یک روز بارانی

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

ادامه نوشته

فقط 5 دقیقه طول می کشه ...پس تا تهش بخونین

 خیلی دلم گرفته بود خودمم نمی دونستم چم شده ؟!!نشستم  خوب فکر کردم  .  خوب خوب فقط به یه نتیجه رسیدم  و اونم اینکه : عاشق شدم عاشق یکی که مدتها کنارش بودم و باهاش زندگی می کردم بد جوری بهش عادت کرده بودم  بدجوری برام ناز میکرد و دلم رو می برد حسابی برام تریپ  گذاشته بود کلی تحویلم می گرفت  هر چی من بش می گفتم :  بابا شما خوشگل و زیبائی..شما همه چی داری...شما پولداری ...شوهر خوب برا شما خیلی بهتر از من هم هست  اما دیدم نه، خانم اصلا بروش هم نمیاره که بابا  مثلا ما خجالت کشیدیم .چشمشو انداخت تو چشمم و بم گفت: من تو رو دوست دارم و حاضرم برای با تو بودن تمام هستیمو فدات کنم وای نمی دونین چه حالی شدم !! آخه یه دیقه خودتونو بذارید جای من ...بچه ی مثبت .....سر بزیر ...آقا ....با حیااونوقت یه نفر بیاد بات اینجوری حرف بزنه ...نه خدا وکیلی چه حالی میشین ؟؟؟یه جلسه گداشتیم که بشینیم با هم حرفامونو خیلی جدی بزنیم ..قبول کرد یه قرار گذاشتیم و با هم مفصل صحبت کردیم ...بابا عجب  خانومه خانومی بود هر چی بش گفتم ،گفت چشمهر شرطی گذاشتم قبول کرد .....تا جائی که گفت من اصلا با مهر هم هیچ مشکلی ندارم ...هر چی شما بگین آخه من شما رو خیلی دوست دارم ..اصلا مسئله ی مهر مشکلی نیست و به خاطر مهر نباید وصلت رو به هم زد و پسر به این خوبی را از دست داد .....خوب ما هم دیگه از خدا چی می خواستیم ...نه خدا وکیلی یه خانوم خوشگل و پولدار بیاد خواستگاریتون و با همه ی شروط شما موافقت کنه، چی کار می کنید ؟؟تازه بگه تمام ثروتش رو هم به نام شما می کنه .... فکر نکنین که طرف یه پیره دختر بود که به من کچل پیشنهاد ازدواج داد ...نه جوون بود و  زیبا ...باور کنین راست میگم نگین این پسره رو خیال برداشته ....آخه کدوم دختر تو این دوره زمونه می ره خواستگاری یه پسر؟!!(بگذریم که البته بعضی از خانومای خوب می رن خواستگاری) ولی باور کنید همین چند وقت پیش از بیمارستان که مرخص شدم اومد خواستگاریم خلاصه ...درد سرتون ندم ...تمام حرفامونم با هم زدیم و قرار شد که ما بریم تحقیق ...تا اسم تحقیق رو شنید رنگ از روش پرید گفت یعنی با این همه اوصاف تحقیق هم احتیاجی هست؟  زودتر قرار عقد و عروس رو بذایم که دیر نشه منم با خودم گفتم راست می گه بیچاره ..تحقیق احتیاجی نیست ما که ضرری نمی کنیم ....طرف ظاهر مومنی هم داره ...اصلا به قیافش هم نمی خورد که اهل داستان باشه ..... خلاصه دردسرتون ندم ....قرار بعدی رو گذاشتیم برا دو روز دیگه به من گفت : آخه آقا سید  من تو این دو روز چه جوری دوریه شما رو تحمل کنم ..با خودم گفتم بابا این دیگه کیه ؟ آخه از انصاف هم نباید گذشت... این عاشق چیه من شده ؟؟تا اومدم ازش بپرسم که واقعا شما تو من چی دیدن که عاشق من شدین ؛ سریع گفت :بابا شما که فرد مومنی هستید و فرزند حضرت زهرا هم که هستید ؛ چی دیگه از این بهتر ..من همیشه آرزو می کردم یه همسر مومنی مثل شما داشتم جاتون خالی ..... کلی از تعریفاش دلم ضعف رفت .....دیگه باورم شد که داره راست میگه طفلک ....چه دلیلی داره یه خانوم با ظاهری آراسته به تقوی با ظاهری اینقدر زیبا بخواد به من دروغ بگه ..؟؟ بش گفتم خلاصه این رسم بزرگاس دیگه ...شما هم اجازه بدین همه چی از طریق رسم و رسومش پیش بره ...با ناراحتی گفت اشکالی نداره ....طلا که پاکه چه منتش به خاکه برید تحقیق .....اینم آدرس محل کار من و اینم آدرسه ......خودم تو دلم می گفتم : نه چک زدم نه چونه ....عروس اومد به خونه بشکن زنون رفتم  پیش اوستای مشتی خودم ...داستان رو براش از اول تا آخر تعریف کردم ...اوستای مشتیه ما زد زیر خنده با خودم گفتم: بابا اوستا هم باورش نمی شه که اومدن خواستگاریم ...خب البته حق داره که باورش نشه ...اون پیر مرده و دیگه این باور براش سخته که یه خانوم به این زیبائی با این همه ثروت با این ظاهر آراسته بیاد خواستگاریم ...همینجوری گرم افکار خودم بودم که اوستا  منو صدا زد و گفت :آقا سینا این خانومی که میگی اسمش چیه ؟

 با خودم گفتم اوستا هم عجب سوالات ناموسی ای می پرسه ؟؟آخه این دیگه چه سوالیه ؟داشتم فکر میکردم که اوستا دوباره منو صدا زد و گفت : می گم اسش چی بود ؟گفتم : اسمشون دنیا خانومهگفت: بیا اینجا پیش من رفتم کنار اوستا نشستم...دیدم نهج البلاغه رو باز کرده و به من می گه بیا بخون دیدم از قول مولا علی علیه السلام اینجوری نوشته بود که « دنیا رفیقی ایه که هر چی بیشتر بش اعتماد کنی به تو از پشت محکمتر خنجر می زنه » این دنیا خانوم شما جلب اعتماد می کنه ، از طرفی هم ظاهرش ظاهر مومنیه و چهره ی زیبائی هم داره ؛ اما وقتی بش عادت و  اعتماد کردی ، اونموقست که بت خنجر می زنه و کمترتو میشکونه .سالهاست این دنیا به افراد زیادی از این طریق خیانت کرده...مواظب باش به تو خنجرش رو نزنه....راستش از شما چه پنهون یه دیقه نشستم و فکر کردم ...دیدم اوستا پر بیراه نمی گه  و به یاد داستان امیر مومنان افتادم که به دنیا فرمودند : برو من تو را سه طلاقه کردم ... و آرزو کردم که منم بتونم دنیا رو طلاق بدم   

چهار بخش جالب توجه طبيعت ما شامل جسم، ذهن، دل و روان ميشود.

در ارتباط با اين چهار بخش چهار توانمندي يا هوش وجود دارد که همه

ما از آنها برخورداريم:هوش جسماني، هوش ذهني، هوش عاطفي و هوش

معنوي.

حال به اين نتيجه رسيده ام که با رعايت چهار فرضيه ساده در زندگي

ميتوانيم به زندگي متعادل تر، منسجم تر و قدرتمند تري برسيم. اين ها

بسيار ساده هستند ـ هر کدام براي يک بخش از طبيعت ما ـ اما به شما قول

ميدهم اگر انها را با استمرار پيگيري کنيد در خود توانمندي جديدي پيدا

ميکنيد که در وقت ضرورت ميتوانيد از ان استفاده نماييد.

- براي جسم: فرض کنيد که حمله قلبي کرده ايد، حالا با توجه به ان زندگي

کنيد.

- براي ذهن: فرض کنيد نيمه عمر حرفه اي شما دو سال است،حالا بر اين اساس

بر نامه ريزي کنيد

- براي دل: فرض کنيد هر حرفي را درباره ديگران ميزنيد آن ها ميشنوند، حالا

براين اساس صحبت کنيد.

- براي روان: فرض کنيد در هر فصل يکبار با خالق خود ملاقات ميکنيد، حالا

بر اين اساس زندگي کنيد.

فرقي نمي کند يک چاله آب باشي يا دريا.

مهم اين است که زلال باشي.

اگر زلال باشي آسمان در تو مي افتد.

یک

فقط یک انار توی یخچال بود .هم من دلم می خواست بخورمش .هم او . گندید .