در زدم و گفت کیست؟

گفتمش ای دوست دوست

کفت در آن دوست چیست ؟

گفتمش ای دوست دوست

گفت اگر دوستی از چه در این پوستی ؟

دوست که در پوست نیست ؟

گفتمش ای دوست دوست

گفتمش این همدمیست

گفت عجب عالمیست ُ ساقی بزم تو کیست ؟

گفتمش ای دوست دوست

در چو برویم گشود جمله بود و نبود

دیدم و دیدم یکیست

گفتمش ای دوست دوست

روزي، مرد ِ «کوري» روي پله‌هاي يک ساختمان نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود. روي تابلو نوشته بود: "من کور هستم؛ لطفا کمک کنيد."

 

روزنامه نگار ِخلاقي از آن حوالي مي گذشت، نگاهي به مرد کور و تابلوئش انداخت.

فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه ي ديگر داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از «مرد کور» اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آنرا برگرداند و متن ديگري روي آن نوشت و دوباره تابلو را کنار پاي مرد گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر همان روز، وقتي روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.

«مرد کور» از صداي قدمهاي خبرنگار، او را شناخت و خواست که اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد: که بر روي آن چه نوشته است؟

 

روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته ي شما را به شکل ديگري نوشتم؛ و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

 

مرد کور، هيچوقت نفهميد، که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

 

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

 

نتيجه: وقتي، کارتان پيش نمي رود، استراتژي رسيدن به خواسته تان را عوض کنيد. و باور داشته باشيد که هر تغييري بهترين چيز براي زندگي است.

محبت

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت "مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لب‌هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست." گنجشك گفت "لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سر پناه بي‌كسي‌ام. تو همان را ز من گرفتي. اين توفان بي‌موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين‌انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت "ماري در راه لانه‌ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت "و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي"

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

روز قسمت

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

 

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

 

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

 

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

 

مسائل جنسی در کودکان

آموزش امور جنسی به کودکان و نوجوانان

 

 

 

 

 

 

غریزه جنسی یکی از غرایز مهم انسان است و تلاش در جهت ارضای درست و مناسب آن نه تنها مذموم نیست، بلکه بسیار نیکو و پسندیده می باشد. غریزه جنسی که از لحظه تولد در نهاد فرد وجود دارد هیچگاه نباید خاموش شود، بلکه باید از طریق آموزش صحیح تحت کنترل قرار گیرد. کنجکاوی و پرسشهای کودکان در زمینه مسائل جنسی، امری کاملا عادی و طبیعی است. کودکان برای این که زندگی شاد و سالمی داشته باشند باید در زمینه مسائل جنسی اطلاعاتی صحیح و متناسب با سن و درک خود کسب کنند و در این زمینه هیچکس بهتر از والدین نمی تواند اطلاعاتی درست در زمینه فوق را در اختیار کودک و نوجوان قرار دهد.

 

کوتاهی والدین در پاسخگویی به سئوالات جنسی فرزندان باعث می شود تا آنها از طریق منابع مختلفی همچون: دوستان، کتب، مجلات، اینترنت و ... به اطلاعاتی نادرست و گمراه کننده دست پیدا کنند که این اطلاعات می توانند منجر به ناراحتی ها و اختلالات گوناگونی در کودک و نوجوان گردند. اما اگر والدین به موقع و در زمان مناسب، اطلاعات درست در زمینه مسائل جنسی به کودک ارائه دهند، از بروز بسیاری از جرائم، انحرافات جنسی، خاطرات تلخ، تجربه نادرست و ... تا حد زیادی پیشگیری می کنند و میل کودک و نوجوان را به تجربه نادرست امور جنسی کاهش می دهند.

 

متاسفانه بسیاری از والدین به دلایل متعددی از جمله: نداشتن آگاهی، احساس شرم و ناراحتی، نگرش منفی به امور جنسی، قبیح دانستن بیان مسائل مربوط به امور جنسی، هراس از پیامدهای منفی این اطلاعات، انداختن بار این مسئولیت بر دوش مدرسه، داشتن باورهای غلط همچون: کودک خودش روزی بزرگ می شود و به این مسائل پی می برد ( یواش یواش چشم و گوشش باز می شود ) و یا این که اگر پدر و مادر درباره مسائل جنسی با کودک خود حرف بزنند، حرمت بین آنها شکسته می شود و ... نه می خواهند و نه می توانند در مورد مسائل جنسی با کودک و نوجوان خود به گفتگو بپردازند.

 

 

ادامه نوشته

نقاشی

 فرياد كمک كودكان در لابلای نقاشی

 

واقعيت اين است كه در دنياي امروزي انتقال انديشه تنها از راه كلام و نوشته ميسر نيست بلكه نقاشي، مجسمه سازي،  عكاسي، سينما و تئاتر و ... به مراتب بهتر از گفتن و نوشتن احساسات ما را به ديگران منتقل مي كند. در اين ميان نقاشي فعاليتي است كه مي توان آن را از ديدگاههاي متفاوت بررسي كرد. امروزه روانشناسان تجربي متقاعد شده اند كه رفتارهاي گوناگون كودك در دوراني كه كودك رفتاري ساده و ذاتي و يا پيچيده دارد بستگي كاملي به تحولات ارثي و رشد نظام هاي مغزي وي دارد.


« ژان پياژه » در پژوهشهاي خود به اين باور رسيده  است كه: فرايند منطق و ادراك كودك به طور دقيق ناشي از تحريكاتي است كه در اطراف كودك وجود دارد و با تغيير آن مي توان اين فرايند را كند و يا تندتر نمود.


 

ادامه نوشته

اگر یک لیوان آب را در دستتان بگیرید فشار چندانی را حس نخواهید کرد. اما اگر همین لیوان پر از آب را که وزن کمی دارد برای مدت زیادی نگه دارید کم کم دستتان سر و بی حس خواهد شد و اگز مدت آن خیلی طولانی شود حتی ممکن است عضلات و عصب های دستتان آسیب ببیند (البته اگر بتوانید آنرا برای مدت خیلی طولانی نگه دارید ) .

 

مشکلات زندگی هم همینطور هستند . اگر آنها را برای مدت کمی در ذهنمان نگه داریم مشکلی پیش نمی آید اما اگر زمان آن طولانی شد کم کم ما را خسته و عصبی می کنند .

 

افکار منفی و آزار دهنده مانند سطل اشغال آشپز خانه است  اگر زیاد در خانه بماند بوی بد آن همه ی خانه را فرا می گیرد اما اگر همانطور که زباله های خود را هر شب دم در می گذاریم افکار منفی  را نیز  هر شب و هر روز از ذهن و دل خود بیرون کنیم مشکل چندانی به وجود نخواهند آورد .

 

یک باغ  گل هنگامی زیبا و خوش بو میشود که   به آن رسیدگی کنیم و گلها آب و نور و عشق کافی دریافت کنند . زندگی ما کمتر از یک باغ گل نیست . رسیدگی به آن لازم است .  اندیشه و احساس نیک سبب زیبا تر شدن باغ زندگی ما میشود .

 

اگر درون خود را   بدون رسیدگی و توجه  به حال خود رها کنیم همان بلایی بر سرش می آید که بر سر یک خانه متروک .

لعنت بر شيطان

گفتم: « لعنت بر شيطان»شیطان بر من ظاهر شد در حالی که لبخند  بر لب داشت . پرسيدم: « چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: « مگر چه كرده ام؟» گفت: « مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب سوال کردم: « پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: « نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: « پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: « هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواري بياموز

دشنام رایگان

روزی جوانی نزد حکیمی در یونان باستان رفت تا حکمت بیاموزد ...

  

مرد حکیم به او گفت که برود و به مدت سه سال به هر که به او دشنام داد پول بدهد ... جوان تعجب کرد اما رفت و مشغول این کار شد ...

سه سال گذشت و پیش حکیم برگشت ..  مرد فرزانه نگاهی به او انداخت و گفت برو که اینک همه شهر از آن توست ....

 

جوان به شهر آتن رفت ... در ابتدای دروازه پیر مردی بود که به تمام تازه واردین دشنام می داد ... جوان هم از دشنام های او بی نصیب نماند .... اما با شنیدن حرف های رکیک پیر مرد او شروع به خندیدن کرد ....

 

دیگران شگفت زده شدند که چرا او به جای عصبانی شدن می خندد .....

 

او گفت که سه سال تمام مجبور بوده  برای فحش هایی که به او می دادند پول بدهد اما اینک به رایگان فحش و دشنام می شنود و مجبور به پرداخت هیچ پولی نیست .

دنيای خاکستری

زن از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بسته ای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد. سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری زن باخود فکر کرد:چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود.

 

تنها نیم ساعت فرصت داشت صندلی خالی پیدا کرد ونشست نگاهی به پاسپورتش انداخت ویک کلوچه برداشت در این هنگام متوجه شد مردجوان کناری هم یک کلوچه برداشت زن زیر لب گفت واقعا"که....

 

زن کلوچه بعدی را برداشت دراین هنگام مرد که در حال مطالعه بودنیز کلوچه ی دیگری برداشت بی آنکه به زن توجهی داشته باشد.زن که کمی عصبی شده بود با خود گفت شانس آورده از دنده چپ بلند نشده ام .

 

بعد از چند ثانیه باخود فکر کرد الان کلوچه آخر را برمی دارم تاحالش گرفته شود او به چه حقی به کلوچه هایم دست زد اما در این افکار بود که مرد کلوچه آخر رابرداشت نصف کردو نیمی راخورد نیمی را برای او گذاشت واز جایش بلند شد. زن که حسابی کلافه شده بود با سرعت خود را ازآن محل دور کرد

 

کمی گذشت ....زن در هواپیما نشسته بود و به نظر خودش از دنیای خاکستری کمی فاصله داشت .تصمیم گرفت چندسطری کتاب بخواند ولی همین که درکیف دستی اش را گشود بسته کلوچه ای را که خریده بود دید خشکش زد....

 

او بود که از کلوچه های مرد برمی داشت و این مرد بود که باید ناراحت می شد اما در این دنیای خاکستری این مردبود که کلوچه هایش رابا او شریک شده بود.

آری دنیا از دریچه ذهن زن خاکستری بود...

معلمی و نخستین برخورد

 نقش مهم تربيتی نخستين برخوردهای معلم

 

يكي از عوامل بسيار مهم در موفقيت معلم چگونگي برخورد او با دانش آموزان در اولين روزهاي حضور در كلاس است. متاسفانه اين عامل مهم در مدارس مورد غفلت قرار مي گيرد و گاهي مشاهده مي شوند كه ديدگاه برخي همكاران آن است كه در همان روزهاي اول به گونه اي با دانش آموزان برخورد كنند كه تا آخر آنها را به سر براهي بكشانند. و صدالبته نيت اين افراد آن است كه با ايجاد اين فضاي به ظاهر آرام بتوانند به دانش آموزان خدمت كنند. ولي متاسفانه نتيجه اي كه عايد مي شود بر خلاف آنچه مي پندارند موجب پيچيده تر شدن اوضاع مي شود. واقعيت اين است كه يكي از زمينه هاي آموزش و پرورش موفق آن است كه معلم در ديدگاه دانش آموزان به عنوان چهره اي محبوب و دوست داشتني جلوه كند كه دانش آموزان با داشتن يك ارتباط عاطفي مثبت بتوانند با اعتماد به او به مدرسه و درس علاقمند شوند. اولين شرط داشتن ارتباط هاي مثبت آن است كه معلم و دانش آموز نسبت به همديگر سابقه ذهني منفي نداشته باشند. در اين روند اولين روزهاي مدرسه نقشي تعيين كننده دارد، در ذهن دانش آموزان همانند ديگر انسانها در اولين برخورد با معلم برداشت نسبتا پايداري به وجود مي آيد. اگر در همان روزهاي اول مدرسه در ذهن دانش آموزان نسبت به معلم گره منفي ايجاد شود اين عامل ذهنيت آنها را نسبت به معلم و تدابير تربيتي او بشدت تحت تاثير قرار مي دهد و تا آخر سال تلاشهاي معلم را بي ثمر ميكند.

 

كوهن (1973) در مورد تاثيرات اوليه برخورد معلم با شاگردان در تحقيق خود به اين نتيجه رسيد كه تاثيرات اوليه برخورد معلم با دانش آموزان به گونه اي پايدار تا آخر سال حفظ مي شود. او در اين پژوهش دريافت كه ديدگاه دانش آموزان نسبت به معلم در دو، سه جلسه اول شكل مي گيرد و از آن پس به ندرت تغيير مي يابد. ميزان همبستگي اين تاثير اوليه بين ارزشيابي اول كه بعد از دومين جلسه درس انجام گرفته در مقايسه با نتايج ارزشيابي دوم كه در آخر ترم تحصيلي ا نجام شده 85 درصد بوده است. نكته جالب تري كه كوهن در اين تحقيق به آن دست يافت آن بود كه علاوه بر تاثيرات اوليه روش كار و برخورد معلم بر طرز فكر دانش آموزان، اغلب دانش آموزان پيش از ثبت نام و با اطلاع از حضور معلم خاص در كلاس از طريق ديگر دانش آموزان و ساير منابع درباره آن معلم اطلاعاتي را كسب مي كنند و همين عامل باعث مي شود كه خيلي زود نسبت به آن معلم و درس او طرز فكر ثابتي در آنان ايجاد شود. اين طرز فكر تقريباً تا پايان سال بدون تغيير باقي مي ماند. پس معلم موفق كسي است كه در روزهاي اول حضور در مدرسه با ايجاد محيط عاطفي مثبت و حمايت كننده و ارائه تصويري مثبت از خود و درسي كه بايد ارائه بدهد دانش آموزان را نسبت به خويشتن و موضوع تدريس خود علاقمند كند و آنگاه در اين زمينه مثبت به ارائه مطلب بپردازد.

 

معلم اثربخش

 

 ویژگیهای معلمان اثربخش

 

 

معلمان باید استانداردهایی برای موفقیت تعیین کنند و دانش آموزان را آگاه سازند که از همه آنها  انتظار می رود به این استانداردها دست یابند. این توصیه، دو موضوع بسیار با اهمیت را به یکدیگر  پیوند می دهد:

 

یکـی تعیین استانداردهای هدفمند، یعنی استانداردهای مهم، چالش برانگیز و قابل حصول و دیگــری انتقال انتظارات معلم به دانش آموز، یعنی انتظار دستیابی آنان به این استانداردها ، این توصیه از اینرو اهمیت دارد که علاوه بر پیشنهاد دستیابی به بعضی استانداردها ،پیشنهاداتی نیز برای اجتناب از استانداردهای دلخواه و ناپایدار ( هوس برانگیـز ) دارد. همچنین توصیه می کند، از استانداردهایی که برای دانش آموزان قابل حصول نیستند، دوری شود و از استانداردهایی که دانش آموزان بدون هیچ تلاشی میتوانند به آنها دست یابند نیز پرهیز شود و سرانجام این که نباید انتظارات زیادی از دانش آموزان به خصوص گروه های کوچکتر دانش آموزی داشت.

 

ادامه نوشته

معلم

 

 ویژگیهای معلم کارآمد

 

 

 

معلمي شغل مهمي است كه ضرورت آن بر كسي پوشيده نمي باشد .اين ضرورت از نظر  مولفين، عمدتا شكل دهي تجربياتي است كه منجر به تغييرات مطلوب رفتاري در دانش  آموختگان مي شود .بخاطر همين ضرورت آشكار است كه نقش معلم جنبه نهادي پيدا  كرده و بسياري از  گروههاي اجتماعي و افراد و دانشجويان و دانش آموختگان مختلف ،انتظارات كلي مشخصي از آنچه كه يك معلم هست و  بايد باشد دارند .اما به نظر مي  رسد انتظارات كلي مورد نظر در عمل دچار مشكل مي گردند. زيرا همه ما در طول حيات  تحصيلي يا حرفه اي خود با معلمان و اساتيدي مواجه شده ايم كه از آنها با كلمات خوب  يا بد ياد كرده ايم! بنابراين يك سوال اساسي پيش مي  آيد  كه  آيا اين دو معلم با يكديگر اصولا يكسان  هستند يا  اينكه  تفاوتي  بين  آنها وجود دارد؟

 

آيا  همه  معلمان باهوش و كارآمد  هستند؟ آيا  مي  توان  ملاكهايي  براي  شايستگي يك  معلم  تصور  كرد يا اينكه معلمان  همگي  يكسانند و  ملاك  مشخصي  براي  شايستگي يكي  بر ديگري  وجود  ندارد؟آيا  ذاتا  برخي  از افراد  معلم  به  دنيا  مي آيند يا  معلمي حرفه  اي  است  كه  بعضي  ها آنرا  بهتر  ياد  مي  گيرند؟ اين سوالات ،مطالب مهم و حياتي مي باشند كه مي بايست به آنها پاسخهاي دقيق داد. بطور كلي تحقيقات اخير نشان داده كه هوش و شخصيت معلم در مقايسه با توان  عملي و كاربردي او در كلاس درس از اهميت كمتري برخوردار است .به عقيده  برونينگ و گلاور(1375)، اين  تحقيقات ،بسياري از مهارتهايي را كه موجب تفاوت كيفي تدريس مي شود مشخص ساخته اند.

 

ادامه نوشته

ویژگی های تربیت صحیح

 نبینی باغبان چون گل بکارد
چه مایه غم خورد تا گل برآرد
گهی خارش به دست اندر خلیده
 گهی از بهر او خوابش رمیده

 تربیت  از جهات مختلف به کار کشاورزی شباهت دارد، با این تمایز که کشاورز دانه و درخت می پرورد و مربی انسان. مربی حداقل کاری که باید در تربیت " آدم" انجام دهد، همان است که یک کشاورز در پرورش یک گیاه انجام می دهد. مباد که یک مربی در تربیت فرزند ، از حکمتی که یک کشاورز در عمل پرورش گیاه از آن برخوردار است بی بهره باشد!

برای آن که به محصول تربیت خویش ، یعنی کودکان و نوجوانان آسیب نزنیم لازم است دست کم حکمت های زیر را از کار کشاورز بیاموزیم و به کار گیریم:

ادامه نوشته

كوهستان

روزى پدرى با پسرش، قدم‏زنان به كوهستان رفتند. ناگهان پسرك به زمين خورد و صدمه ديد و با صداى بلند داد زد:

«آآآآه ه ه ه ه ه ه ه!».

با تعجب، صدايى را كه از جايى در كوهستان مى‏آمد به طور مكرر مى‏شنيد:

«آآآآه ه ه ه ه ه ه ه!».

پسرك با كنجكاوى داد زد: «تو كى هستى؟!».

پسرك در جواب شنيد: «تو كى هستى؟!».

پسرك اين‏بار با عصبانيت داد زد: «نامرد! ترسو!».

و در جواب شنيد: «نامرد! ترسو!».

پسرك به پدرش نگاه كرد و پرسيد: «جريان چيه؟ چه خبره؟».

پدرش خنديد و گفت: «پسرم، دقت كن».

سپس پدر رو به كوهستان كرد و داد كشيد: «من تو را تحسين مى‏كنم!».

جواب آمد: «من تو را تحسين مى‏كنم!».

دوباره پدر داد زد: «تو يك قهرمان هستى!».

و دوباره صدايى برآمد: «تو يك قهرمان هستى!».

پسرك متحيّر شده بود؛ اما علت آن را نمى‏فهميد.

بعد پدر توضيح داد: «پسرم، مردم به اين پديده، اِكو مى‏گويند؛ اما به نظر من، اين يك واقعيت زندگى است.

كوه، هرآنچه را كه بگوييم يا انجام بدهيم، به ما پس مى‏دهد. اگر عشق مى‏خواهى، تو بايد عشق را در قلبت ايجاد كنى. اگر موفقيت بيشتر در زندگى مى‏خواهى، بايد تلاش كنى تا لياقت آن را داشته باشى. اين نسبت، در تمامى ابعاد زندگى كاربرد دارد.

پسرم! هرآنچه در اين دنيا كشت كنيم، همان را برداشت خواهيم كرد. پسرم! دنيا يك تصادف و اتفاق نيست؛ بلكه زندگى، يك انعكاس است؛ انعكاس اعمال و گفتار و كردارهاى ما».

آزمون خردمندان

 

                                                          

 

روزى مردى خردمند در گذر از كوهستانى در ميان نهر آبى، سنگى گران‏بها پيدا كرد و روز ديگر، مسافرى را گرسنه يافت. پس بساط پذيرايى گشاد تا او را طعامى دهد. مسافر گرسنه، سنگ پربها را ديد و آن را از مردم خردمند طلبيد و مرد خردمند، بى‏درنگ، آن را تقديم وى كرد. مسافر گرسنه با شادمانى از اين پيشآمد خوش يُمن، به راه خود ادامه داد. او مى‏دانست كه اين مرد خردمند، چه سنگ پر ارزشى را بى‏جنگ و دعوا، با طيب خاطر براى هميشه به او داده است؛ امّا چند روز بعد، برگشت تا سنگ مرد خردمند را به وى باز پس دهد.

ـ مى‏دانم چه سنگ باارزشى به من هديه كرده‏اى؛ امّا آن را بازپس مى‏دهم به اين اميد كه آنچه را كه در درون توست و تو را قادر مى‏سازد كه اين گونه سنگ به اين باارزشى را به آسانى و رضايت خاطر به من ببخشى، به دست آورم.

مانعى در مسير

در زمان‏هاى قديم، روزى پادشاهى، سنگ بزرگى را وسط جاده‏اى گذاشت و در گوشه‏اى مخفى شد. تا اين‏كه ببيند چه كسى اين سنگ بزرگ را از وسط جاده برمى‏دارد.

چند نفر از ثروتمندترين بازرگانانِ پادشاه درباريان، به نزديكى سنگ آمدند و خيلى راحت آن را دور زده، به راهشان ادامه دادند. آنها بدون اين‏كه كارى انجام داده باشند در حالى كه با صداى بلند، شاه را به خاطر عدم مراقبت از جاده، سرزنش مى‏كردند، منطقه را ترك كردند.

سپس دهقانى با بارى از سبزى به سنگ نزديك شد. وقتى دهقان به سنگ رسيد، بارش را زمين گذاشت تا اين‏كه سنگ را به كنار خيابان بكشد. بعد از كشيدن و زور زدن‏هاى زياد، سرانجام موفق شد سنگ را از وسط خيابان بردارد.

بعد از اين‏كه دهقان، سنگ را برداشت، وقتى خواست بارش را از زمين بر دوش بكشد، كيسه‏اى كه در محل اول سنگ قرار داشت، توجه او را جلب كرد. در داخل كيسه، همراه يادداشتى كه به خط و مهر پادشاه نوشته شده بود «محتويات كيسه تماما از آن كسى است كه سنگ را بردارد»، مقدار خيلى زيادى سكه طلا بود. دهقان، كيسه را برداشت و به راه خود ادامه داد.

اين دهقان با اين عملش به ما ياد مى‏دهد كه: «هر مانعى، فرصتى براى پيشرفت است».

وسواس فكري

 
قبل از پرداختن به مسئله اختلال وسواس فكري – عملي ، يا به عبارت علمي ، اختلال وسواسي – جبري ، توصيف واژه اضطراب كه در ميان عامه ي مردم به نوعي شناخته شده است ضروري است. ضروري از اين نظر كه هر چند اين واژه از ديرباز براي انسان آشنا بوده ولي مفهوم عميق تر و علمي آن جهت توصيف بيماري مزبور مهم به نظر مي رسد. اين واژه نزد عموم به مفاهيمي چون نگراني ، تشويش ، دلهره ، دستپاچگي و نظاير اين اطلاق مي شود. اما به واقع اين مفهوم عبارت است از يك حالت انگيختگي هيجاني مفرط و غير قابل كنترل در لحظه وقوع توسط فرد كه داراي يك يا چند علامت عمده ي جسمي – رواني است؛ نظير ، پريدگي رنگ چهره يا سرخ شدن چهره ، احساس گرم شدگي يا سردي در اندام خصوصاً دستها ، تنگي نفس ، لرزش لبها يا دستها ، احساس پيچش در ناحيه شكم ، حالت تهوع و استفراغ ، پرش گوشه چشمها و يا پلكها ، تندي ضربان قلب ، بروز اختلال در ارائه تكلم و علائمي چند از اين دست.

اما آنچه شرح آن بيان شد، علائمي چند است كه لزوماً تمامي آنها در حالت اضطراب پديد نمي آيد، آنچه لازم است در بروز اضطراب مطرح گردد اين است كه اضطراب ، خود در حالات عميق تر ، طولاني مدت تر و گسترده تر تبديل به شكلها و گونه هاي مختلفي مي شود كه اصطلاحاً به آنها طبقه ي اختلال هاي اضطرابي گفته مي شود. به عبارتي اختلال هاي مختلفي پديد مي آيند كه ريشه همه ي آنها به طور مشترك بروز همان اضطراب است و يكي از عمده ترين اختلال هاي اضطرابي ، همان اختلال وسواس جدي است.

ادامه نوشته

لزوم تجدید نظر در شیوه ی تربیت دینی

تربیت

سخن را با جمله‌ای از امام امیرالمومنین (ع) آغاز می‌کنیم که فرمود:

 لا تقسروا اولادکم علی آدابکم فانهم مخلسوقون لزمان غیر زمانکم. 1

فرزندان خود را بر آن اساس که خود تربیت شده‌اید تربیت نکنید که اینان برای عصر و زمانی غیر از عصر و زمان شما آفریده شده‌اند.

از زمان بیان این سخن تا عصر ما حدود چهارده قرن می‌گذرد، و شاید در هیچ عصری به مانند عصر ما این عبارت جایگاه خود را پیدا نکرده باشد.

 

 مردم عصر و زمان ما آن را با تمام وجود لمس می‌کنند، به ویژه که دو واقعه مهم و تاریخی در عصر ما تحقق یافته است: یکی ظهور رنسانس و انقلاب صنعتی در دو قرن قبل که شعاع ترکش آن همه مناطق جهان و از جمله کشور ما را تحت نفوذ قرار داده است، و دیگری پیروزی انقلاب اسلامی در دو سه دهه اخیر.

بر اساس ظهور واقعه اول به تدریج تحولی در همه شوون حیات و از جمله تربیت پدید آمد که اغلب دارای رنگ و هوای مادی بود، و بر اثر ظهور دومی ضمن تحول در ظاهر شوون، باطن نیز تغییر یافته و دگرگون شده است. ما در این بررسی کوتاه امتزاجی از اثر این دو را در تربیت دینی و اخلاقی مورد بررسی قرار می‌دهیم.

 

ادامه نوشته

پنجره بيمارستان

دو مرد، كه هر دو سخت مريض بودند، در يك اتاق بيمارستان، بسترى شدند. يكى از آنها بعد از ظهرها به مدّت يك ساعت، به خاطر نظافت تخت‏خوابش اجازه داشت روى تخت‏خوابش بنشيند. تخت‏خواب او نزديك تنها پنجره اتاق بود. مرد دومى، مجبور بود براى هميشه به پشت، روى تخت‏خواب دراز بكشد. آنها ساعت‏ها با يكديگر درباره خانواده‏شان، آشنايانشان، شغلشان، گرفتارى‏هايشان و خدمت سربازى‏شان و... صحبت مى‏كردند.

 

                                                                     

هر بعد از ظهر، مردى كه مى‏توانست در تخت‏خوابش بنشيند در كنار تك پنجره اتاق مى‏نشست و تمام آنچه را كه مى‏توانست در بيرون از پنجره ببيند، براى هم اتاقى‏اش تعريف مى‏كرد. مردى كه در تخت ديگر خوابيده بود با شنيدن توصيف‏هاى مرد ديگر، اميد به زندگى را دوباره در قلبش زنده مى‏كرد و با شنيدن جنب و جوش و حال و هواى بيرون از اتاق، جانى دوباره مى‏گرفت.

ـ پنجره، رو به پاركى باز مى‏شود كه درياچه‏اى زيبا در وسط آن، خودنمايى مى‏كند. اردك‏ها و قوها در حال شنا هستند و بچه‏ها در حال بازى كردن با قايق‏هاى اسباب‏بازى‏شان و... .

مردى كه كنار پنجره بود هر آنچه را كه در بيرون مى‏ديد، با تمام جزئيات براى ديگرى تعريف مى‏كرد و آن يكى، چشم‏هايش را مى‏بست و گفته‏هاى آن مرد را در ذهنش به تصوير مى‏كشيد.

به همين منوال، روزها و هفته‏ها گذشت.

يك روز صبح، وقتى پرستار براى نظافت تخت مردى كه كنار پنجره بود آمد، با بدن بى‏جان آن مرد مواجه شد كه در كمال آرامش، در حال خواب مرده بود. او با ناراحتى مسئولان بيمارستان را صدا زد تا اين‏كه بدن بى‏جان او را بردارند.

آن مرد ديگر، از پرستار خواهش كرد كه تختش را با تخت كنار پنجره، عوض كند. او به هر زحمتى كه بود، آرام آرام، با وجود درد و سختى، بعد از مدت‏ها توانست دنياى بيرون از پنجره را ببيند، امّا در بُحت و حيرت با ديوار سفيد رنگى مواجه شد كه از پارك و درياچه و جنب و جوش بچه‏ها هيچ خبرى نداشت.

او با تعجّب از پرستار پرسيد: «هم‏اتاقى‏اش چيزهاى جالب و شگفت‏انگيزى از منظره بيرون پنجره تعريف مى‏كرد. پس آنها كجا هستند؟!».

پرستار در جوابش گفت: «او فقط مى‏خواست تو را به زندگى، اميدوار كند».

صراط

   

مشتاق هايي هستند كه مي‌سوزند و با صميميت و درد و رنج مي‌پرسند چه كنيم كه براي خدا باشيم؟چگونه در خودمان عشق و ايمان بسازيم؟

از كجا و با چه وسيله‌اي مي‌توانيم حركتها را و محركها را كنترل كنيم؟
و از راه نزديك به مقصود برسيم؟
اينها خيال مي‌كنند كه بايد در خودشان عشق بسازند و يا حركتي ايجاد كنند، غافل از اينكه اين همه را دارند. تمامي وجودشان سوز و شور است. تمامي وجودشان حركت است. مگر از صبح تا شام بي‌كار هستند؟ و مگر اين همه رنج و كار بدون عشق و نيرويي جوشنده امكان دارد؟
ما عاشق آفريده شده‌ايم و نه تنها عشق، كه حركت را، كه فعاليت را با خود داريم.
ما عاشق آفريده شده‌ايم.

ادامه نوشته

دانشجوی بزرگسال

 سكاكی ، مردی فلزكار و صنعت‏گر بود ، توانست با مهارت و دقت دواتی‏
بسيار ظريف با قفلی ظريفتر بسازد كه لايق تقديم به پادشاه باشد . انتظار
همه گونه تشويق و تحسين از هنر خود داشت . با هزاران اميد و آرزو آن را
به پادشاه عرضه كرد . در ابتدا همان طوری كه انتظار می‏رفت مورد توجه‏
قرار گرفت ، اما حادثه‏ای پيش آمد كه فكر و راه زندگی سكاكی را بكلی‏
عوض كرد .
در حالی كه شاه مشغول تماشای آن صنعت بود ، و سكاكی هم سر گرم خيالات‏
خويش ، خبر دادند - عالمی اديب يا فقيهی - وارد می‏شود . همين كه او وارد شد ،
شاه چنان سرگرم پذيرايی و گفتگوی با آن شد كه ، سكاكی و صنعت و هنرش را
يكباره از يادبرد .
 
ادامه نوشته

نامه‏ای به ابوذر


نامه‏ای به دست ابوذر رسيد آن را باز كرد و خواند . از راه دور آمده‏
بود . شخصی به وسيله نامه از او تقاضای اندرز جامعی كرده بود . او از
كسانی بود كه ابوذر را می‏شناخت كه چقدر مورد توجه رسول اكرم بوده ، و
رسول اكرم چه قدر او را مورد عنايت قرار می‏داده ، و باسخنان بلند و
پرمعنای خويش به او حكمت می‏آموخته است .
ابوذر در پاسخ فقط يك جمله نوشت ، يك جمله كوتاه : "با آن كس كه‏
بيش از همه مردم او را دوست می‏داری ، بدی و دشمنی مكن
" . نامه را
بست و برای طرف فرستاد .
آن شخص بعد از آنكه نامه ابوذر را باز كرد و خواند ، چيزی از آن سر در نياورد .
با خود گفت ، يعنی چه ؟ مقصود چيست ؟ با آن كس كه بيش از همه مردم
او رادوست می‏داری بدی و دشمنی‏ نكن ، يعنی چه ؟ مگر ممكن است كه‏
آدمی ، محبوبی داشته باشد - آن هم عزيزترين محبوبها و با او بدی بكند ؟ !
بدی كه نمی‏كند سهل است ، مال و جان و هستی خود را در پای او می‏ريزد و
فدا می‏كند . از طرف ديگر باخود انديشيد كه شخصيت گوينده جمله را نبايد از نظر دور
داشت ، گوينده اين جمله ابوذر است . ابوذر ، لقمان امت است و عقلی‏
حكيمانه دارد ، چاره‏ای نيست بايد از خودش توضيح بخواهم .
مجددا نامه‏ای به ابوذر نوشت و توضيح خواست .
ابوذر در جواب نوشت : " مقصودم از محبوبترين و عزيزترين افراد در
نزد تو همان خودت هستی . مقصودم شخص ديگری نيست . تو خودت را از همه‏
مردم بيشتر دوست می‏داری . اينكه گفتم با محبوبترين عزيزانت دشمنی نكن ،
يعنی با خودت خصمانه‏
رفتار نكن . مگر نمی‏دانی هر خلاف و گناهی كه انسان مرتكب می‏شود ،
مستقيما صدمه‏اش برخودش وارد می‏شود و ضررش دامن خودش را می‏گيرد " ( 1 )
_____________________
. 1 ارشاد ديلمی .

داستان راستان ج1 ص144

فرشته یک کودک

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید: « می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد:« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد : « فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روزبه تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد: « من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: « فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: « فرشته ات به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: « اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت: « فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: « خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»

برگرفته از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

به تماشا سوگند

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است

 

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد

 

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند

پي گوهر باشيد

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد

 

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ

به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت

 

و به آنان گفتم :

هر كه در حافظه چوب ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند

هركه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود

آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند

مي گشايد گره پنجره ها را با آه

 

زير بيدي بوديم

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :

چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟

مي شنيديم كه بهم مي گفتند:

سحر ميداند،سحر!

 

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند

باد را نازل كرديم

تا كلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودي بود،

چشمشان را بستيم

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

جيبشان را پر عادت كرديم

خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم

سهراب سپهری

هدیه فارغ التحصیلی

مرد جواني , از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي ، در يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود .

مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد .

بلاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا دوست دارم . سپس يک جعبه به دست او داد . پسر , کنجکاو ولي نااميد . جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا , که روي آن نام او طلاکوب شده بود , يافت .

با عصبانيت فريادي برسر پدر کشيد و گفت : با تمام مال و دارايي که داري ، يک انجيل به من ميدهي ؟
کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد .

سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يک روز به اين فکر افتاد که پدرش , حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينکه اقدامي بکند ، تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که در , تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي که به خانه پدر رسيد . در قلبش احساس غم و پشيماني کرد . اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا ، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليکه اشک مي ريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد . در کنار آن ، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است.

در مقابل مشکلات چگونه عمل می کنیم؟

در مقابل مشکلات مانند هويج تخم مرغ يا قهوه عمل مي کنيم؟!
دختري از سختي هاي زندگي به پدرش گله مي کرد. از مبارزه خسته بود. نمي دانست چه کند. بلافاصله پس از اينکه يک مشکل را حل شده مي ديد مشکل ديگري سر راهش آشکار مي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي کند. پدر که آشپز ماهري بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولي تعدادي هويج، در دومي تعدادي تخم مرغ و در ديگري مقداري قهوه قرار داد و بدون اينکه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بي صبرانه منتظر بود. تقريبا پس از 20 دقيقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هويج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسيد: "عزيزم چه ميبيني؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هويج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببويد. دختر دليل اين کار را سوال کرد و پاسخ شنيد: "دخترم هر کدام از آنها در شرايط ناگوار يکساني در آب جوش قرار گرفتند ولي از خود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند. هويج هاي سخت و محکم، ضعيف و نرم شدند. پوسته هاي نازک و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند." سپس پدر از دخترش پرسيد: "حالا تو دخترم وقتي در زندگي با مشکلي رو به رو مي شوي مثل کدام يک رفتار مي کني؟ هويج، تخم مرغ يا قهوه؟!!!!

روش تربیتی کودک        

اثر استاد علی صفایی حائری

مقدمه

 

فرصتی پیش آمده و باید فرصت ها را به غنیمت گرفت چون ما که شهامت ایجاد فرصت ها را نداریم. لااقل باید از فرصت های پیش آمده استفاده كنيم پيش از آن كه همچون ابرها بگذرند و سوز آب را بر دل تشنة برگه ها بگذارند.

ما از هنگامي كه بيدار شديم و ديديم ميراث ما به غارت رفته و نسل ما به اسارت گرفته شده است ناچار كوشش هائي را شروع نموديم و كارهائي آغاز نموديم: مدارسي، نشريه هائي و انجمن هایی راه انداختيم. داستان هائي نوشتيم و براي كودكان قهرمان هاي فراموش شده را زنده كرديم و حرف هاي تحريف شده را به حق بازگو نموديم.

ما در اين راه از هر گونه برنامة عملي و علمي و هنري استفاده كرديم و نكات رواني را در نظر گرفتيم و در اين راه حتي از دشمن درس ها آموختيم در اين فرصت كم به انگيزه كارهاي انجام شده و به هدف اين كارها و به نقد و بررسي آن ها نمي توان پرداخت چون اين بررسي و علت جوئي به نهاد افراد فعّال باز مي گردد ودر اين حدّ كار شغلي مي‌شود. بايد هر كس به نقد خود برخيزد كه گفته اند حاسبوا انفسكم. نه حاسبوا اعمالكم.

اكنون همينقدر مي گويم كه ما به پيروي از اين حقيقت كه: لا ينتشر الهدي الا ممّا انتشر الضّلال مدارسي را پايه گذاري نموديم امّا اين مدارس با مدارس ديگر، همه از يك برنامة فرهنگي برخوردار بودند و همان كتاب ها در هر دو جا خوانده مي شد و همان حرف ها كه باتوجه جمع آوري شده بود بخورد بچه ها مي رفت.

فقط جدائي اين مدارس به وسيلة استادها و معلمين و دبيرانش صورت مي گرفت اين ها بودند كه در بعضي از فرصت ها حرف هائي مي زدند و آگاهي هائي سبز مي كردند.

ادامه نوشته