون امام زمان (ع) رو در نظر بگيرين . چون خود ايشان مي فرمايد : گشايش کار شما در فرج ماست .


2-     هر وقت خواستي دعا کنين ، اول سلامتي و فرج آقا رو از خدا بخواهين و بعدش بقيه چيزايي که تو ذهنتون هست رو مطرح کنين .


3-     از هر فرصتي که در 24 ساعت براتون پيش مياد استفاده کرده و زير لب براي سلامتي امام زمان (ع) صلوات بفرستين . وقت کار ، بيداري ، قبل از  خواب ، استراحت ، تو صف اتوبوس ، تو مغازه ، زنگ تفريح و.... بعضي از بزرگان از باب تجربه گفته اند ، اگر اين صلوات ها رو به مادر گرامي امام زمان (ع) حضرت نرجس خاتون (ع) هديه کنيد زودتر به مقصد مي رسيد .


4-     هر وقت و هرجا اسم مبارک امام زمان (ع) رو شنيديد ، بلند شيد و دست رو سر بگذاريد ، چرا که از امام رضا (ع)اين گونه نقل شده است .


5-     در محيط خانه ، لاي کتاب ها ، محل کارو.. خود چيزهايي که شما را به ياد امام زمان (ع) ميندازه رو قرار بديد . مثل تابلو ، برچسب ، نام زيباي حضرت ، دعاي فرج و..

6-     از همين الان رنگ زندگيتون رو  به رنگ حضرت در بياريد و هر کار مي کنيد برا خشنودي قلب مقدسش و رضايت خاطرش انجام بديد . اگر درس مي خونيد ، کارميکنيد ، درس مي ديد ، مغازه داريد ،خلاصه در همه عرصه هاي زندگي ، فلش رو به طرف حضرت نشانه بگيريد و  بگيد مي خوام خدمتگذار شايسته و کاردان و نوکري لايق براي حضرت باشم . روايت مي گه کسي که در زندگيش نيت خدمت به امام زمان (ع) رو داشته باشه و در اين نيت از دنيا بره ، وقتي حضرت ظهور مي کنه ، به اذن خدا، اون شخص زنده مي شه و افتخار هم رکابي و هم جواري با امام عصر (ع) رو پيدا مي کنه ...


7- هر روز صبح که از خواب پا مي شين ،نمازتو نون روکه خوندين، اولين کارتون ،تجديد ميثاق با آقا باشه ، اونم با خوندن دعاي عهد .


اگه حالي پيدا کردين من هم التماس دعا دارم

گوسفند نباشیم!!!

 چوپاني سوال کردم: در اين گله بزرگي که داريد، گوسفندان زيادي مشاهده مي­گردند. اما چند رأس بز هم همراه گله هستند. به نظر مي­رسد بزها سود چنداني براي شما نداشته باشند. پشم جالبي که ندارند و داراي گوشت لذيذي هم مانند گوسفند نيستند. علت همراه داشتن آنها چيست؟

پاسخ داد: گوسفند داراي دو خصوصيت است که بزها اين حالت­ها را ندارند. اول اينکه گوسفند هميشه سربه زير است و به اطراف خود توجهي ندارد. دوم هم اين خصوصيت است که اگر گوسفند را در يک مزرعه رها کني، شايد تا ريشه­کن کردن محصول آن مزرعه به خوردن ادامه مي­دهد.


اما ويژگي بز از اين لحاظ عکس گوسفند است. يعني بزها سر را بالا گرفته و به اطراف خود توجه دارند. و خصوصيت اصلي که موجب همراهي آنها مي­شود آن است که، در جايي ثابت نمي­ايستند و مرتب در حال جابجايي و تغيير مکان هستند. اين رفتار آنها باعث مي­شود بقيه گله را همراه خود به اين سو و آن سو بکشانند و گله از محصول تازه استفاده نموده و به ريشه علوفه آسيب وارد نکنند.


اميد که مانند گوسفند نبوده، به اطراف توجه داشته و تغيير و تحول در زندگي را هميشه درنظر داشته داشته باشيم.

ضبطِ مخفیانه

حضرت آيت الله سيد رضا بهاءالديني

یکی از شاگردان ایشان نقل می کند:
« روزی در خدمت آقا بودیم، طلبه ای ضبط صوت را تنظیم کرد و رفت نزدیک آقا نشست که فرمایشات آقا را ضبط کند.
چون آقا اجازه نمی داد کسی فرموده هایشان را ضبط کند. آن طلبه خواست مخفیانه این کار را بکند. سؤالاتی از آقا کرد و ایشان جواب داد و به همان نحوی که ضبط صوت روشن بود از منزل خارج شدیم. در خارج منزل نیز مذاکراتی شد که ضبط می شد، نوار را آن آقای طلبه برگرداند که صحبتهای پیر روشن ضمیرمان را از اول بشنویم، ولی با کمال تعجب دیدیم یک کلمه از حرفهای ایشان ضبط نشده و به حرفهای خودمان که رسید دیدیم ضبط شده است.
خیلی تعجب کردیم. و از این شگفت انگیزتر که روز بعد با همان طلبه خدمت ایشان رسیدیم. به آقا عرض کرد: اجازه بفرمایید فرمایشات شما را ضبط کنم. آقا با نگاهی که به او کرد فرمود:
« اگر به دردت می خورد همان دیروز ضبط می شد! »
رنگ از چهره آن طلبه پرید و رفت و دیگر منزل آقا او را ندیدیم. »


يک روز زنگ تفريح تو دفتر مدرسه نشسته بودم. مادر يکي از بچه ها اومده بود مدرسه تا از اوضاع و احوال درسي دخترش مطّلع بشه. يه حرفي از زبان اون مادر شنيدم که خيلي متعجّب شدم.


مادر به مدير مدرسه گفت: خانم مدير! جون شما و جون دخترم. تا وقتي که دخترم پيش خودمه خيالم راحته، ولي وقتي مياد مدرسه ديگه تربيتش به دست شماست. تو را به خدا مراقبش باشيد . مي ترسم دوستان ناباب، دخترم را به راه خلاف بکشند. خصوصا که جديدا با يه پسر دوست شده. هر چي هم بهش ميگم به حرفم گوش نميده.


لابد پيش خودتون مي گوييد اين مادر که حرف بدي نزده و صحبت هاش کاملا طبيعيه! ولي من اون مادر را ديدم و شما نديديد. آرايش غليظ و زننده ي صورتش اونقدر ناجور بود که ديگه مانتو کوتاه و تنگش با اون شلوار کوتاه و چکمه هاي بلندش و شال باريکش که موهاي رنگ کرده اش را از جلو و عقبش بيرون ريخته بود به نمايش نمي اومد.

درسته که جامعه نقش به سزايي در تربيت فرزندان ما داره، امّا يادمون باشه که اين جامعه را خود ما مي سازيم.


شعري در ستايش دختر دم بخت (طنز)


دختـری با مادرش در رختخواب

درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب



گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست



گو چه خاکی را بریزم بر سرم

روی دستت باد کردم مادرم



سن من از 26 افزون شده

دل میان سینه غرق خون شده
ادامه نوشته

پیغام گیر تلفن منزل شاعران نامدار !



در منزل حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!


در منزل سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
ادامه نوشته

بخوان دعاي فرج را دعــــــــــا اثــــــر دارد        دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد


بخوان دعاي فرج را و عـافــيــت بـطـلـــب        که روزگار بســـي فتنه زير ســـر دارد


بخوان دعاي فرج را کـه يـوسـف زهــــــرا         ز پشت پرده ي غيبت به ما نظـر دارد


بخوان دعاي فرج را به ياد خيمه ي سبز         که آخرين گل سرخ از همه خبـــر دارد


....................


کتاب بسته بماند، اگر نيايي تو


رسول خسته بماند اگر نيايي تو


در مقدس آن خانه اي که مي داني


بلي! شکسته بماند اگر نيايي تو


....................


عمريست که از حضور او جامانديم


در غربت سرد خويش تنها مانديم


او منتظر است تا که ما برگرديم


ماييم که در غيبت کبرا مانديم


....................


يکي از جمعه ها جان خواهد آمد


به درد عشق، درمان خواهد آمد


غبار از خانه هاي دل بگيريد


که بر اين خانه مهمان خواهد آمد

بشر حافي چگونه به اين نام معروف شد؟

 

در قرن دوم هجري مردي خوشگذران در بغداد زندگي مي کرد. نام او بشر بن حارث بود. شبي دوستان بشر در خانه او گرد هم جمع شده بودند و مشغول خوشگذراني و نوشيدن شراب بودند. صداي آلات موسيقي و غناء در کوچه مي پيچيد. همان موقع امام موسي بن جعفر عليه السلام از آن کوچه عبور مي کرد. امام مقابل خانه بشر ايستاد و در زد. کنيز خانه در را باز کرد.


امام موسي بن جعفر عليه السلام از او پرسيد: آيا صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟!


زن جواب داد: آزاد است.


امام فرمود: راست گفتي. اگر بنده ي خدا بود، حتما از خداوند شرم مي کرد.


سپس به راه خود ادامه داد. بشر که متوجه گفتگوي کنيز با امام شده بود. پا برهنه به طرف امام دويد و به او گفت: اي مولاي من! آنچه را که به زن گفتي براي من تکرار کن.


امام مجدّدا سخن خود را تکرار کرد. در اين هنگام نور الهي بر قلب بشر تابيد و از کرده خود پشيمان شد.


بشر دست امام موسي عليه السلام را بوسيد و گونه هاي خود را بر خاک ماليد در حاليکه گريه مي کرد و مي گفت: بل عبدٌ ... بل عبدٌ ...


از آن زمان به بعد بشر زندگي جديدي را شروع کرد به گونه اي که يکي از پرهيزکارترين بندگان خدا شد و در پارسايي به مقامي رسيد که مردم خاکي را که او گام هايش را روي آن مي گذاشت مقدّس مي شمردند.


بشر تا پايان عمر خود پا برهنه راه مي رفت ، زيرا در حالي که پا برهنه بود نور الهي وجودش را فرا گرفت و نفس پاک امام موسي بن جعفر عليه السلام او را متحول کرد. به همين دليل به « بشر حافي » معروف شد ( يعني بشر پابرهنه )


در تذکرة الأولياء عطار نيشابوري آمده است که بشر حافي روزي کاغذي ديد که بر آن نوشته « بسم الله الرحمن الرحيم ». بشر کاغذ را برداشت و عطري خريد و آن کاغذ را معطّر کرد و به تعظيم ، آن کاغذ را در خانه قرار داد.


بزرگي آن شب در خواب ديد که به او گفتند بشر را بگوييد:


« طيّبت اسمنا فطيّبناک و بجّلت اسمنا فبجّلناک ، طهّرت اسمنا فطهّرناک ، فبعزّتي لأطيّبنّ اسمک في الدنيا و الأخرة .»


اسم ما را خوشبو گردانيدي پس تو را خوشبو گردانيديم و ارزش اسم ما را بالا بردي و گرامي داشتي پس ارزش و منزلت تو را بالا برديم ؛ اسم ما را پاکيزه و طاهر گردانيدي پس تو را پاک و طاهر کرديم ؛ قسم به عزّت و بزرگواري خودم نام تو را در دنيا و آخرت پاکيزه و مطهّر مي کنم.

 

امروز اولین روز از بقیه عمر شماست

اسکناس شخصيت


يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند، يك اسكناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرين بالا رفت.

سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهم كاري بكنم.

و سپس در برابر نگاه هاي متعجب، اسكناس را مچاله كرد و باز پرسيد: چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟

و باز دستهاي حاضرين بالا رفت.

اين بار مرد، اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد بعد اسكناس را برداشت و پرسيد: خوب حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت

سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهائي كه من سر اسكناس آوردم، از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.

و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همينطور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي كه مي گيريم يا مشكلاتي كه روبرو مي شويم و احساس مي كنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم و كسي به ما توجهي ندارد و خود را شكست خورده مي دانيم، ولي اينگونه نيست و صرف نظر از اينكه چه بلائي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را به عنوان يك انسان كامل از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند وخداي بزرگ، آدم پر ارزشي هستيم.

فراموش کن آنچه را که نمی توانی به دست آوری و به دست آور آنچه را که نمی توانی فراموش کنی
از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست ، سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است
لحظاتی را طی کردم تا به خوشبختی برسم ، اما وقتی رسیدم دیدم خوشبختی همان لحظات بود
به خدا نگویید مشکلاتم بزرگ است ، به مشکلات بگویید خدایم بزرگ است.

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود
مهم نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی
خوشبختی داشتن «دوست داشتنی ها» نیست ، دوست داشتن «داشته ها» است

سعی نکن تو دنیا کسی باشی ، سعی کن دنیای کسی باشی
View oomiidd's Photo Album oomiidd آنلاین نیست.  

یادمان رفت که عاشق بودیم

یادمان رفت که عاشق بودیم

یادمان رفت که عاشق بودیم

چند بار بگویم وقتی دست و صورتت را می‌شویی، حوله خیست را نینداز روی تخت؟

 وای. . . دوباره جوراب‌هایت را پرت كردی گوشه اتاق؟

  نمی‌توانی وقتی داری دست و صورتت را می‌شویی یك آبی هم به جورابت بزنی؟

  چند بار به شما بگویم من‌این رنگ را دوست ندارم. تو اصلاً به احساسات من توجهی نداری؟

  موقعی كه حرف می‌زنم حواست كجاست؟

 بله بله، گفتم برایت ماشین ظرفشویی می‌خرم، اما الان نه، تا كی باید ظرف‌ها توی دستشویی بماند؟ من از ظرف شستن متنفرم چند بار باید این را تكرار كنم.

 اینها جملاتی است كه ممكن است بین هر زن و شوهری رد و بدل شود. گاهی‌این‌قدر از دست همدیگر عصبانی می‌شوند كه اصلا یادشان می‌رود گذشته‌ها، شاید هم یك روز قبل چه خاطرات خوبی با هم داشتند.

كارهای پیش پا افتاده روزمره گاهی آنقدر زن و شوهر را از هم دور می‌كند كه باعث می‌شود حتی حرف‌هایی به یكدیگر بزنند كه روز اول آشنایی حتی به خواب هم نمی‌دیدند طرفش بروند. در زندگی مشترك روزمره، چیزهایی فراموش می‌شود كه روزی برایشان باارزش‌ترین چیزهای دنیا بود.

خستگی، بی‌حوصلگی و سختی‌های زندگی، گاهی باعث می‌شود هر كدام از زوج‌ها نتوانند آن طور كه باید وظایف خود را در خانه انجام دهند و ‌این، ممكن است باعث عصبانیت هر كدام از آنها شود.

 بنابراین، چه خوب است در‌این مواقع به جای تمركز روی ضعف‌ها و اشتباهات همدیگر، كمی به خودمان فكر كنیم كه اگر ما جای همسرمان بودیم، چه كار می‌كردیم. راه‌های زیادی برای استحكام و پایدار ماندن روابط زن و شوهر وجود دارد كه اگر هر از گاهی آنها را یادآوری كنیم، زندگی‌مان زیبا می‌شود درست مثل روزهای اول؛ شیرین.

 به جای نشستن و فكر كردن به كارهایی كه شما را ناراحت می‌كند، چه خوب است كمی به اشتباهاتتان فكر كنید.

 چند تمرین...

با انجام ‌این تمرین‌ها و با افكار مثبت، می‌توانید روابط خود و همسرتان را مثل روزهای شیرین زندگی تغییر دهید.

 

ادامه نوشته