اشتباه فرشتگان

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...

 

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:" با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند. "

کودک هوشیار :


مردی پسر کوچکی داشت. روزی به او گفت: پسرم امروز بیا تا به باغی از باغهای مردم برویم و اندکی میوه بچینیم. پسر خردسال همراهش حرکت کرد

به باغی وارد شدند و در پای درختی رسیدند. پدر به پسر گفت: همین جا منتظر باش و به اطراف اندکی بنگر تا کسی ما را نبیند.! سپس خودش بر درخت رفت و مشغول چیدن میوه گردید. چند دقیقه ای که گذشت، پسر فریاد کشید: پدر! یک نفر دارد ما را می بیند.! پدر ترسان و به شتاب از درخت پایین آمد و پرسید: او که ما را می بیند کجاست؟ پسر هوشیار پاسخ داد: او خدایی است که همه را می بیند و بر همه آگاه است. پدر از این سخن فرزند خود شرمگین شد و برای همیشه از کار زشت خویش دست برداشت.

 درس اول:

 یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به   سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می  کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه...

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه...

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه...

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

 

  نتیجه اخلاقی: اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

((مشکلات زندگی))

((مشکلات زندگی))

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا همینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها.

روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اوم.

مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:

 اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن
دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود
بیائید راه دوم را برگزینیم

كوره هاي رنج

كوره هاي رنج

آهنگري بود كه با وجود رنج هاي متعدد و بيماري اش عميقا به خدا عشق مي ورزيد . روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا نداشت از او پرسيد: تو چگونه مي تواني خدايي را كه رنج و بيماري نصيب مي كند ، دوست داشته باشي؟

آهنگر سر به زير آورد و گفت: وقتي مي خواهم وسيله اي آهني بسازم يك تكه آهن را در كوره قرار مي دهم . سپس آن را روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم درآيد. اگر به شكل دلخواهم در آمد مي دانم كه وسيله مفيدي خواهد بود و اگر نه، آن را كنار مي گذارم. همين موضوع باعث شده است كه هميشه به درگاه خداوند دعا كنم كه: خدايا! مرا در كوره هاي رنج قرار ده، اما كنار نگذار!!!

 

  فقط در ناملايمات است كه فضايل انساني به اوج خود مي رسد. در غياب باد يك توده پنبه مانند يك قله كوه استوار است.

همسر عزيزم،من رسيدم ...!

همسر عزيزم،من رسيدم ...!

روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق هتل متوجه مي شود كه آن هتل مجهز به كامپيوتر است.تصميم مي گيرد به همسرش  emailبزند. نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس اشتباه مي شود و بدون اينكه متوجه شود نامه را مي فرستد. در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين دنياي خاكي، زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه برگشته بود، با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا  emailهاي خود را چك كند. اما پس از خواندن اولين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش مي رود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده: همسر عزيزم

موضوع: من رسيدم

مي دونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي. راستش آنها اينجا كامپيوتر دارند و هر كس به اينجا مي آيد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته. من همين الان رسيدم و همه چيز را چك كردم. همه چيز براي ورود تو براهه. فردا مي بينمت. اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه. واي چقدر اينجا گرمه...

                                                                                   همسرت

(( دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است))!

(( دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است))!

               

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!

 تصمیم مهم

  تصمیم مهم

در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت میکرد. روزی پدرش جعبه‏ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخ‏ها را به دیوار طویله بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ را به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می‏آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.  یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.  روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخ‏ها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ‏های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی میشوی و با حرف‏هایت دیگران را می‏رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسان‏ها می‏گذارند. تو می‏توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمیتواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

فرشته بيکار

فرشته بيکار


روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟
يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

لعنت بر شيطان

لعنت بر شيطان

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

 پرسیدم: «چرا می خندی؟»

 پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

 پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

 گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

 با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

 جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛

 تو را زمین می زند.»

 پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

 پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی،

برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛

 فعلاً برو سواری بیاموز .

گفتگوي دروغ و حقيقت

گفتگوي دروغ و حقيقت

روزي دروغ به حقيقت گفت:

میل داری باهم  به دریا برویم وشنا کنیم حقیقت ساده لوح پذیرفت.

 وگول خورد آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

  وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را درآورد

 دروغ حیله گر لباسهای اورا پوشید ورفت

از آن روز حقيقت عريان و زشت است اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري زيبا و آراسته ظاهر می شود .

 پس ای بهترینم

 به ظاهر حرفها اکتفا نکن که حقیقت در پس پرده است.

عروس جواني براي شوهر تازه دامادش سوسيس و تخم مرغ مي پخت اما پيش از اينكه سوسيس را درتابه قرار دهد سرو تهش را با كارد مي گرفت. وقتي شوهرش دليل اين كار را پرسيد تازه عروس گفت: مادرم هميشه به همين صورت سرخ مي كند.

بعد ها كه عروس و داماد در خانه مادرزن ميهمان بودند و همان غذا را داشتند تازه داماد موضوع را با مادر زنش در ميان گذاشت . مادر زن شانه اي بالا انداخت و گفت كه مادر خودش هم هميشه همين روش را در پخت سوسيس به كار مي برد.

بالاخره تازه داماد موضوع را با مادر بزرگ عروس خانم در ميان نهاد كه چرا سر و ته سوسيس را مي گيرد ؟ مادر بزرگ بدگمان به تازه داماد زل زد و جواب داد: چون تابه من كوچك است و سوسيس درسته تويش جا نمي شود.

 

وقتي بچه ها را بزرگ مي كنيد در واقع بچه هاي آنها را هم بزرگ مي كنيد . الگوها هميشه ثابت است.

اگر انسان درست بشود......

كشيشي خود را براي اجراي مراسم دعا و نيايش آماده مي كرد . زنش به قصد خريد خانه را ترك كرده بود. هوا باراني و پسر كوچكش هم بي قرار و ناراحت بود. حوصله اش سر رفته بود ، كشيش مجله اي قديمي را برداشت و آنرا ورق زد تا به يك عكس رسيد. نقشه جهان بود.او صفحه را كند و آنرا به قطعات ريز پاره كرد و بعد تكه هاي كاغذ را در تمام اتاق پخش كرد و به پسرش گفت: پسرم اگر همه اين تكه پاره هاي كاغذ را كنار هم بگذاري و نقشه اصلي را درست كني به تو 25 سنت جايزه مي دهم.

كشيش خيال مي كرد اين كار تا ظهر پسرك را سرگرم مي كند. 10 دقيقه بعد پسرك نقشه را تهيه كرده بود. كشيش پرسيد: پسرم چطور شد كه به اين سرعت اين كار را انجام دادي؟

- خيلي ساده بود در پشت عكس تصوير مردي بود. قطعه كاغذي برداشتم و آنرا در پايين عكس قرار دادم. مي دانستم كه اگر تصوير مرد را درست كنم نقشه نيز درست خواهد شد. كشيش لبخندي زد و سكه 25 سنتي را به پسرش داد و گفت: آفرين با اين كار موضوع سخنراني فردايم را در كليسا به من آموختي: اگر انسان درست بشود جهان درست خواهد شد.