من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟!

 

18340 290

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان

 بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و

 فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ...{...} می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی

کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد،

همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه

نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم

یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را

برانداز کرد ...!

ده پله تا آرامش

آیا آرزو دارید که آرام و خونسرد و خوددار باشید و فرصت کافی برای آنچه دلخواه شماست در اختیار  داشته باشید؟ اگر چه رسیدن به این هدف مشکل به نظر می رسد، اما با کمی تلاش و تجدید نظر در افکار و اعمال می توان به آن نزدیک شد.

بهتر است راهکارهای پیشنهادی زیر را رعایت کنید:

فراموش نکنید که در دنیای شلوغ و پر استرس امروز به دست آوردن تکه ای آرامش می تواند غنیمت بزرگی باشد.

آیا ذاتاً همیشه مسئول امور و عهده دار نظم و ترتیب هستید؟

افراد پرکار و فعال اغلب احساس می کنند همه کارها باید تحت کنترل آنها باشد، خصوصاً مواقعی که هدف خاصی مد نظر شان است.

بنابراین سعی کنید برای یک بار هم این عادت کنترل کردن را رها کنید و بگذارید زندگی مسیر خود را بپیماید.

به عنوان مثال بگذارید دیگران برنامه سفر دسته جمعی یا پیک نیک را سازماندهی کنند و نتیجه حاصله را بدون هیچ اظهار نظری بپذیرید و ببینید چه احساسی به شما دست می دهد.

این کار ممکن است برای شما پر دغدغه و برای دیگران شگفت انگیز باشد، ولی آرامشی که برایتان به ارمغان می آورد، ارزش دارد.

ادامه نوشته

نور آفتاب هوش را افزایش می دهد

پژوهشگران آمریکایی دریافتند که پرتوهای نور خورشید بر روی عملکردهای مغز اثر می گذارند و باعث افزایش هوش و کاهش میزان افسردگی می شوند. تیمی از محققان دانشگاه آلاباما در تحقیقات خود نشان دادند که فقدان نور و گرمای خورشید می تواند تا حد قابل توجهی عملکردهای شناختی را کاهش دهند به همین دلیل استفاده هر چه بیشتر از نور و گرمای آفتاب در فصل تابستان می تواند از اثرات مخرب کاهش نور آفتاب جلوگیری کند...

نور آفتاب هوش را افزایش می دهد
پژوهشگران آمریکایی دریافتند که پرتوهای نور خورشید بر روی عملکردهای مغز اثر می گذارند و باعث افزایش هوش و کاهش میزان افسردگی می شوند.

 تیمی از محققان دانشگاه آلاباما در تحقیقات خود نشان دادند که فقدان نور و گرمای خورشید می تواند تا حد قابل توجهی عملکردهای شناختی را کاهش دهند به همین دلیل استفاده هر چه بیشتر از نور و گرمای آفتاب در فصل تابستان می تواند از اثرات مخرب کاهش نور آفتاب جلوگیری کند.

این دانشمندان با بررسی اطلاعات مربوط به 14 هزار و 474 بیماری که در تحقیقات مربوط به فاکتورهای خطر سکته مغزی در آمریکا شرکت کرده بودند ارتباط میان افسردگی، عملکردهای شناختی و پرتوهای خورشید را مورد مطالعه قرار دادند.

این دانشمندان در ادامه تحقیقات خود اطلاعات هواشناسی ارائه شده توسط ناسا را با اطلاعات مرتبط با این بیماران مقایسه کردند.

پژوهشگران دانشگاه آلاباما در این خصوص اظهار داشتند: "بین افرادی که از بد زندگی کردن رنج می برند و فقدان حضور در زیر نور آفتاب و صدمات بالایی که به قدرت شناختی وارد می شود یک ارتباط مستقیم وجود دارد."

براساس گزارش یونایتد پرس اینترنشنال، این مکانیزمهای فیزیولوژیکی که منجر به بروز افسردگیهای فصلی می شوند می توانند با اثراتی که نور خورشید بر عملکردهای شناختی انسان دارند مرتبط باشند. در حقیقت پرتوهای نور آفتاب علاوه بر تنظیم سطوح سروتونین و ملاتونین بر روی گردش خون مغز نیز اثر می گذارد.

این محققان استفاده از نور خورشید را در فصل تابستان همراه با مراقبتهای جدی از پوست در مقابل پرتوهای مخرب خورشید توصیه کرده اند.

نوشتن خاطرات وزن را کاهش می‌دهد

داستان جذاب یک کار تحقیقاتی و نتایج جالب و باورنکردنی آن‌که توصیه‌ می‌کنیم حتما آن‌را امتحان کنید.

اگر شما هم فردی هستید که مشغول رعایت یک رژیم غذایی منظم و سفت و سخت است، شاید دانستن یک نکته باعث آرامش خاطرتان شود؛ اینکه بدانید یکی از قدرتمندترین ابزارهایی که برای کاهش وزن در اختیار دارید چیزی نیست جز قلم و کاغذ!
اخیرا یک مؤسسه معتبر تحقیقات سلامت در آمریکا به نام «کی‌سر» مقاله‌ای به چاپ رسانده که در آن بیماران شرکت‌کننده در یک مطالعه، به‌خاطر «نوشتن»، دوبرابر بیشتر وزن کم کرده‌اند.

در حالی که آمـریکایی‌ها سالانه 35 میلیارد دلار به‌خاطر خرید محصولات مرتبط با کاهش وزن هزینه می‌کنند، استفاده از یک قلم و به‌کارگیری انگشتان و تأثیر فوق‌العاده آن می‌تواند برای کسانی که به‌دنبال روش‌هایی ارزان‌تر و سالم‌تر برای کاهش وزن خود هستند خبر بسیار خوبی تلقی شود.

ابتدا ببینیم در این کار تحقیقاتی مؤسسه کی‌سر چه اتفاقاتی رخ داده است.
در این مطالعه تمرکز دانشمندان روی تأثیر روش‌های مختلف کاهش وزن بوده است که روی هزار و 500 بیمار بزرگسال دارای اضافه‌وزن انجام گرفت. شرکت‌کنندگان در این مطالعه در کلاس‌های تغییر روش زندگی که توسط همین مؤسسه برگزار می‌شد شرکت کردند. در این کلاس‌ها جلسات گروهی هفتگی، ورزش منظم، رعایت یک رژیم برای تأمین سلامت قلب و عروق و عدم‌مصرف الکل و در آخر نوشتن خاطرات غذایی گنجانده شده بود.

بعد از 5ماه شرکت‌کنندگان به‌طور متوسط چیزی نزدیک به 6 کیلوگرم وزن کم کرده بودند. اما نکته جالب اینجا بود که افرادی که بیش از 5 روز در هفته خاطرات غذایی خود را نوشته بودند دوبرابر افرادی که خاطرات خود را نمی‌نوشتند وزن کم کرده بودند و نکته مهم‌تر اینکه این گروه وزن خود را حفظ کرده و دیگر به وزن قبلی برنگشته بودند.

حالا ببینیم این خاطرات غذایی دقیقا شامل چه نکاتی می‌شود.
به‌طور مختصر و مفید کسی که در حالت رژیم قرار دارد به‌طور روزانه هر کالری‌ای که مصرف می‌کند را یادداشت کرده تا در نهایت متوجه شود که مصرف این موادغذایی و این مقدار کالری خوب بوده یا بد.

آقای فرانک بیتسر 64 ساله، یکی از شرکت‌کنندگان در این تحقیق است که طی این مدت نزدیک به 12 کیلوگرم وزن کم کرده و کلسترول خونش نیز به حد طبیعی برگشته است. حالا 4 سال از آن مطالعه گذشته است و آقای بیتسر از آن 12 کیلویی که کم کرده بود فقط 5/2 کیلوگرم وزن اضافه کرده و در وضعیت جسمی و روحی خوبی به‌سر می‌برد. فرانک بیتسر از خاطرات غذایی، با عنوان «روشنگر» نام می‌برد. او رمز موفقیت خود در کاهش وزن را این‌طور تشریح می‌کند:«من با نوشتن خاطرات این امکان را به‌دست آورده بودم که خیلی سریع به اطلاعات مورد نظرم دست پیدا کنم و بدانم در کجای کار دچار اشتباه شده‌ام و بعد سعی می‌کردم دیگر این اشتباهات را تکرار نکنم. با نوشتن خاطرات متوجه می‌شدم که اندکی انحراف از رژیم غذایی‌ام مثلا خوردن یک کاسه بستنی یا یک چیزبرگر، چه تأثیر منفی فراوانی در وضعیت جسمی‌ام می‌گذارد. دانستن چنین نکاتی باعث می‌شود تا شما به‌شدت مراقب مقدار کالری دریافتی خود باشید».

یکی دیگر از افرادی که این دوره را با موفقیت پشت سر گذاشته، خانم کارول نلسون اهل نیویورک است که با استفاده از روش ثبت خاطرات غذایی خود توانسته در مدت 6ماه حدود 11کیلوگرم وزن کم کند. دیابت نوع دو خانم نلسون به‌خاطر همین مقدار کاهش وزن کاملا تحت کنترل درآمده و پزشک معالج او با مشاهده سلامت جسمی بیمارش تصمیم گرفته تا مقدار داروی کنترل قند خون خانم نلسون را کاهش دهد. کارول نلسون می‌گوید:«همه‌چیز از همان نوشتن خاطرات شروع شد. اما حالا دیگر حتی نیازی به نوشتن ندارم چون همه این موارد را به‌خوبی به خاطر می‌سپارم. وقتی به‌مدت چندین ماه خاطرات غذایی‌ام را می‌نوشتم الگوی غذا خوردنم جلوی چشمم بود».

چرا خودکار از اضافه وزن قدرتمندتر است؟!

واقعا چرا نوشتن چنین خاطراتی تا این حد می‌تواند مؤثر واقع شود؟ متخصصان همگی در این مورد اتفاق نظر دارند که مهم‌ترین ارزش این روش به خاطر پایه‌ریزی یک ساختار پاسخگو و توجیه‌پذیر شخصیتی است. خوب شاید این توصیف کمی قلنبه سلنبه باشد ولی اگر باقی متن را بخوانید مطمئنا متوجه جریان خواهید شد. در واقع اصل جریان برمی‌گردد به قضیه پاسخگو بودن هر فرد دربرابر کارهایی که انجام داده و در این مورد پاسخگویی و جواب‌پس دادن در مقابل غذاهایی که خورده و مقدار کالری‌ای که وارد بدن خود کرده است. تقریبا همه موافقند که پاسخگو‌بـودن مهم‌ترین عنصر در تغییر موفقیت‌آمیز روش زندگی است؛ از جمله تغییر الگوی تغذیه و کاهش وزن.

دکتر پاتریک اونیل، مدیر مرکز کنترل وزن دانشکده پزشکی دانشگاه کارولینای جنوبی عقیده مشابهی دارد:« اغلب ما واقعا نمی‌دانیم چقدر می‌خوریم. راستش حافظه ما خیلی باگذشت و بلندنظر است که این چیزها را فراموش می‌کند!»
دکتر اونیل توضیح می‌دهد که در کوتاه‌مدت خاطرات غذایی باعث افزایش آگاهی و هوشیاری شما نسبت به عادت‌ها و الگوهای غذایی‌تان می‌شود. وقتی به بیماران اجازه داده شود تا الگوهای غذایی خود را در طول روز دنبال کنند، یک خاطرات بصری می‌تواند نقایص پنهان و اشتباهات الگوی غذایی و رژیم را که قبلا بیمار نسبت به آنها بی‌توجه بود، برجسته سازد.

به علاوه وقتی پزشک یا متخصص تغذیه خاطرات را بررسی می‌کند، می‌تواند سرنخ خطاها و عاداتی را که ممکن است باعث افزایش وزن شود یافته و به بیمار تذکر دهد. با افزایش آگاهی و اطلاعات بیمار و پزشک امکان یافتن و حل مشکلات مرتبط با اصلاح الگوی تغذیه و رعایت رژیم غذایی به‌مراتب ساده‌تر خواهد شد.

دکتر مدلین فرنستروم از مرکز کنترل وزن دانشگاه پیتزبورگ معتقد است:
«خاطرات غذایی کمک می‌کند تا اطلاعات ثبت‌شده روی کاغذ، مثل یک مرکز اطلاعاتی کامل در ذهن بیمار نیز ثبت شود».

دفترچه خاطرات کافی نیست

دکتر ویکتور استیونس محقق امور تغذیه و کنترل وزن معتقد است که قدرت خاطرات غذایی در انعطاف‌پذیری آنها نهفته است که می‌توان از این اطلاعات برای اهداف گوناگونی استفاده کرد؛ از سنجش میزان کالری دریافتی گرفته تا کیفیت رژیم غذایی و ارزیابی کلی عادات غذایی، همگی با اطلاعات کسب‌شده از این خاطرات قابل انجام هستند.

ولی وقتی این اطلاعات به یک استراتژی کنترل وزن جامع تبدیل شوند ممکن است تکیه صرف بر آنها کافی نباشد. استیونس پیشنهاد می‌کند که علاوه بر استفاده از خاطرات غذایی، پیروی برخی از بیماران از یک برنامه گروهی و عمومی کاهش وزن و رژیم غذایی ممکن است برایشان مفید بوده و آنها را نسبت به رعایت آن مقید سازد.

او می‌گوید:«اگر هیچ‌گونه برنامه کاهش وزن رایج و عادی در دسترس نبود با تعدادی از دوستان خود یک برنامه گروهی طراحی کرده و اجرا کنید. این کار برای کاهش وزن شما کمک مؤثری خواهد بود».

شب عروسی ××

 شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض كنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل كرده. داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز كن. مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شكنه ميرند تو. مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسك زيبا كف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يكي شده ، ولي رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي كنند. كنار دست مريم يه كاغذ هست، يه كاغذي كه با خون يكي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را كه ميبينه باور نمي كنه، با دستايي لرزان كاغذ را بر ميداره، بازش مي كنه و مي خونه :

 سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه. كاش منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينكه هميشه آرزوت همين بود؟! علي جان دارم ميرم. دارم ميرم كه بدوني تا آخرش رو حرفام ايستادم. مي بيني علي بازم تونستم باهات حرف بزنم.

  ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم. ولي كاش منم حرفاي تو را مي شنيدم. دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟! علي تو اينجا نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو كجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا كنارم نمياي؟! كاش بودي مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي كنه. كاش بودي و مي ديدي مريمت تا آخرش رو حرفاش موند. علي مريمت داره ميره كه بهت ثابت كنه دوستت داشت. حالا كه چشمام دارند سياهي ميرند، حالا كه همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره. روزي كه نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟! روزي كه دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟! نقشه هاي آيندمون، يادته؟! علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون، همونهايي كه همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند. يادمه روزي كه بابات از خونه پرتت كرد بيرون كه اگه دوستش داري تنها برو سراغش.

 يادمه روزي كه بابام خوابوند زير گوشت كه ديگه حق نداري اسمشو بياري. يادته اون روز چقدر گريه كردم، تو اشكامو پاك كردي و گفتي گريه مي كني چشمات قشنگتر مي شه! مي گفتي كه من بخندم. علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه كافي قشنگ شده يا بازم گريه كنم. هنوز يادمه روزي كه بابات فرستادت شهر غريب كه چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي كه بابام ما را از شهر و ديار آواره كرد چون من دل به عشقي داده بودم كه دستاش خالي بود كه واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل مي كنم. هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ. پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم. نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي كنم. واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام. واي علي كاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد لباس عروس چقدر بهم ميان! عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم. دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت. دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ….

 پدر مريم نامه تو دستشه ، كمرش شكست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي كنه. سرشو بر گردوند كه به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاكي تو سرش شده كه توي چهار چوب در يه قامت آشنا مي بينه. آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشك يكي شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي كه خيلي حرفها توش بود. هر دو سكوت كردند و بهم نگاه كردند سكوتي كه فرياد دردهاشون بود. پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود كه بگه پسرش به قولش عمل كرده ولي دير رسيده بود. حالا همه چيز تمام شده بود و كتاب عشق علي و مريم بسته شده. حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشكاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده از يه داماد نگون بخت! مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي كه فرصتي واسه جبران پيدا نمي كنن.

هيچ رويدادي بي دليل نيست

این داستان کوتاه حکمت خدا ، يک داستان زيباي واقعيست که به ما مي آموزد هيچ رويدادي بي دليل نيست ...

کشيش تازه کار و همسرش براي نخستين ماموريت و خدمت خود کـه بازگشايي کليسايي در حومه بروکلين ( شهر نيويورک ) بود در اوايل ماه اکتبر وارد شهر شدند.

زماني که کليسا را ديدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کليسا کهنه و قديمي بود و به تعميرات زيادي نياز داشت .

دو نفري نشستند و برنامه ريزي کردند تا همه چيز براي شب کريسمس يعـنـي 24 دسامبر آماده شود . کمي بيش از دو ماه براي انجام کار ها وقت داشتند . کشيش و همسرش سخت مشغول کار شدند ...

ديوار ها را با کاغذ ديواري پوشاندند . جاهايي را که رنگ لازم داشت ، رنگ زدند و کار هاي ديگري را که بايد مي کردند ، انجام دادند .

روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقريباً رو به پايان بود .

ادامه نوشته

هديه عشق

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را بخاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است . مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد . اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است . مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده می شد . اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدرهروقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه یکی از بوسه ها را مصرف کند .

می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت در آن جعبه را باز می کرد و بطور عجیبی آرام می شد . هدیه کار خود را کرده بود . 

مادر

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

"روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
همان جا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
اززندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو
دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : “ اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت

چهار بخش جالب توجه طبيعت ما شامل جسم، ذهن، دل و روان ميشود.

در ارتباط با اين چهار بخش چهار توانمندي يا هوش وجود دارد که همه

ما از آنها برخورداريم:هوش جسماني، هوش ذهني، هوش عاطفي و هوش

معنوي.

حال به اين نتيجه رسيده ام که با رعايت چهار فرضيه ساده در زندگي

ميتوانيم به زندگي متعادل تر، منسجم تر و قدرتمند تري برسيم. اين ها

بسيار ساده هستند ـ هر کدام براي يک بخش از طبيعت ما ـ اما به شما قول

ميدهم اگر انها را با استمرار پيگيري کنيد در خود توانمندي جديدي پيدا

ميکنيد که در وقت ضرورت ميتوانيد از ان استفاده نماييد.

- براي جسم: فرض کنيد که حمله قلبي کرده ايد، حالا با توجه به ان زندگي

کنيد.

- براي ذهن: فرض کنيد نيمه عمر حرفه اي شما دو سال است،حالا بر اين اساس

بر نامه ريزي کنيد

- براي دل: فرض کنيد هر حرفي را درباره ديگران ميزنيد آن ها ميشنوند، حالا

براين اساس صحبت کنيد.

- براي روان: فرض کنيد در هر فصل يکبار با خالق خود ملاقات ميکنيد، حالا

بر اين اساس زندگي کنيد.

یک

فقط یک انار توی یخچال بود .هم من دلم می خواست بخورمش .هم او . گندید . 

در یک گاردن پارتی خانم ژولی پایش به سنگی خورد
  وبا پشقاب غذا در دستش به زمین خورد، علت زمین
  خوردنش کفش جدید ش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود.


  دوستان کمک کرده و او را از زمین بلند و بر نیمکتی
  نشاندند و جویای حالش شدند.جواب داد حالش خوب است وناراحتی ندارد.
  مهماندار پشقاب جدیدی با غذا به ایشان داد.


  خانم ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق دوستانش گذراند
  و بسیار راضی به اتفاق همسرش به خانه برگشت.



  چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در
  گاردن پارتی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که
  ژولی را به بیمارستان برده اند.


  خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان
  فوت کرد و پزشگان علت مرک را سکته مغزی
A..V.C (Accident vasculaire cöébral  )

  تشخیص دادند.



  چند لحظه از وقت خود را به مطالبی که در پی
  می آیند معطوف کنید، شایدروزی شما با چنین اتفاقی
  برخورد کنید و بتوانید زندگی شخصی را نجات دهید



  یک متخصص اعصاب (نرولوگ ) می گوید:
  بعد از یک ضربه مغزی که منجر به خون ریزی
  رگی در ناحیه مغز شده،اگر شخص ضربه دیده را
  در زمانی کمتر از سه ساعت به بیمارستان برسانند
  امکان بر طرف کردن حادثه و نجات شخص بسیار
  زیاد است. ولی همواره باید قادر به تشخیص حادثه
  بود و این عمل بسیار ساده است.



  پزشک متخصص می گوید مهمترین وظیفه تشخیص
  حادثه خون ریزی مغزی است و بعد از تشخیص و قبل از
  سه ساعت باید شخص را به پزشک رساند.

 



  متخصص می گوید یک شاهد حادثه با آشنا بودن به علائم خون ریزی مغزی می
  تواند با سه سئوال ساده از مریض به سهولت او را نجات دهد.اگر در آن گاردن
  پارتی یک نفر سئوالهای زیر را از ژولی کرده بود حتما" ژولی زیبا و جوان
  اکنون زنده بود..
 


  1 ــ از بیمار یا شخص ضربه مغزی خورده بخواهید به خندد.

  2 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد.

  3ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید یک جمله ساده را تکرار کند.
  مثلا" بگوید خورشید در آسمان بسیار خوب می درخشد.
 


  اگر بیمار یا شخص ضربه خورده قادر به انجام یکی از این کارها نباشد باید
  فوری اورژانس را خبر کرده و بیمار را به بیمارستان منتقل کرده و به مسئول
  مربوطه عدم اجرای یک یا چند اعمال فوق را اطلاع داده تا ایشان پزشک را در
  جریان گذارد.

گوسفند نباشیم!!!

 چوپاني سوال کردم: در اين گله بزرگي که داريد، گوسفندان زيادي مشاهده مي­گردند. اما چند رأس بز هم همراه گله هستند. به نظر مي­رسد بزها سود چنداني براي شما نداشته باشند. پشم جالبي که ندارند و داراي گوشت لذيذي هم مانند گوسفند نيستند. علت همراه داشتن آنها چيست؟

پاسخ داد: گوسفند داراي دو خصوصيت است که بزها اين حالت­ها را ندارند. اول اينکه گوسفند هميشه سربه زير است و به اطراف خود توجهي ندارد. دوم هم اين خصوصيت است که اگر گوسفند را در يک مزرعه رها کني، شايد تا ريشه­کن کردن محصول آن مزرعه به خوردن ادامه مي­دهد.


اما ويژگي بز از اين لحاظ عکس گوسفند است. يعني بزها سر را بالا گرفته و به اطراف خود توجه دارند. و خصوصيت اصلي که موجب همراهي آنها مي­شود آن است که، در جايي ثابت نمي­ايستند و مرتب در حال جابجايي و تغيير مکان هستند. اين رفتار آنها باعث مي­شود بقيه گله را همراه خود به اين سو و آن سو بکشانند و گله از محصول تازه استفاده نموده و به ريشه علوفه آسيب وارد نکنند.


اميد که مانند گوسفند نبوده، به اطراف توجه داشته و تغيير و تحول در زندگي را هميشه درنظر داشته داشته باشيم.

فهمیده ام که

ª     فهمیده ام که تا با کسی هم صحبت نشده ایم نباید درباره وی قضاوت کنیم .

ª     فهمیده ام که حرفی را که حاضر نیستی بنویسی و زیرش را امضاء کنی نباید بزنی .

ª     فهمیده ام که اندازه یک خانه ربطی به میزان خوشبختی ساکنین آن ندارد .

ª     فهمیده ام که بهترین تعریفی که فرزندانم از من کرده اند این است که آنان آرزو دارند ازدواجی مثل من و شوهرم داشته باشند .

ª   فهمیده ام که اینکه فرزندان بالغم امروز چه طور افرادی هستند مستقیماً بر می گردد به روزهایی که من در کودکی به آنها می گفتم چه طور بچه هایی هستند .

ª     فهمیده ام که همیشه کافی نیست که دیگران آدم را ببخشند گاهی وقت ها انسان باید خودش را هم ببخشد .

ادامه نوشته

فهمیده ام که جایگاه و موقعیت را می توان خرید ولی احترام را باید کسب کرد .

ª     فهمیده ام که اشکالی ندارد به چیزی که داری قانع باشی ولی به چیزی که هستی قانع نباش .

ª     فهمیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم ، آن را به نحو احسن انجام می دهم .

ª     فهمیده ام که بچه دار شدن تمام اولویت های انسان را تغییر می دهد .

ª     فهمیده ام که باید تصمیمات کوچک را با فکرم بگیرم و تصمیمات بزرگ را با دلم .

ª     فهمیده ام که هیچ چیز مانند یک مقدار پول در حساب بانکی به آدم آزادی عمل نمی دهد .

ادامه نوشته

انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که :
موتور وسط ارتباط با خدا،
موتور دست راست ارتباط با خود (اعتمادبه نفس)
و موتور دست چپ ارتباط با دیگران است.
درصورت روشن بودن این سه موتور انسان اوج می گیرد.

خرید شوهر !!!

خرید شوهر !!!



يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد.

يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد. اين مركز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر ميرفتند خصوصيات مثبت مردان بيشتر ميشد. اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد از همان طبقه مردي را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط يكبار ميتواند از اين مركز استفاده نمايد.
روزي دو دختر كه با هم دوست بودند به اين مركز رفتند تا شوهر مورد نظر خود را انتخاب كنند.
بر روي درب طبقه اول نوشته بود اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند. دختري كه اين تابلو را خوانده بود گفت خب بهتر از بيكاري يا بچه نداشتن است!! ولي دوست دارم ببينم در طبقات بالا چه مواردي هست!!
در طبقه دوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زيادو بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند. دختر گفت: هوووممم طبقه بالا چه جوريه؟؟؟
طبقه سوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه نيز كمك مي كنند.دختر گفت چقدر وسوسه انگيز برويم و طبقه بعدي را ببينيم.
در طبقه چهارم نوشته بود:اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه كمك ميكنند و در زندگي هدفهاي عالي دارند.
آندو واقعا به وجد آمده بودند و دختر گفت: واي چقدر خوب چه چيز ممكن است در طبقه آخر باشد آندو از شوق زيادشروع به گريه كردند.
آنها به طبقه پنجم رفتند آنجا نوشته شده بود : اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت كند زنان هيچوقت راضي شدني نيستند. از اين كه به مركز خريد ما آمديد متشكريم و روز خوبي را براي شما آرزومنديم.


مسیح

مسیح زودتر از بقیه بلند شد و ایستاد. تکبیر را که شنید دست هایش را بالا برد و نیت کرد: چهار رکعت نماز ظهر به امامت حجت بن الحسن... الله اکبر

دنیای بچه ها

 دنیای بچه ها

   تو دنیای بچه ها :  همه با هم زود  دوست میشن ،همه با هم دوستنن

تو دنیای بچه ها :تفنگا نا مریی یا الکین

   تودنیای بچه ها : آقا پلیسا هیچ وقت رشوه نمی گیرن

  تودنیای بچه ها : دزدا زود از زندان بیرون میان

  تودنیای بچه ها : اگه سوتی بدی کسی چپ چپ نگات نمی کنه

ادامه نوشته

اینوشنیدی؟

  • از بانک ....... با من تماس گرفته و گفتند :  

برنده ی ۸۶۴۰۰ سکه بهار آزادی شده اید !   

البته به شرطی حق استفاده از این جایزه را دارید که:

  •   تمام سکه ها را بایدخرج کنید .
  •   در هر ثانیه فقط  یک سکه را باید خرج کنید و گرنه : 
  •   آن سکه از شما پس گرفته خواهد شد .
  •   فقط ۲۴ ساعت برای این کار فرصت دارید .

    با شادی و هیجان خاصی   از خواب پریدم !!!

  • و ...  اما      تعبیر این خواب عجیب و غریب :

هر شبانه روز ( ۲۴ ساعت ) ۸۶۴۰۰ ثانیه می باشد 

که در اختیار ماست  و  هر لحظه ای  که گذشت  ؛  دیگر برنخواهد گشت .

ما تنها حق یک بار استفاده از هر لحظه را داریم .  

بیـائیم   از فـرصـت هـای زندگـــیمان  به درســتی استفاده کنیم تا اینکــه

 از این  فرصتهائی  کــه از دست می روند ؛

مجمو عه ای از حسرتها را نیافرینیم  ...... 

زندگی

زندگی

زندگی واسه ما آدما مثل دفتر 200 برگه. اولش خوش خط می نویسیم و دوست داریم به آخرش برسیم وسطاش خسته میشیم و بد خط می نویسیم و هی برگه حروم می کنیم اما آخرش که رسید جا کم می یاریم و حسرت می خوریم که چرا برگه هاشو حروم کردیم.

فرصت

فرصت چمدانش را خیلی زود می بندد و می رود بی جهت نیست

 تابستان در تب می سوزد

 پاییز خانه بدوش می شود

 زمستان مویش سپید می شود

 اما بهار سرزنده و شاداب جوانی می کند

بیایید بهاری باشیم و قدر ثانیه هایی که هدیه خداوند به ماست را بیشتر بدانیم.

الماس

الماس ، حاصل فشار بیش از حد است.

فشار كمتر بلور و كمتر از آن زغال سنگ را پدید می آورد.

اگر باز هم فشار كم شود،حاصل چیزی جز سنگواره برگ ها یا زنگار ساده نخواهد بود.

فشار می تواند شما را به موجودی ارزشمند بدل كند.

موجودی شگفت انگیز ،كاملا زیبا و محكم

چگونه یک الگو شکل می گیزد؟

چگونه یک الگو شکل می گیزد؟

يک گروه از دانشمندان پنج ميمون را در قفسی گذاشتند و در وسط قفس يک نردبان که بالای آن مقداری موز گذاشته شده بود قرار دادند


 

ادامه نوشته

عاشق

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.

صدقه

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد . در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد " صدقه عمر را زیاد می کند" منصرف شد.

دلتنگی های یک دیوانه

سنگی در چاه انداختم . دلم برای 40 عاقل تنگ شده بود.

 سلام حال شما خوبه؟

- خوبم حداقل تا چهارماه دیگه خوبم !

-چطور؟

- خب...سرطانه دیگه

زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

فيلتر شکن قوی

فيلتر شکن قوی

 

امروز برایتان فیلتر شکن گذاشته ام البته باید با تامل در آن به دستش بیاورید :

 

یک فیلتر برای ذهنمان ، که به هر چیزی نیندیشیم!

یک فیلتر برای چشمانمان ، که هر چیزی را نبینیم!

یک فیلتر برای گوشمان ، که هر سخنی را نشنویم !

یک فیلتر برای زبانمان ، که هر سخنی را بدون تامل و تفکر نگوییم!

یک فیلتر برای دلمان ، که هر کسی را رخصت ورود به ان ندهیم!

یک فیلتر برای روحمان ، که انسانی دگر اندیش باشیم !

 

داستاني بسيار زيبا و واقعي

 در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

ادامه نوشته

موسی وماهیگیران

موسی وماهیگیران

روایتی جالب در بحار از امام باقر علیه السلام نقل گردیده که جوابی مناسب برای بسیاری از سوالات می باشد.

بعضی از افراد می پرسند: چرا مومنین در بدبختی وفلاکت زنگی می کنند و کفار در نازونعمت؟

چرا خداوند در ماه مبارک رمضان برای بندگانش محرومیت از غذا وخوراکی ها را انتخاب نموده و ....

فکر می کنم روایت دلنشین امام باقر علیه السلام برای جواب کافی باشد- سایت بحار

امام باقر ـ عليه السلام ـ فرمود: روزي موسي ـ عليه السلام ـ در كنار دريا عبور مي‎كرد، ناگاه ديد صيادي كنار دريا آمد و دربرابر خورشيد سجده كرد و سخنان شرك‎آلود گفت، سپس تور خود را به دريا انداخت و بيرون كشيد، آن تور پر از ماهي بود، و اين كار سه‎بار تكرار شد، در هر سه‎بار، تور او پر از ماهي شد.

او ماهي‎ها را برداشت و از آنجا رفت. سپس صياد ديگري به آنجا آمد و وضو گرفت و نماز خواند و حمد و شكر الهي را بجا آورد، آنگاه تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد تور خالي است. بار دوّم تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد تنها يك ماهي كوچك در ميان تور است. حمد و سپاس الهي گفت و از آنجا رفت.


موسي ـ عليه السلام ـ عرض كرد: خدايا! چرا بنده كافر تو با اينكه با حالت كفر آمد آن همه ماهي نصيب او شد، ولي نصيب بنده با ايمان تو، تنها يك ماهي كوچك بود؟


خداوند به موسي ـ عليه السلام ـ چنين وحي كرد: «به جانب راست خود نگاه كن. موسي نگاه كرد، نعمت‎هاي فراواني را كه خداوند براي بنده مؤمن(در قیامت ویا در پنهان که مومن آن را نمی بیند) فراهم كرده مشاهده نمود. سپس خداوند به موسي وحي كرد: «به جانب چپ خود نگاه كن.

 موسي ـ عليه السلام ـ نگاه كرد، آنچه از عذاب‎هاي سخت را كه خداوند براي بنده كافرش (که در قیامت ویا در پنهان که کافر آن را نمی بیند)مهيا نموده ديد.


سپس خداوند فرمود: اي موسي! با آن همه عذاب كه در كمين كافر است آنچه را كه به او (از ماهي‎هاي فراوان) دادم، چه سودي به حال او دارد؟ و با آن همه از نعمت‎هاي فراوان كه براي بنده مؤمن ذخيره كرده‎ام، آنچه را كه امروز از او بازداشته‎ام، چه ضرري به حال او خواهد داشت؟


موسي ـ عليه السلام ـ عرض كرد:

يا رَبِّ يحِقُّ لِمَنْ عَرَفَكَ اَنْ يرْضي بِما صَنَعْتَ؛

پروردگارا! براي كسي كه تو را شناخته سزاوار است كه به آنچه انجام دهي راضي و خشنود باشد.


بازرگانی که چهار همسر داشت؟

بازرگانی که چهار همسر داشت؟

بازرگاني بود که چهار زن داشت .بازرگان به زن چهارم بيش تر از سه زن اول عشق مي ورزيد.بازرگان از زن چهارمش به خوبي مواظبت مي کرد و بهترين ها را برايش مي خواست وتمام لذتهای زندگی را وجود او می دید.

بازرگان زن سومش را نيز دوست داشت ودر بسیاری از مواقع او را در تامین لذتهای خود جایگزین زن چهارم می دانست.

 و به زن دومش هم علاقه مند بود زیرا اوزن بافکري بود همواره شکيبايي مي کرد و در مواقع حساس هر موقع بازرگان
با مشکلي مواجه مي شد به زن دومش پناه مي اورد.

اما زن اول بازرگان بسيار با وفا بود و تلاش زيادي براي حفاظت از شوهرش انجام مي داد و همواره دلسوز او بود وسعی می کرد به گونه ای عمل کند که شوهرش ضرر نبیند. به همين جهت بازرگان به او هم کم توجهي نمي کرد.
روزي بازرگان در بستر بيماري افتادو دريافت که به زودي خواهد مُرد.او در حالي که به زندگي مجلل خود مي انديشيد گفت من امروز چهار زن دارم اما وقتي بميرم تنها خواهم شد چقدر بي پناه وغریب مي شوم!!پس بهتر است پیشنهاد کنم زن چهارم که محبوبه من است با من همراه شود! بازرگان به زن چهارمش گفت من به تو پيش از همه عشق مي ورزيدم بهترين لباسها را به تو هديه مي دادم و بيشتر از همه از تو مراقبت مي کردم اکنون که وقت رفتن است با من بیاو مرا همراهي کن.زن چهارم پاسخ داد هرگز!!!

او سپس از زن سومش پرسيد و گفت من در طول زندگي ام همواره تو را دوست داشته ام و اکنون که در حال مرگم آيا با من مي آيي زن سوم گفت: نه! زندگي در اينجا خيلي خوب است.ومن به دیگران برای زندگی پس از تو قول داده ام!!
قلب بازرگان شکست و رو به زن دومش کرد و به او گفت من هميشه براي کمک به تو روي مي آوردم و تو هميشه مرا کمک مي کردي اکنون که به تو احتياج دارم به من کمک  مي کني؟ و همراهم مي آيي؟ زن دوم به او گفت که اين بار نمي توانم به تو کمکي بکنم بيشترين کاري که مي توانم بکنم اين که تو را به گور بسپارم و مقداری نیز برایت اشک بریزم.

بازرگان نااميد از همه جا صدايي شنیدي که آهسته مي گفت:

غصه نخور!! من با تو به هر کجايي که بگويي مي آيم. و اين صدای زن اول او بود بازرگان روبه او کرد و گفت: بايد ان زمان که مي توانستم بيشتر از تو مراقبت مي کردم.


نکته
همه ما در زندگي چهار زن داريم !!!!

زن چهارم ما جسم ما است ، ما به او بیشتر از هر کس عشق می ورزیم در جهت تامین خواسته های او تلاش می کنیم اما برای او اصلا اهميت نداردکه چه قدر تلاش کرده ایم تا جسم ما خوب به نظر آيد و آن هنگام که بميريم ما را ترک مي کند.
زن سوم مانند شان و موقعيت و ثروت ما است و موقع مرگ با بی تفاوتی هرچه تمام تر ما را ترک مي گويد و به سوی دیگران سرازیر میشود.

زن دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ نهایت کاری که برای ما می کنند بر سر مزار ما مي آيند ومقداری اشک خواهند ریخت. اما سرآخر ما را ترک می کنند.

ولي زن اول روح ما است چيزي که در هنگام لذتهاي خود او را از ياد مي بريم و اصولا چیزهای را در زندگی لذت می دانیم که لذت نیست و فکر میکنیم که داریم لذت می بریم ما همواره به دنبال ماديات و ثروت هستيم.در حالی که همه آنچه در دنیا فراهم نموده ایم فانی می شودوروح است که باقی می ماند و با اعمال و رفتار ما همراه ما درون قبر می آید و ما را همراهی خواهد کرد

چند نكته جالب  و كاربردي

 سعي كن در زندگي مثل يك زودپز باشي كه موقعي كه

جوش مياري و قل قل مي كني در كمال آرامش

 سوت بزني .!!!!!

  در زندگي ات بارون نباش كه فكر كنن با منت خودت

را به شيشه مي كوبي ، ابر باش تا منتظرت باشن تا

 بباري …..

 زندگي كردن را از دريا بياموز كه براي درآغوش

كشيدن ساحل آروم و قرار نداره ….

 و يادت باشد كه زندگي اجبار است ، مرگ انتظار است ،

عشق يكبار است و جدايي دشوار است ، اما هميشه

ماندگار است..

فراموشی

شما چقدر در باره نعمتهاي خدا وند فکر مي کنيد؟
راستي تا به حال در باره نعمتي به نام فراموشي فکر کرده ايد؟
شايد تعجب کنيد ؛ نعمت؟
بله  نعمت !
فراموشي يکي  از نعمتهاي الهي است که کمتر به اون توجه داريم .
شايد انسان اگه اين نعمت رو از دست مي داد بهتر قدرش رو مي دونست...
راستي اگه فراموشي نباشه چي مي شه ؟!
اگه فراموشي نباشه :
مردم از داغ عزيزانشان به زودي پير مي شوند و يا حداقل عمرشان کوتاه مي شود.
اگه فراموشي نباشه :
مغز انسان انباشته ميشه از اطلاعات بسياري که همه اونها تو ذهنش رژه ميرن و امکان داره که مثل کامپيوتر هنگ کنه.
اگه فراموشي نباشه :
لذتي به نام تفکر براي  ياد آوري براي انسان معني نميده و لذتي به نام ياد آوري خاطرات  معني نداره.
اگه فراموشي نباشه :
کينه هاي شخصي  هيچ وقت از ياد نمي روند و همه مردم به خون همديگه تشنه مي شوند.
اگه فراموشي نباشه :
آدما  به خاطر کينه هاشون حتي همديگه رو بعداز مرگ دفن نمي کنن.
اگه فراموشي نباشه :
قهر ها تا ابد ادامه پيدا مي کنه. 
اگه فراموشي نباشه :
آبرويي براي کسي باقي نمي مونه.
اگه فراموشي نباشه :
انسانها غم گذشته رو هميشه با خود دارند.
اگه فراموشي نباشه :
زندگي ها از هم مي پاشه و زن و مردها دايم  همديگه رو به خاطر اشتباهات گذشته شون سرزنش مي کنن.
ولي ما بايد بترسيم از روزي که هيچ چيز از قلم نخواهدافتاد و هيچ چيز فراموش نخواهد شد و به همه رفتارها و گفتارهاي ما رسيدگي خواهد شد.


مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت: (( يا رسول الله!گناهان من بسيار است . آيا در توبه به روى من نيز باز است؟ )) پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، راه توبه بر همگان، هموار است . تو نيز از آن محروم نيستى . ))
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص)رفت . مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت:
((يا رسول الله!آن هنگام كه معصيت مى‏كردم، خداوند، مرا مى‏ديد؟ ))
پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، مى‏ديد )) مرد حبشى، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت: (( توبه، جرم گناه را مى‏پوشاند؛ چه كنم با شرم آن؟ )) در دم نعره‏اى زد و جان بداد .
- برگرفته از: عزالى، ترجمه احياء علوم الدين، ربع منجيات،

طهارت حواس ــ چشم

در مورد طهارت چشم فرموده‌اند: هنگامی كه به منزل یكدیگر می‌روید، توجهی به اشیاء و لوازم آن خانه نداشته باشید؛ شما چه‌كار دارید كه در طاقچۀ اتاق‌شان چه نهاده‌اند و در اتاق‌شان چه گذاشته‌اند؟!

یكی از اساتید بزرگوار حوزۀ علمیه، آقای انصاری شیرازی هستند كه از شاگردان مرحوم علامه طباطبایی می‌باشند، ایشان بسیار مرد افتاده و متواضعی هستند. یكی از حالات بسیار خوش ایشان این است كه از ابتدا تا انتهای كلاس تدریس‌شان اصلاً سر را بلند نمی‌كنند تا ببینند چه كسی در كلاس حضور دارد و چه كسی حضور ندارد. خودم چند بار در مجلس درس ایشان شركت كردم. همیشه برایم سؤال بود كه چرا ایشان فقط كتاب خود را نگاه می‌كنند و اصلاً نگاهی به شاگردان‌شان نمی‌كنند تا ببینند در پای درس‌شان یك‌نفر نشسته، یا ده نفر نشسته و یا پانصد نفر نشسته است؟! روزی خودشان می‌فرمودند كه «سرم را پایین می‌اندازم تا اگر روزی شخصی به كلاس آمد و آن را نپسندید، روز بعدی به‌راحتی بتواند در كلاسم شركت نكند و خجالت هم نكشد. زیرا اگر من صورت او را دیده و بدین ترتیب او را شناخته باشم، ممكن است از من خجالت بكشد.» بزرگانی چون جناب آقای انصاری شیرازی در ساختن خود زحمت كشیده‌اند، آن وقت آقایی دیگر به خانه مردم می‌رود و می خواهد همه چیز را شناسایی كند تا ببیند چه خبر است. این بسیار كار زشت و نا پسندیده‌ایست. ما چه حق داریم وقتی كه به خانه دوست‌مان می‌رویم تحقیق كنیم تا ببینیم مثلاً در كتاب خانه‌اش چند تا كتاب وجود دارد؟! یا لابلای دفترش چه نوشته شده است؟! به‌خصوص كسی كه مشغول نوشتن چیزی است و داعی بر این دارد كه هنگام نوشتن كسی به دست او نگاه نكند. هرگز كسی كه كنار او نشسته، حق نگاه كردن به دست و نوشتۀ او را ندارد كه اگر نگاه كند طهارت چشمش را از بین برده است و این چشم و صاحب چشم هرگز مؤدّب نخواهد بود.

بندۀ خدایی می‌فرمود: روزی برای دوستی نامه‌ای می‌نوشتم. آقایی كنار من نشسته بود و خیلی سعی می‌كرد تا نوشته‌ام را ببیند. من نیز برگه را طوری نگه داشته بودم كه ایشان نبیند، اما با این حال او دست بردار نبود. من هم نامه را رها كردم و در ادامۀ آن نوشتم: دوست عزیزم!‌ الآن كه در حال نوشتن هستم یك بی‌ادبی به‌دست من می‌نگرد كه از نوشتن باز ایستادم. در همین لحظه آن شخص ناراحت شد و با عصبانیت به من گفت: «من بی‌ادب هستم؟!» گفتم: همین كه دیدی یعنی بی‌ادبی. تو چه حق داری نوشتۀ مردم را نگاه كنی؟ جناب ملااحمد نراقي قضيۀ مذكور را خزائن چنين حكايت نموده است:

فاضلي به يكي از دوستان صاحب راز خود نامه‌اي مي‌نوشت شخصي در پهلوي او نشسته بود به گوشۀ چشم نامۀ‌ او را مي‌ديد، بر وي دشوار آمد. بنوشت اگر نه در پهلوي من دزدي زن نمردي نشسته بود و نوشتۀ مرا مي‌خواند همۀ اسرار خود را بنوشتم، آن شخص گفت: والله نامۀ تو را مطالعه نكردم و نخواندم. اي نادان پس اين را كه مي‌گويي از كجا مي‌گويي؟!

همین‌طور استماع تلفن دیگران نیز خلاف ادب است. پشت در نشستن و آهسته به حرف دیگران گوش دادن نیز خلاف طهارت است. طوری باشیم كه هر كه خواهد گو بیا و هر كه خواهد گو برو! این وقت است كه حواس از هر چه كه زائد بر فهم و ادراك است پاك می‌شود.

اگر كسی می‌خواهد در سیر علمی و عملی وارد شود باید به دو مطلب دقت كافی داشته باشد 1ـ طهارت  2ـ ادب. انسان باید بدین دو امر توجه كامل داشته باشد تا چشم و گوش و همگی اعضاء و جوارح او مؤدّب شده و در مسیر تكامل قرار گیرند.  

شرح مراتب طهارت ج 1 ص 53-55/ از رسالۀ «وحدت از دیدگاه عارف و حكیم» حضرت علامه حسن زاده

شارح / حضرت استاد صمدی آملی

طهارت در هنگام انعقاد نطفه

طهارت باید در تمام حالات و شئون انسانی حفظ شود. در روایت فرموده‌اند: اگر شوهری در حین مجامعت با همسرش در همان حال، به فكر ناموس مردم باشد، فرزندی كه از آن لحظه متولد می‌شود فاقد طهارت خواهد بود. انسان باید به گونه‌ای متولد گردد و رشد یابد كه شجرۀ طیبۀ طوبی گردد. درختی كه هر كس زیر آن نشیند به نحوی از آن استفاده كند، آن گونه كه «أصْلُها ثابِت و فَرعُها فِی السَّماء» باشد.به‌طوری كه یكی از حرف زدنش لذت ببرد، یكی دیگری از راه رفتنش درس بیاموزد و آن دیگری از اخلاق خوشش بهره بگیرد.

 خداوند متعال در قرآن كریم می‌فرماید: پدر كشاورز است و مادر مزرعۀ آن «نِسائُكُم حَرْثٌ لَكُم». زمین را حرث و آن كه زمین را كشت می‌كند را حارث می‌گویند و خود زمین را هم كشت‌زار می‌نامند. خداوند می‌فرماید: زنان شما گشت‌زار شما هستند. شما در زنان خود كشت می‌كارید و بذرافشانی می‌كنید. همان‌طور كه كشاورز مراقب زمینش است تا آبش كم نشود یا بیش از اندازه آب نداشته باشد و هم‌چنین مراقبت‌های دیگری را به عمل می‌آورد تا بذرهایش از بین نرود. به همین اندازه بلكه به مراتب بیشتر از آن، مرد باید مراقب زنش باشد؛ و زن نیز باید حواسش را خیلی جمع كند و از زمینی كه در آن تخم‌ریزی شده، خوب نگه داری كند و آن را بپروراند تا جایی كه فرموده اند: «در این مدت زن نباید بددهان باشد، دروغ بگوید، سوءظن داشته باشد و بی‌طهارت باشد». زن باید تلاش كند تا از مزرعۀ خویش «شجرۀ طیبه» تحویل اجتماع دهد. شجره‌ای كه میوه دهد و همگان از آن استفاده كنند.

شرح مراتب طهارت ج 1 ص56// از رسالۀ «وحدت از دیدگاه عارف و حكیم» حضرت علامه حسن زاده

شارح / حضرت استاد صمدی آملی

هروقت بلایی سر مومن می‌رسد او را سبک می‌کند. قرآن هم می‌گوید مومن بر روی زمین سبک راه می‌رود.

وقتی پدر و مادر از روی محبت لباس کثیف بچه را در می‌آورند و او را به حمام می‌برند و می‌شویند بچه گریه می‌کند. خدا هم وقتی با ابتلائات می‌خواهد بنده‌اش را پاک کند و لباس تمیز بر تن او کند او چون جاهل است، گریه سر می‌دهد و ناله می‌کند.

ميگويد يك كاري بكن! دعا كن! التماس دعا.

گفت التماس دعا، ‌گفتم من مستجاب الدعوه نيستم، اما اگر باشم چه دعايي ميخواي بكنم؟ گفت: دعا كن خدا حجم را قبول كنه! گفتم آيا خودت حجت را قبول داري؟ گفت:نه!... اِه! وقتي خودت قبول نداري من چي بگم؟ در نماز جماعت ميگويد التماس دعا! دعا کن خدا نمازم رو قبول کنه! خودت قبول داري؟ نه!

يک وقت کلاه سرت نرود به من بگويي التماس دعا! اول خودت را بساز که آنچه عمل ميکني، خودت قبول داشته باشي. حواستون باشه کلاه سرتان نرود.

 در دنيا فقط التماس دعاگو نشويد. وقتي خودت قبول نداري من رو جلو ميفرستي؟؟؟؟؟

شخصى در محضر امام زين العابدين عليه السلام عرض كرد:
- الهى ! مرا به هيچ كدام از مخلوقاتت محتاج منما!
امام عليه السلام فرمود: هرگز چنين دعايى مكن ! زيرا كسى نيست كه محتاج ديگرى نباشد و همه به يكديگر نيازمندند.
بلكه هميشه هنگام دعا بگو:
- خداوندا! مرا به افراد پست فطرت و بد نيازمند مساز!

معجزه

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند، فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پر خرج برادر را بپردازدو سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با نارحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود.
دخترک پاهايش را به هم زد و سرفه کرد ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد و رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد : برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم، داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد؟!
دخترک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد که فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا ، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پولها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد، مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب فکر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفتو گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغزو اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي ، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم يک معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم چگونه مي توانم بابت هزينه جراحي از شما تشکر کنم و هزينه آن را پرداخت کنم
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط کافي است 5 دلار پرداخت کنيد.

عابد

در ميان بني اسرائيل عابدي به نام «برصيصا»زندگي مي کرد،او زماني طولاني عبادت کرده بود و در اين راستا به حدي از قرب الهي رسيده بود که مردم بيماران رواني را نزد او مي آوردند،او دعا مي کرد،آنها سلامتي خود را باز مي يافتند.
روزي زن جوان بيماري را که از يک خانواده ي با شخصيت بود،برادرانش نزد او آوردند و بنا شد آن زن مدتي در نزد برصيصا بماند تا شفا يابد.
شيطان از فرصت استفاده کرده و به وسوسه گري پرداخت و آنقدر زن را به نظر او زينت داد که آن مرد عابد به آن زن تجاوز کرد چيزي نگذشت که معلوم شد آن زن باردار است،عابد خود را در تنگناي سخت ديد،براي اينکه گناهش کشف نگردد آن زن را کشت و در گوشه اي از بيابان دفن کرد.
برادران آن زن از اين جنايت هولناک آگاه شدند و اين خبر در تمام شهر پيچيد و به گوش امير رسيد امير با جمعي به تحقيق پرداختند پس از قطعيت خبر،آن عابد را از عبادتگاهش فرو کشيده و فرمان اعدام او صادر گرديد.در روز معيني در حضور جمعيت بسيار،عابد را بالاي چوبه ي دار بردند وقتي که او در بالاي چوبه ي دار قرار گرفت،شيطان در نظرش مجسم شد و به او گفت:«اين من بودم که تو را به اين روز افکندم،و اگر آنچه را مي گويم اطاعت کني تو را از اين مهلکه نجات خواهم داد.:»
عابد گفت:چه کنم؟
شيطان گفت:تنها يک سجده براي من انجام دهي کافي است.
عابد گفت:در اين حالت که مي بيني ، نمي توانم سجده کنم.
شيطان گفت:اشاره اي کفايت مي کند.
عابد با گوشه ي چشم خود ،يا بادستش اشاره کرد و شيطان را اينگونه سجده کرد و هماندم جان سپرد و از دنيا رفت.
اين است نمونه اي از عاقبت سوءِ پيروان شيطان،وکفر و درماندگي آنها در لحظه ي سخت مرگ.
قابل توجه اينکه امام صادق (ع)فرمود:«هر کسي که لحظه ي مرگش فرا رسد ابليس يکي از شيطان هاي خود را نزد او مي فرستد تا او را يه سوي کفر بکشاند و يا او را در دينش مشکوک سازد تا او با اين حال از دنيا برود کسي که با ايمان باشد شيطان قدرت ندارد که او را به کفر يا شک در دينش وادارد،آنگاه فرمود:
«هرگاه به بالين آنان که در حال مرگ هستند حاضر شديد آنها را به گواهي دادن به يکتائي خدا،و رسالت محمد(ص)تلقين کنيد»

شایعه

زني شايعه اي درباره همسايه اش را مدام تكرار كرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهميدند. شخصي كه داستان درباره او بود عميقاً آزرده و دلخور شد. بعداً، زني كه آن شايعه را پخش كرده بود متوجه شد كه كاملاً اشتباه مي كرده. او خيلي ناراحت شد ونزد خردمندي پير رفت و پرسيد براي جبران اشتباهش چه مي تواند بكند.
پيرخردمند گفت: « به فروشگاهي برو و مرغي بخر و آن را بكش. سر راه كه به خانه مي آيي پرهايش را بكن و يكي يكي در راه بريز» زن اگر چه تعجب كرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.
روز بعد، مرد خردمند گفت: «اكنون برو و همه پرهايي را كه ديروز ريخته بودي جمع كن و براي من بياور» زن، در همان مسير، به راه افتاد، اما با نا اميدي دريافت كه باد همه پرها را با خود برده. پس از ساعتها جستجو، با تنها سه پر در دست، بازگشت.
خردمند پير گفت: « مي بيني؟ انداختن آنها آسان است اما باز گرداندنشان غير ممكن است. شايعه نيز چنين است. پراكندنش كاري ندارد، اما به محض اين كه چنين كردي ديگر هرگز نمي تواني كاملاً آن را جبران كني».

تصادف

دو ماشین با هم تصادف بدی می کنند، بطوریکه هردو ماشین بشدت آسیب میبینند .ولی راننده ها بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.
وقتی که هر دو از ماشین هایشان که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون می آیند ، خانم راننده میگوید: چه جالب شما مرد هستید،ببینید چه بروز ماشین هایمان آمده ! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا" سالم هستیم .
این باید نشانه ای از طرف خداوند باشد که ما اینچنین با هم ملاقات کنیم و شاید بتوانیم زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم !
مرد با هیجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشد !
سپس زن ادامه داد و گفت : ببینید یک معجزه دیگر. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بماند تا ما این تصادف و آشنایی خوش یمن را جشن بگیریم.
بعد زن بطری را به مرد داد .
مرد سرش را به علامت تصدیق تکان داد و در بطری را باز کرد و نصف شیشه مشروب را نوشید.
بعد بطری را به زن بر گرداند .زن بلافاصله بطری را به مرد برگرداند.
مرد گفت: مگر شما نمی نوشید؟!
زن در جواب گفت: نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس باشم .

زندگی مانند قهوه است

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بدشکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:

در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.

پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.

مثبت اندیشی

روزی زنی از خواب بیدار می شود در آینه نگاه می كند و متوجه می شود
كه فقط سه تار مو روی سرش مانده.
بخود می گوید: فكر می كنم بهتر باشد امروز موهایم را ببافم؟
همین كار را می كند و روز را به خوشی می گذراند.
روز بعد از خواب بیدار می شود و خودش را در آینه نگاه می كند و
می بیند كه فقط دو تار مو روی سرش مانده.
بخود می گوید: امروز فرقم را از وسط باز می كنم.
او همین كار را می كند و روز را بخوشی می گذراند.
روز بعد بیدار می شود و خودش را در آینه نگاه می كند و می بینید كه
فقط یك تار مو روی سرش مانده.
بخود می گوید: امروز موهایم را از پشت جمع می كنم. او همین كار را
می كند و روز شادی را می گذراند.
روز بعد بیدار می شود و خودش را در آینه نگاه می كند می بیند كه حتی
یك تار مو هم روی سرش باقی نمانده.
بخود می گوید: امروز مجبور نیستم كه موهایم را درست كنم.

انصاف ابوذر

در راه رفتن به جنگ تبوك  ابوذر سواريش كند بود و عقب افتاد، به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كردند: ابوذر عقب ماند، فرمود: اگر در او خيرى باشد خدا او را به شما ملحق مى سازد.
ابوذر چون از شترش ماءيوس شد، آن را رها نمود و به راه افتاد. در يكى از منازل پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمدند، و يكى از مسلمين گفت : يك نفر از راه دور دارد پياده مى آيد.
فرمود: خدا كند ابوذر باشد. چون خوب دقت كردند، گفتند: يا رسول الله اباذر است ، سپس فرمود: خدا بيامرزد اباذر را تنها راه مى رود، تنها مى ميرد، تنها برانگيخته مى شود.
چون پيامبر صلى الله عليه و آله اباذر را ديد فرمود: او را آب دهيد كه تشنه است . هنگامى كه اباذر شرفياب حضور پيامبر صلى الله عليه و آله شد، ديدند ظرف آبى همراه دارد.
فرمود: اباذر آب داشتى و تشنگى كشيدى ؟ عرض كرد: آرى يا رسول الله صلى الله عليه و آله پدر و مادرم به قربانت ، در راه تشنه شدم ، به آبى رسيدم وقتى چشيدم ، آب سرد و گوارائى بود با خود گفتم : (انصاف نباشد) از اين آب بياشامم مگر آنكه اول پيامبر صلى الله عليه و آله بياشامد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اباذر خدا ترا بيامرزد، به تنهائى زندگى مى كنى و غريبانه مى ميرى و تنها داخل بهشت مى شوى .

ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع)

خداوند ابراهيم عليه السلام را ماءمور كرد كه بدست خود اسماعيل عليه السلام را قربانى نمايد، اين جريان امتحان و آزمايشى بود براى او، تا مقدار صبر و تحملش رد برابر فرمان الهى معلوم گردد، و عطاى پروردگار نسبت به او از روى استحقاق و شايستگى و به سن سيزده سالگى رسيده ، ابراهيم ماءمور مى شود به دست خود او را ذبح كند.
ابراهيم به اسماعيل عليه السلام مى گويد: پسر جان من در خواب ديده ام كه تو را قربانى مى كنم ، بنگر تا راءى تو در ميان باره چيست ؟
گفت : پدرجان به هر چه ماءمورى عمل كن كه انشاء الله مرا از صابران خواهى يافت . بعد اسماعيل عليه السلام خودش پدر را ترغيب به اين كار مى كند و مى گويد:
اكنون كه تصميم به كشتن من دارى ، دست و پايم را محكم ببند كه در وقت سر بريدنم آن موقع كه كارد بر گلويم مى رسد دست و پا نزنم ، و از اجر و ثوابم كاسته نشود، زيرا مرگ سخت است و ترس آن را دارم كه هنگام احساس آن مضطرب شوم . ديگر آنكه كاردت را تيز كن و به سرعت بر گلويم بكش تا زودتر آسوده شوم . هنگامى كه مرا بر زمين خوابانيدى صورتم را برو بر زمين بنه ، و به يك طرف صورت مرا بر زمين مخوابان ، زيرا مى ترسم چون نگاهت به صورت من بيفتد، حال رقت به تو دست دهد و مانع انجام فرمان الهى گردد.
جامه ات را هنگام عمل بيرون آر كه از خون من چيزى بر آن نريزد و مادرم آن را نبيند.
اگر مانعى نديدى پيراهنم را براى مادرم ببر، شايد براى تسليت خاطرش ‍ در مرگ من وسيله مؤ ثرى باشد و آلام درونشيش تخفيف يابد.
پس از اين سخنها بود كه ابراهيم به او گفت : به راستى تو اى فرزند براى انجام فرمان خدا نيكو ياور و مددكار هستى .
ابراهيم عليه السلام فرزند را به منى (محل قربانگاه ) آورد و كارد را تيز كرده و دست و پاى اسماعيل را بست و روى او را بر خاك نهاد، ولى از نگاه كردن به او خود دارى مى كرد و سرا را به سوى آسمان بلند مى كرد، آنگاه كارد را بر گلويش نهاد و به حركت درآورد، اما مشاهده كرد كه لبه كارد برگشت و كند شد. تا چند مرتبه اين مساءله تكرار شد كه نداى آسمانى آمد:
اى ابراهيم عليه السلام حقا كه رؤ ياى خويش را انجام دادى و ماءموريت را جامه عمل پوشاندى . جبرئيل به عنوان فداى اسماعيل گوسفندى عليه السلام آورد و ابراهيم آن را قربانى كرد؛ و اين سنت براى حاجيان بجاى ماند كه هر ساله در منى قربانى انجام دهند.

عیسی (ع) و زارع

گويند حضرت (عيسى بن مريم ) عليه السلام نشسته بود و نگاه مى كرد به مرد زارعى كه بيل در دست داشت و مشغول كندن زمين بود.
حضرت عرض كرد: خدايا آرزو و اميد را از زارع دور گردان . ناگهان زارع بيل را به يك سو انداخت و در گوشه اى نشست .
عيسى عليه السلام عرض كرد: خدايا آرزو را به او بازگردان . زارع حركت كرد و مشغول زارع شد. عيسى عليه السلام از زارع سؤ ال نمود: چرا چنين كردى ؟ گفت : با خود گفتم تو مردى هستى كه عمرت به پايان رسيده ، تا به كى بكار كردن مشغولى ، بيل را به يك طرف انداخته و در گوشه اى نشستم .
بعد از لحظاتى با خود گفتم : چرا كار نمى كنى و حال آنكه هنوز جان دارى و به معاش نيازمندى ، پس بكار مشغول شدم

حضرت موسى عليه السلام عرض كرد: خداوندا مى خواهم آن مخلوق را كه خود را خالص براى ياد تو كرده باشد و در طاعتت بى آلايش باشد را ببينم .
خطاب رسيد: اى موسى عليه السلام برو در كنار فلان دريا تا به تو نشان بدهم آنكه را مى خواهى . حضرت رفت تا رسيد به كنار دريا: ديد درختى در كنار درياست و مرغى بر شاخه اى از آن درخت كه كج شده به طرف دريا نشسته است و مشغول به ذكر خداست . موسى از حال آن مرغ سؤ ال كرد. در جواب گفت : از وقتى كه خدا مرا خلق كرده ، است در اين شاخه درخت مشغول عبادت و ذكر او هستم و از هر ذكر من هزار ذكر منشعب مى شود.
غذاى من لذت ذكر خداست . موسى سؤ ال نمود: آيا از آنچه در دنيا يافت مى شود آرزو دارى ؟ عرض كرد: آرى ، آرزويم اين است كه يك قطره از آب اين دريا را بياشامم . حضرت موسى تعجب كرد و گفت : اى مرغ ميان منقار تو و آب اين دريا چندان فاصله اى نيست ، چرا منقار را به آب نمى رسانى ؟ عرض كرد:
مى ترسم لذت آن آب مرا از لذت ياد خدايم باز دارد. پس موسى از روى تعجب دو دست خود را بر سر زد.

دوست داشتن


دختر از پسر پرسید : من خوشگلم ؟ پسر گفت : نه! دختر به پسر گفت : دوستم داری؟ پسر گفت : نوچ. دختر دوباره پرسید : اگه من بمیرم برام گریه میكنی؟ پسر گفت : نه…. چشمان دختر پر از اشك شد. پسر، دختر رو در آغوش گرفت و گفت : تو خوشگل نیستی ، زیباترینی. تو رو دوست ندارم چون عاشقتم. و اگه روزی بمیری برات گریه نمیكنم چون من هم مرده ام….

شرط عشق

  دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد. نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد. بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا رسيد. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم

داستان مادر

embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود


She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت


There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

ادامه نوشته

دانه كوچك بود و كسي او را نمي ديد

سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود

دانه دلش مي خواست به چشم بيايد اما نمي دانست چگونه.

گاهي سوار باد مي شد و از جلوي چشم ها مي گذشت

گاهي خودش را روي زمينه ي روشن برگ ها مي انداخت

و گاهي فرياد مي زد و مي گفت:

((من هستم من اينجا هستم تماشايم كنيد.))

اما هيچ كس جز پرنده هايي كه قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه مي كردند كسي به او توجه نمي كرد.

دانه خسته بود از اين زندگي،از اين همه گم بودن و كوچكي خسته بود.

يك روز رو به خدا كرد و گفت:

((نه اين رسمش نيست.من به چشم هيچ كس نمي آيم.كاشكي كمي بزرگتر،كمي بزرگتر مرا مي آفريدي.))

خدا گفت:

((اما عزيز كوچكم!تو بزرگي،بزرگتر از آنچه فكر مي كني.حيف كه هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي.رشد ماجرايي است كه تو از خودت دريغ كردي.راستي يادت باشد تا وقتي كه مي خواهي به چشم بيايي ديده نمي شوي خودت را پنهان كن تا ديده شوي.))

دانه كوچك معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاك و خودش را پنهان كرد.رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فكر كند.

سال هاي بعد دانه كوچك،سپيداري بلند و با شكوه بود كه هيچ كس نمي توانست نديده اش بگيرد

سپيداري كه به چشم همه مي آمد.  

مردى كه نام عيالش حور بود

نقل است كه شخصى زنى داشت‏حور نام، به جهاد رفت . بعد از آن كه ديد جمعى شهيد شدند، فرار كرد . ديگرى او را ديده و گفت: اى فلان! از جهاد فرار مى‏كنى و حال آن كه اگر كشته شوى، به وصال حورالعين مى‏رسى؟ گفت: اى نادان! حور كه خودم در خانه دارم، به جهت‏يك عين خود را به كشتن دهم؟

خزائن، ص 64

در خلال یک نبرد بزرگ - فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت . فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت . ولی سربازان دو دل بودند .

فرمانده سربازان را جمع کرد. سکه ای از جیب خود بیرون آورد و سپس رو به آنها گفت :

- سکه را بالا می اندازم . اگر صورت باشد پیروز می شویم ! و اگر عدد  باشد شکست می خوریم!

بعد سکه را به بالا پرت کرد . سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید...

سکه به سمت صورت افتاد...

سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند . و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند .

پس از پایان نبرد - معاون فرمانده نزد او آمد و گفت :

- قربان شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟

فرمانده با خونسردی گفت:

- بله...

و سکه را به او نشان داد . هر دو طرف سکه صورت بود!!!

بلا موجب سبكي مومن

هروقت بلایی سر مومن می‌رسد او را سبک می‌کند. قرآن هم می‌گوید مومن بر روی زمین سبک راه می‌رود.

وقتی پدر و مادر از روی محبت لباس کثیف بچه را در می‌آورند و او را به حمام می‌برند و می‌شویند بچه گریه می‌کند. خدا هم وقتی با ابتلائات می‌خواهد بنده‌اش را پاک کند و لباس تمیز بر تن او کند او چون جاهل است، گریه سر می‌دهد و ناله می‌کند.

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث می کردند .

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد ! داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او  بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند کرد ... پس معجونی به دختر داد و گفت :

- هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او  را بکشد ... و توصیه می کنم با مادر شوهرت خوب باش و مدارا کن تا کسی به تو شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد . هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس اخلاق مادر شوهر هم بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت :

- آقای دکتر ... دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم! حالا او را مانند مادرم دوست دارم . و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد . خواهش می کنم داروی دیگری بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت :

- دخترم نگران نباش ! آن معجونی که به تو دادم سم نبود . بلکه سم در ذهن خود تو  بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است . 

قلب عاشق
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است .

 

 


ساعت چنده؟

مرد جوون: ببخشین آقا، میتونم بپرسم ساعت چنده؟

پیرمرد: معلومه كه نه!

جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!

پیرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!

جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممكنه؟

پیرمرد: ببین... اگه من ساعت رو به تو بگم، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!

جوون: كاملا امكانش هست!

پیرمرد: ممكنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات كنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!

جوون: كاملا امكان داره!

پیرمرد: یه روز ممكنه تو بیای به خونه من و بگی كه فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی كه یه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت كنم! بعد از این دعوت من، ممكنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه من و بپرسی كه این چایی رو كی درست كرده؟!

جوون: ممكنه!

پیرمرد: بعد من بهت میگم كه این چایی رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی!

مرد جوون لبخند میزنه!

پیرمرد: بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی! ممكنه دختر من رو به سینما دعوت كنی و با همدیگه بیرون برید!

مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می كنی!

مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می كنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین!

مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یكی مثل تو كه حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم!!!
 

چشم مادر

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ...              

اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه  منو با  به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي ازهمكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم.

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو . وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر.

سرش داد زدم  :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد :اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر  ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه . ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده . اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من .

اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا  ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم. وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم.  آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم  بنابراين مال خودم رو دادم به تو .........

به بهانه‌ی روز مادر...

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشـی خارج شد، دختری را دید که روی جـدول خیابان نشستـه بود و هق هق گریـه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب، چرا گریه می کنی؟
دختر در حالی که گریه می کرد، گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

اگر خدا هست پس....

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضيو درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمدمردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند
آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
مشتري گفت دقيقا همين است!
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

شبی که همسرم خواست با زن دیگری به رستوران بروم...

ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد،.اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

اشتباه فرشتگان

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...

 

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:" با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند. "

کودک هوشیار :


مردی پسر کوچکی داشت. روزی به او گفت: پسرم امروز بیا تا به باغی از باغهای مردم برویم و اندکی میوه بچینیم. پسر خردسال همراهش حرکت کرد

به باغی وارد شدند و در پای درختی رسیدند. پدر به پسر گفت: همین جا منتظر باش و به اطراف اندکی بنگر تا کسی ما را نبیند.! سپس خودش بر درخت رفت و مشغول چیدن میوه گردید. چند دقیقه ای که گذشت، پسر فریاد کشید: پدر! یک نفر دارد ما را می بیند.! پدر ترسان و به شتاب از درخت پایین آمد و پرسید: او که ما را می بیند کجاست؟ پسر هوشیار پاسخ داد: او خدایی است که همه را می بیند و بر همه آگاه است. پدر از این سخن فرزند خود شرمگین شد و برای همیشه از کار زشت خویش دست برداشت.

 درس اول:

 یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به   سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می  کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه...

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه...

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه...

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

 

  نتیجه اخلاقی: اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

((مشکلات زندگی))

((مشکلات زندگی))

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا همینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها.

روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اوم.

مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:

 اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن
دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود
بیائید راه دوم را برگزینیم

كوره هاي رنج

كوره هاي رنج

آهنگري بود كه با وجود رنج هاي متعدد و بيماري اش عميقا به خدا عشق مي ورزيد . روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا نداشت از او پرسيد: تو چگونه مي تواني خدايي را كه رنج و بيماري نصيب مي كند ، دوست داشته باشي؟

آهنگر سر به زير آورد و گفت: وقتي مي خواهم وسيله اي آهني بسازم يك تكه آهن را در كوره قرار مي دهم . سپس آن را روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم درآيد. اگر به شكل دلخواهم در آمد مي دانم كه وسيله مفيدي خواهد بود و اگر نه، آن را كنار مي گذارم. همين موضوع باعث شده است كه هميشه به درگاه خداوند دعا كنم كه: خدايا! مرا در كوره هاي رنج قرار ده، اما كنار نگذار!!!

 

  فقط در ناملايمات است كه فضايل انساني به اوج خود مي رسد. در غياب باد يك توده پنبه مانند يك قله كوه استوار است.

 تصمیم مهم

  تصمیم مهم

در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت میکرد. روزی پدرش جعبه‏ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخ‏ها را به دیوار طویله بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ را به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می‏آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.  یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.  روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخ‏ها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ‏های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی میشوی و با حرف‏هایت دیگران را می‏رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسان‏ها می‏گذارند. تو می‏توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمیتواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

لعنت بر شيطان

لعنت بر شيطان

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

 پرسیدم: «چرا می خندی؟»

 پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

 پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

 گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

 با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

 جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛

 تو را زمین می زند.»

 پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

 پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی،

برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛

 فعلاً برو سواری بیاموز .

گفتگوي دروغ و حقيقت

گفتگوي دروغ و حقيقت

روزي دروغ به حقيقت گفت:

میل داری باهم  به دریا برویم وشنا کنیم حقیقت ساده لوح پذیرفت.

 وگول خورد آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

  وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را درآورد

 دروغ حیله گر لباسهای اورا پوشید ورفت

از آن روز حقيقت عريان و زشت است اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري زيبا و آراسته ظاهر می شود .

 پس ای بهترینم

 به ظاهر حرفها اکتفا نکن که حقیقت در پس پرده است.

عروس جواني براي شوهر تازه دامادش سوسيس و تخم مرغ مي پخت اما پيش از اينكه سوسيس را درتابه قرار دهد سرو تهش را با كارد مي گرفت. وقتي شوهرش دليل اين كار را پرسيد تازه عروس گفت: مادرم هميشه به همين صورت سرخ مي كند.

بعد ها كه عروس و داماد در خانه مادرزن ميهمان بودند و همان غذا را داشتند تازه داماد موضوع را با مادر زنش در ميان گذاشت . مادر زن شانه اي بالا انداخت و گفت كه مادر خودش هم هميشه همين روش را در پخت سوسيس به كار مي برد.

بالاخره تازه داماد موضوع را با مادر بزرگ عروس خانم در ميان نهاد كه چرا سر و ته سوسيس را مي گيرد ؟ مادر بزرگ بدگمان به تازه داماد زل زد و جواب داد: چون تابه من كوچك است و سوسيس درسته تويش جا نمي شود.

 

وقتي بچه ها را بزرگ مي كنيد در واقع بچه هاي آنها را هم بزرگ مي كنيد . الگوها هميشه ثابت است.

احترام به كودك

شـبى مرحوم آية اللّه محمد تقى خوانسارى در حال بازگشت ازنماز جماعت , در خيابان اطراف حرم مطهر حضرت معصومه (س )كودكى را در حال گريه كردن مى بيند.وقتى علت گريه اش را مى پرسد,كودك جواب مى دهد: پولى را كه براى گرفتن نان به همراه داشتم گم كرده ام .بـى درنـگ آن مـرجـع بزرگ به حالت نيمه نشسته , مشغول جستجومى شود تا اين كه آن دو ريال گـمشده را پيدا مى كند و به كودك مى دهد.ايشان به راحتى مى توانستند چند برابر آن پول را به كودك بدهند,امابراى اين كه او احساس شرمندگى نكند, به اين شكل به اوكمك كردند.

نکته اول

اراده آهنین

هفت بار زمین خوردن

و

 هشت بار برخاستن

 است.

تاجر و ماهیگیر

یک تاجر آمریکائی نزد یک روستای مکزیکی ایستاده بود . در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود .

تاجر از ماهیگیر پرسید : چقدر طول کشید تا این چند ماهی رو گرفتی ؟

ادامه نوشته

روزي از بياباني گذر ميکردم روي تخته سنگي نوشته شده بود اگر جواني عاشق شد چه کند؟ زير آن نوشتم صبر کند ...... براي بار دوم از انجا عبور کردم زير نوشته ام نوشته شده بود اگر صبر نداشت چه کند؟ با بي حوصلگي نوشتم بميرد بهتر است......براي بار سوم از انجا گذر کردم به جاي اينکه زير نوشته ام رابيابم جواني را مرده يافتم....


در حوالی بساط شیطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.


توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم. دلم    مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم


انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند جوابش را ندادم.. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي كني .تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي دهد اينها ساده اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

ز شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با. خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. . توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جاگذاشته‌ام. راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش  بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

آموخته ام

آموخته ام


كه بايد به زمان مسلط باشم نه زير فرمان آن
آموخته ام
هر سفر دور و درازي با برداشتن تنها يك گام آغاز ميشود


آموخته ام
نگويم اي كاش آن كار را طور ديگري انجام داده بودم ،
بلكه بگويم بار ديگر آن را طور ديگري انجام خواهم داد


آموخته ام
خطاهاي ديگران را مانند خطاهاي خويش تحمل كنم


آموخته ام
كه مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد و مرد كوچك به ديگران


آموخته ام
كه دانش خود را به ديگران آموزش دهم و آموزش ديگران را بياموزم،


به اين ترتيب علم خود را انفاق كرده ام و آنچه را
نمي دانم ، آموخته ام



خدا را شکر

خدا را شکر که تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم!


اين يعني او زنده وسالم در کنار من خوابيده.


 


خدا را شکر که دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها ناراضي است!


 


اين يعني او در خانه است و پرسه زن خيابانها نشده.


 


خدا را شکر که ماليات مي پردازم!


 


اين يعني شغل و درآمدي دارم.

ادامه نوشته


چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!


چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!


چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!


چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم!


چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي  کنيم و آزرده خاطر مي شيم!


چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه!


چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين صفهاي نماز جماعت تمايل داريم!


چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!


چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي کنیم!


چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!


چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!


خنده داره . اینطور نیست؟!


دارید می خندید؟


دارید فکر می کنید؟

كسي كه هزار سال زيسته است

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
ادامه نوشته

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای نا هموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه  لبخندی بر لبی می نشست.صدايش اعتراضی بود که در گوش هستی می پيچيد
کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دايره ی قسمت ، نازيبايی ها تنها سهم اوست. کلاغ غمگين بود وبا خودش گفت: " کاش خداوند اين لکه ی زشت را از هستی می زدود" پس بال هايش را بست و ديگر آواز نخواند
خدا گفت: " عزيز من !صدايت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نيست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند
سياه کوچکم ! بخوان . فرشته ها منتظرند
ولی کلاغ هيچ نگفت. خدا گفت: " تو سياهی ، سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند. و زيبايی ات را بنويس. اگر تو نباشی.آبی من چيزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دريغ نکن" و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت : " بخوان! برای من بخوان، اين منم که دوستت دارم
 "سياهی ات را و خواندنت را
و کلاغ خواند
 
اين بار عاشقانه ترين آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت

 و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

ادامه نوشته

اشک های بستنی    

اشک

جوانی پس از فارغ التحصیل شدن به عنوان معلم به یک مدرسه کوچک در روستایی دور دست اعزام شد.

 شرایط محلی خوب نبود و مدرسه کلاس های زیاد و معلمان کافی نداشت.

  بدین سبب کلیه شاگردان سال های سوم، چهارم و پنجم در یک کلاس جمع شده و معلم جوان به آنان درس می داد.

 چندی نگذشت که جوان در نامه ای برای پدر و مادرش چنین نوشت: «کار اینجا بسیار خسته کننده است. می خواهم استعفا دهم و به خانه برگردم.» اما مساله ای که بعدها اتفاق افتاد، فکر وی را عوض کرد.

  روزی از روزها، کوچک ترین شاگرد کلاس از وی پرسید: «آقا، منظور از کلمه بستنی که در کتاب نوشته شده است، چیست؟ چرا کودکان شهرنشین آن را دوست دارند؟»

  جوان فکری کرد و گفت: «بستنی نوعی غذا است که با یخ درست می شود. در داخل بستنی خامه و شکلات دیده می شود. بستنی بسیار خنک و شیرین است و بهترین غذا برای رفع گرمای تابستان به حساب می آید.»

  شاگرد دیگری از او پرسید: «آقا، شکلات چیست؟»

معلم در مواجهه با شاگردانی که چشم های آشفته شان را گشوده بودند، ناگهان احساس کرد که توضیحاتش بسیار ضعیف بوده است. در واقع اگر کسی بخواهد بداند که مزه بستنی چیست، باید شخصا آن را بچشد. اما معلم بینوا در روستای دور دست، از کجا می توانست بستنی تهیه کند؟

  روزی از روزها، معلم جوان برای گرفتن بسته پستی به شهرستان رفت. هنگامیکه می خواست به مدرسه برگردد، بر حسب تصادف، تنها فروشگاه بستنی شهرستان را دید. تصمیم گرفت برای هر یک از شاگردان یک بستنی بخرد. خوشبختانه، هوا بسیار گرم نبود و جوان یک کیسه پلاستیکی پیدا کرد و بستنی ها را در داخل آن قرار داد. سپس با عجله 10کیلومتر راه را پیمود و به روستا برگشت. جالب اینکه بستنی ها آب نشده بود. او بستنی ها را بین بچه ها توزیع کرد و با دیدن خوشحالی کودکان، احساس تسلی خاطر پیدا کرد.

  روز بعد، انشای شاگردان را می خواند که روی آن نوشته شده بود: «ما معلم خود را بسیار دوست داریم. وی برای هر یک از ما یک بستنی خرید. معلم ما آدم خوبی است. بستنی بسیار شیرین و خوشمزه است. هیچ یک از ما قبلا بستنی نخورده بودیم و برای همین در حین خوردن بستنی، گریستیم. بستنی ها هم گریه کردند و اشک های آنها جاری شد.»

بزرگواری یک کارگر    

بزرگواری یک کارگر   

دست

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.

وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.

 اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.

 او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.

در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.

پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.

پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد: «من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و  از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

 

سلام مهربون

پدربزرگ

سال‌ها پیش، مردی زندگی می‌کرد که هر روز چندین بار با کوزه‌هایی که اون‌ها رو به دو طرف چوبی بسته بود، از رودخانه‌ی بیرون دهکده، آب حمل می‌کرد و به مردم می‌فروخت.

یکی از کوزه‌ها که قدیمی‌تر بود، ترک داشت و تا اون مرد به دهکده می‌رسید، نیمی از آبی که توش بود، روی زمین می‌ریخت.

کوزه‌ی سالم همیشه به کوزه‌ی معیوب، سرکوفت می‌زد که جز دردسر و زحمت، چیزی نداری و تلاش صاحبمون را به هدر می‌دهی. کوزه‌ی معیوب هم شرمنده بود و خیال می‌کرد که به هیچ دردی نمی‌خوره.

تا اینکه سرانجام یه روز لب به سخن باز کرد و به اون مرد گفت:

«می‌خوام ازتون عذر بخوام، آخه...»

مرد مهربون، صبحت اون رو قطع کرد و گفت: «‌می‌خوام خوب به سمت راست جاده نگاه کنی و گل‌های زیبایی که در طول مسیر، رشد کردند رو ببینی.»

و ادامه اینکه:

«می‌دونی در تمام دفعه‌هایی که ما از این مسیر، عبور می‌کردیم، تو اون‌ها رو آبیاری می‌کردی و باعث شدی حاشیه‌ی جاده‌، این همه زیبا و دوست داشتنی بشه؟!»

آره عزیز دلم!

 برخی ، پدر و مادر پیرشون رو رها می‌کنند یا اون‌ها رو به خانه‌های سالمندان می‌برند و گمون می‌کنند دیگه به درد نمی‌خورند!

کاشکی خوب چشم‌هامون رو باز کنیم تا ببینیم حضور قشنگ اون‌‌ها ، چه طراوتی رو به ما و چه نشاطی رو به نوگل‌های زندگی‌مون هدیه می‌‌ده.

و کاشکی تا دیر نشده ببینیم و ... !

خانم3 پير مرد جلوي درب خانه اش ديد .

- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.

- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.

همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان كن.

بعد از دعوت يكي از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمي شويم.

خانم پرسيد چرا؟

يكي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يكي موفقيت و ديگري عشق است

. حال با همسرتان تصميم بگيريد كداممان وارد خانه شود.

بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت كن. شايد خانمان كمي بارونق شود.

همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟

عروسشان كه به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟

خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت كن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت كرد امشب مهمان آنها باشد.

2 نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت كردم!

يكي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي كرديد،

2 نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي كنيم.

هر جا عشق باشد

موفقيت و ثروت هم هست!

چوپانى به وزارت رسيد . هر روز بامداد بر مى خاست و كليد بر مى داشت و در خانه پيشين خود باز مى كرد و ساعتى را در در خانه چوپانى خود مى گذراند . سپس بيرون مى آمد و به نزد امير مى رفت .
شاه را خبر دادند كه وزير هر روز صبح به خلوتى مى رود و هيچ كس را از كار او آگاهى نيست . امير را ميل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چيست . روزى ناگاه از پس وزير (چوپان ) بدان خانه در آمد . وزير را ديد كه پوستين چوپانى بر تن كرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مى خواند . امير گفت :اى وزير!اين چيست كه مى بينم ؟ وزير گفت : هر روز بدين جا مى آيم تا ابتداى خويش را فراموش نكنم و به غلط نيفتم ، كه هر كه روزگار ضعف ، به ياد آرد، در وقت توانگرى ، به غرور نغلتد.
امير، انگشترى خود از انگشت بيرون كرد و گفت : بگير و در انگشت كن ؛ تاكنون وزير بودى ، اكنون اميرى .

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود ....

 

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال... بنگر که چگونه می افتی!!!!!!! چون برگی زرد یا سیبی سرخ.....

 

مرد کو؟

ابوسعيد را گفتند: كسى را مى شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى رود . شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.
گفتند: فلان كس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند: فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود . گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. اين چنين چيزها، چندان مهم و قيمتى نيست . مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.

بزرگمهر حکیم در کشتی نشسته بود که طوفان شد ناخدا گفت که دیگر امیدی نیست و باید دعا کرد مسافران همه نگران بودند اما بزرگمهر آرام نشسته بود گفتند در این وقت چرا اینگونه آرامی او گفت نگران نباشید زیرا مطمئنم که نجات پیدا میکنیم وهمانگونه شد که او گفته بود و کشتی به سلامت به ساخل رسید مسافرین دور بزرگمهر حلقه زدند که تو پیامبری یا جادوگر !!! از کجا میدانستی که نجات پیدا میکنیم بزرگمهر گفت: من هم مثل شما نمدانستم اما گفتم بگذار به اینها امیدواری بدهم چرا که اگر نجات نیافتیم دیگر من و شما زنده نیستیم که بخواهید مرا مواخذه کنید

 

حكايت آورده اندكه شبي هارون الرشيد خواب ديد كه همهء دندانهاي او ريخته و از دهان او بيرون افتاده است. از خوابگزاري تعبير خواب خود پرسيد. معبر گفت: زندگاني امير دراز باد، تعبير اين خواب آن است كه همه ي خويشان تو پيش از تو بميرند. هارون الرشيد بي نهايت رنجيده خاطر شد و دستور داد كه آن خوابگزار را صد چوب بزنند.



پس خوابگزاري ديگر حاضر كردند و تعبير خواب از او پرسيد. خوابگزار گفت: اين خواب دليل بر آن است كه عمر خليفه از همهء خويشانش درازتر باشد. هارون الرشيد خوش دل شد و گفت: اين همان تعبير و سخن است كه خوابگزار اول گفت، اما با عبارتي بهتر. دستور داد تا به اين خوابگزار صد دينار بدادند.
 

مردي ديروقت ‚خسته از كار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش
را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد.چرا چنين سئوالي
ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد.بعد به مرد نگاه كرد
و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت :اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚فقط اين
بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري
كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر
خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين
رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد
فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر
كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده
كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است.به خصوص اينكه
خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و
طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10
دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد :متشكرم بابا! بعد دستش را
زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد خودش هم پول داشته ‚دوباره عصباني شد و با
ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚چرا دوباره درخواست
پول كردي؟


پسر كوچولو پاسخ داد:

براي اينكه پولم كافي نبود‚ولي من حالا 20 دلار دارم.

آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر

به خانه بياييد؟

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...


من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

نکته اول

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبایی نخواهد شد از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است

نکته اول

اگه تو بچگیت با اولین زمین خوردن از راه رفتن دست می کشیدی دیگه هیچ وقت نمی تونستی راه بری