دیروز در راه کلاس
بازهم دیروز در راه کلاس
چند دختر در خیابانی پلاس
رنگ بر مو، رنگ بر لب، رو قشنگ
سرخ جامه، سرخ تنبان ، پاچه تنگ
دستهای لاک خورده، مو بلوند
پر ز بوی ادکلن با بوی تند
یک نخ سیگار در دستانشان
چند چاک و جر روی تنبانشان
هر یکی می کرد با ناز و ادا
دیگری را بهر الواتی صدا
آن یکی می گفت: ژیلا جون من
ویسکی امشب باش تو مهمون من
دیگری می گفت او با التهاب
نه نمیشه مهمونم پیش شهاب
ناگهان در بین این ناز و ادا
یک نفر گفتا که ای مرد خدا
چشم های خویش را درویش کن
گر نخواهی ترک یک من ریش کن
من که از کردار خود غافل بدم
سربزیر افکندم و عاقل شدم
حسین همتی 31/6/92
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.