ساعت ها بود كه داشت يك سنگ رو مي تراشيد اما...هر كاري مي كرد صاف و نرم نمي شد....
ديگه خسته شده...فايده اي نداشت ...بازم صاف نمي شد...
حوصله اش سر رفت..دوباره مثل هميشه نارحتيشو برد پيش رود خونه..
يه گوشه ي رود خونه نشست.خروش آب و صداي خشن و مهربان اون توجهش رو به خودش جلب كرد.
سرش رو پايين آوردو توي رودخونه رو نگاه كرد ديد كه آب با نرمي و خونسردي
دستاي صاف و زلالش رو به روي سنگ ها مي كشيد و سنگ هاي خشن رو صاف و نرم مي كرد.
شگفت زده شده بود ... او كه ساعت ها داشت روي يك سنگ كار مي كرد چرا نمي تونست مثل آب
اونارو شكل بده .....؟؟؟!!! اين بود كه از شدت نارحتي فرياد زد:
(( !!!اي آب .....تو چطوري اين سنگارو صاف كردي؟؟چطور؟؟چرا من هر كاري ميكنم نمي تونم؟؟..
............چرا ؟؟؟؟!!!!! ))
بعد از چند لحظه صدايي از دل مادر مهربون آبي بيرون اومد كه مي گفت (( فرزندم...راز موفقيت من..
عشق و علاقه به كارم و پشتكار و خستگي ناپذيري ام بوده است .......)).
اميد دارم بر درگاه حق كه ....هميشه سنگ هاي سخت و خشن سر راهتونو با ..عشق .. اميد ..
پشتكار....و .... ايمان .... نرم و صاف و لطيف كنيد .....
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.