روزي از بياباني گذر ميکردم روي تخته سنگي نوشته شده بود اگر جواني عاشق شد چه کند؟ زير آن نوشتم صبر کند ...... براي بار دوم از انجا عبور کردم زير نوشته ام نوشته شده بود اگر صبر نداشت چه کند؟ با بي حوصلگي نوشتم بميرد بهتر است......براي بار سوم از انجا گذر کردم به جاي اينکه زير نوشته ام رابيابم جواني را مرده يافتم....


فرصت

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!

در حوالی بساط شیطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.


توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم. دلم    مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم


انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند جوابش را ندادم.. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي كني .تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي دهد اينها ساده اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

ز شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با. خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. . توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جاگذاشته‌ام. راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش  بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

آموخته ام

آموخته ام


كه بايد به زمان مسلط باشم نه زير فرمان آن
آموخته ام
هر سفر دور و درازي با برداشتن تنها يك گام آغاز ميشود


آموخته ام
نگويم اي كاش آن كار را طور ديگري انجام داده بودم ،
بلكه بگويم بار ديگر آن را طور ديگري انجام خواهم داد


آموخته ام
خطاهاي ديگران را مانند خطاهاي خويش تحمل كنم


آموخته ام
كه مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد و مرد كوچك به ديگران


آموخته ام
كه دانش خود را به ديگران آموزش دهم و آموزش ديگران را بياموزم،


به اين ترتيب علم خود را انفاق كرده ام و آنچه را
نمي دانم ، آموخته ام



خدا را شکر

خدا را شکر که تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم!


اين يعني او زنده وسالم در کنار من خوابيده.


 


خدا را شکر که دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها ناراضي است!


 


اين يعني او در خانه است و پرسه زن خيابانها نشده.


 


خدا را شکر که ماليات مي پردازم!


 


اين يعني شغل و درآمدي دارم.

ادامه نوشته


چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!


چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!


چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!


چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم!


چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي  کنيم و آزرده خاطر مي شيم!


چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه!


چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين صفهاي نماز جماعت تمايل داريم!


چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!


چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي کنیم!


چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!


چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!


خنده داره . اینطور نیست؟!


دارید می خندید؟


دارید فکر می کنید؟

آموخته ام

آموخته ام
كه بيش از آن كه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم


آموخته ام
كه بيش از آن كه دوستم بدارند ، دوست بدارم


آموخته ام
هميشه فردي خوشبين باقي بمانم ، چرا كه زندگي وموهبت هاي آن را دوست دارم


آموخته ام
اگرچه از هر چيزي بهترينش را ندارم
ولي
از هر چه كه دارم ، بهترين استفاده را نمايم


آموخته ام
لبخند ارزان ترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد


آموخته ام
آنچه امروز در دست دارم، ممكن است آرزويهاي فردايم باشد


آموخته ام
زندگي مثل يك نقاشي است ، با اين تفاوت كه در آن از پاك كردن خبري نيست


آموخته ام
هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست


آموخته ام
زياده گويي شايد مقدمه نا شنوايي باشد



بيائيد آموختن را بياموزيم

وقتي با يک  انگشت به کسي اشاره ميکني بياد داشته باش که سه انگشت ديگه به طرف خودمان است.

كسي كه هزار سال زيسته است

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
ادامه نوشته

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای نا هموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه  لبخندی بر لبی می نشست.صدايش اعتراضی بود که در گوش هستی می پيچيد
کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دايره ی قسمت ، نازيبايی ها تنها سهم اوست. کلاغ غمگين بود وبا خودش گفت: " کاش خداوند اين لکه ی زشت را از هستی می زدود" پس بال هايش را بست و ديگر آواز نخواند
خدا گفت: " عزيز من !صدايت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نيست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند
سياه کوچکم ! بخوان . فرشته ها منتظرند
ولی کلاغ هيچ نگفت. خدا گفت: " تو سياهی ، سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند. و زيبايی ات را بنويس. اگر تو نباشی.آبی من چيزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دريغ نکن" و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت : " بخوان! برای من بخوان، اين منم که دوستت دارم
 "سياهی ات را و خواندنت را
و کلاغ خواند
 
اين بار عاشقانه ترين آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت

 و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

ادامه نوشته

زن جزيي ،  مرد کلي

توصيه‌هايي براي ازدواج موفق 

ماهي

زن‌ها ادراک جزيي دارند و مردها ادراک کلي.

به خاطرهمين علت بالاست که اگر آقايي به تنهايي در يک مهماني شرکت کرد، وقتي به منزل برمي‌گردد، خانم دائما از کيفيت، تعداد افراد، و وقايع گذشته سوال مي‌کند.

 آقا به خاطر ادراک کلي توضيح زيادي ندارد بدهد، مي‌گويد :

خوب بود، بد نبود.

... و باز خانم سوال مي‌کند.

 

ادامه نوشته

خوابالوها

تنبل همیشه هم خواب نیست

در مورد علت‌های تنبلی چند نظر همه‌پسند و به‌دردبخور و در عین حال علمی هم در روان‌شناسی وجود دارد. روان‌شناس‌ها معتقدند ما به علت‌هایی که در زیر می آید ممکن است «اهمال کار» شویم...

 

ادامه نوشته

تنبل همیشه هم خواب نیست

تنبل همیشه هم خواب نیست

ساكن بودن و فعالیت نكردن همیشه جزو دردسرهای مابوده است .دردسری كه روان‌شناسان می‌گویند برایش راه‌حل‌هایی هم وجود دارد.

 

«افسرده نیستم ولی اول صبح که از خواب پا می‌شم، حس انجام دادن هیچ کاری نیست.»، «می‌دونم خیلی کار دارم ولی تنبلیم می‌یاد که حتی یکی‌شون رو انجام بدم.»، «وای! نمی‌دونی چقدر بده! درسامو می‌ذارم لحظه آخر بخونم، بعدش اون لحظه هم یه‌دفعه انگار همه تنبلی‌های دنیا رو ریختن رو سرم.»، «دوست دارم کارام جلو بیفته‌ها ولی از اون طرف هم اگه حسش نباشه، دلم می‌خواد تمام روز رو توی رختخواب بمونم.»

 

ادامه نوشته

اشک های بستنی    

اشک

جوانی پس از فارغ التحصیل شدن به عنوان معلم به یک مدرسه کوچک در روستایی دور دست اعزام شد.

 شرایط محلی خوب نبود و مدرسه کلاس های زیاد و معلمان کافی نداشت.

  بدین سبب کلیه شاگردان سال های سوم، چهارم و پنجم در یک کلاس جمع شده و معلم جوان به آنان درس می داد.

 چندی نگذشت که جوان در نامه ای برای پدر و مادرش چنین نوشت: «کار اینجا بسیار خسته کننده است. می خواهم استعفا دهم و به خانه برگردم.» اما مساله ای که بعدها اتفاق افتاد، فکر وی را عوض کرد.

  روزی از روزها، کوچک ترین شاگرد کلاس از وی پرسید: «آقا، منظور از کلمه بستنی که در کتاب نوشته شده است، چیست؟ چرا کودکان شهرنشین آن را دوست دارند؟»

  جوان فکری کرد و گفت: «بستنی نوعی غذا است که با یخ درست می شود. در داخل بستنی خامه و شکلات دیده می شود. بستنی بسیار خنک و شیرین است و بهترین غذا برای رفع گرمای تابستان به حساب می آید.»

  شاگرد دیگری از او پرسید: «آقا، شکلات چیست؟»

معلم در مواجهه با شاگردانی که چشم های آشفته شان را گشوده بودند، ناگهان احساس کرد که توضیحاتش بسیار ضعیف بوده است. در واقع اگر کسی بخواهد بداند که مزه بستنی چیست، باید شخصا آن را بچشد. اما معلم بینوا در روستای دور دست، از کجا می توانست بستنی تهیه کند؟

  روزی از روزها، معلم جوان برای گرفتن بسته پستی به شهرستان رفت. هنگامیکه می خواست به مدرسه برگردد، بر حسب تصادف، تنها فروشگاه بستنی شهرستان را دید. تصمیم گرفت برای هر یک از شاگردان یک بستنی بخرد. خوشبختانه، هوا بسیار گرم نبود و جوان یک کیسه پلاستیکی پیدا کرد و بستنی ها را در داخل آن قرار داد. سپس با عجله 10کیلومتر راه را پیمود و به روستا برگشت. جالب اینکه بستنی ها آب نشده بود. او بستنی ها را بین بچه ها توزیع کرد و با دیدن خوشحالی کودکان، احساس تسلی خاطر پیدا کرد.

  روز بعد، انشای شاگردان را می خواند که روی آن نوشته شده بود: «ما معلم خود را بسیار دوست داریم. وی برای هر یک از ما یک بستنی خرید. معلم ما آدم خوبی است. بستنی بسیار شیرین و خوشمزه است. هیچ یک از ما قبلا بستنی نخورده بودیم و برای همین در حین خوردن بستنی، گریستیم. بستنی ها هم گریه کردند و اشک های آنها جاری شد.»

بزرگواری یک کارگر    

بزرگواری یک کارگر   

دست

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.

وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.

 اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.

 او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.

در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.

پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.

پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد: «من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و  از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

 

سلام مهربون

پدربزرگ

سال‌ها پیش، مردی زندگی می‌کرد که هر روز چندین بار با کوزه‌هایی که اون‌ها رو به دو طرف چوبی بسته بود، از رودخانه‌ی بیرون دهکده، آب حمل می‌کرد و به مردم می‌فروخت.

یکی از کوزه‌ها که قدیمی‌تر بود، ترک داشت و تا اون مرد به دهکده می‌رسید، نیمی از آبی که توش بود، روی زمین می‌ریخت.

کوزه‌ی سالم همیشه به کوزه‌ی معیوب، سرکوفت می‌زد که جز دردسر و زحمت، چیزی نداری و تلاش صاحبمون را به هدر می‌دهی. کوزه‌ی معیوب هم شرمنده بود و خیال می‌کرد که به هیچ دردی نمی‌خوره.

تا اینکه سرانجام یه روز لب به سخن باز کرد و به اون مرد گفت:

«می‌خوام ازتون عذر بخوام، آخه...»

مرد مهربون، صبحت اون رو قطع کرد و گفت: «‌می‌خوام خوب به سمت راست جاده نگاه کنی و گل‌های زیبایی که در طول مسیر، رشد کردند رو ببینی.»

و ادامه اینکه:

«می‌دونی در تمام دفعه‌هایی که ما از این مسیر، عبور می‌کردیم، تو اون‌ها رو آبیاری می‌کردی و باعث شدی حاشیه‌ی جاده‌، این همه زیبا و دوست داشتنی بشه؟!»

آره عزیز دلم!

 برخی ، پدر و مادر پیرشون رو رها می‌کنند یا اون‌ها رو به خانه‌های سالمندان می‌برند و گمون می‌کنند دیگه به درد نمی‌خورند!

کاشکی خوب چشم‌هامون رو باز کنیم تا ببینیم حضور قشنگ اون‌‌ها ، چه طراوتی رو به ما و چه نشاطی رو به نوگل‌های زندگی‌مون هدیه می‌‌ده.

و کاشکی تا دیر نشده ببینیم و ... !

خانم3 پير مرد جلوي درب خانه اش ديد .

- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.

- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.

همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان كن.

بعد از دعوت يكي از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمي شويم.

خانم پرسيد چرا؟

يكي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يكي موفقيت و ديگري عشق است

. حال با همسرتان تصميم بگيريد كداممان وارد خانه شود.

بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت كن. شايد خانمان كمي بارونق شود.

همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟

عروسشان كه به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟

خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت كن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت كرد امشب مهمان آنها باشد.

2 نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت كردم!

يكي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي كرديد،

2 نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي كنيم.

هر جا عشق باشد

موفقيت و ثروت هم هست!

چگونه به فرزندانمان کمک کنیم تا دیدی مثبت نسبت به زندگی داشته باشند؟

با افزایش سن کودکان تغییرات زیادی در آنها صورت می گیرد. آنها همواره خود را با دیگران مقایسه می کنند و اغلب خود را در سطح پایین تری می یابند. اما ما به عنوان والدین می توانیم با آموزش مهارت «مثبت نگری» به آنها کمک کنیم تا بحران های خاص سن خود را بهتر پشت سر بگذارند. به این منظور باید گفته ها و درد دل های فرزندتان را جدی بگیرید ، فعالانه به صحبت های او گوش دهید، و کمک کنید تا افکار و عقاید منفی اش را از بین ببرد. البته این امر آسانتر خواهد شد اگر تفکر مثبت داشته باشید.

بچه ها باید به آنچه که هستند ارج بگذارند، نه آنچه که دارند. این مهمترین درس دوران کودکی است که نمی توان آن را یک روزه و یا حتی در طی سال آموزش داد، این فرآیندی است که با تولد شروع می شود و در سراسر طول زندگی رشد می یابد.

دنیای ما پر از عکس العمل های منفی است. ما باید فرزندانمان را به یک نگرش مثبت مجهز کنیم تا مسیر مستقیم زندگی خود را بیابند. برای مثال به چند گفته منفی بچه ها و پاسخ مثبت والدینشان توجه کنید.


ادامه نوشته

گفتگو با كودكان درباره جنسيت

طرح سئوالاتي از جانب كودكان درباره مسائل مربوط به جنسيت، يكي از ظايف مهمي است كه اكثر والدين از پاسخ دادن به آن بيم دارند و در مواقعي نيز ناخرسندي خود را در برخورد با اين سئوال‌ها ابراز مي‌نمايند. برخي هم سكوت اختيار كرده و يا طفره مي‌روند. در هر حال نبايد اصل موضوع به ورطه فراموشي سپرده شود بلكه مي‌بايست با ارائه پاسخ مناسب به سئوالاتي كه ذهن كودك را در رابطه با جنسيت مشغول نموده است راهكارهاي لازم را به‌منظور تربيت، حفظ حرمت و كنترل احساسات پاك، سالم و بي‌آلايش آنان در مواجهه با اين‌گونه مسائل اتخاذ كرد.

ادامه نوشته

چوپانى به وزارت رسيد . هر روز بامداد بر مى خاست و كليد بر مى داشت و در خانه پيشين خود باز مى كرد و ساعتى را در در خانه چوپانى خود مى گذراند . سپس بيرون مى آمد و به نزد امير مى رفت .
شاه را خبر دادند كه وزير هر روز صبح به خلوتى مى رود و هيچ كس را از كار او آگاهى نيست . امير را ميل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چيست . روزى ناگاه از پس وزير (چوپان ) بدان خانه در آمد . وزير را ديد كه پوستين چوپانى بر تن كرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مى خواند . امير گفت :اى وزير!اين چيست كه مى بينم ؟ وزير گفت : هر روز بدين جا مى آيم تا ابتداى خويش را فراموش نكنم و به غلط نيفتم ، كه هر كه روزگار ضعف ، به ياد آرد، در وقت توانگرى ، به غرور نغلتد.
امير، انگشترى خود از انگشت بيرون كرد و گفت : بگير و در انگشت كن ؛ تاكنون وزير بودى ، اكنون اميرى .

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود ....

 

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال... بنگر که چگونه می افتی!!!!!!! چون برگی زرد یا سیبی سرخ.....

 

مادر

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.

اما كودك كه همچنان مرّدد بود، ادامه داد:

اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود».

كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و گفت : «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت «فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني.»

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد:
«خدايا! اگر بايستي هم اكنون حالا به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.»

خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي مي تواني او را «مادر» صدا كني.»

كوهنورد


كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

سليمان نبى (ع ) را فرزندى بود نيك سيرت و با جمال . در كودكى درگذشت و پدر را در ماتم خود گذاشت . سليمان سخت رنجور شد و مدتى در غم او مى سوخت .
روزى دو مرد نزد او آمدند و گفتند:اى پيامبر خدا!ميان ما نزاعى افتاده است . خواهيم كه حكم كنى و ظالم را كيفر دهى و مظلوم را غرامت بستانى . سليمان گفت : نزاع خود بگوييد . يكى گفت : من در زمين تخم افكندم تا برويد و برگ و بار دهد. اين مرد بيامد و پاى بر آن گذاشت و تخم را تباه كرد. آن ديگر گفت : وى ، بذر در شاهراه افكنده بود و چون از چپ و راست ، راه نبود، من پا بر آن نهادم و گذشتم . سليمان گفت : تو اين قدر نمى دانى كه تخم در شاهراه نمى افكنند كه از روندگان خالى نيست . همان دم مرد به سليمان گفت : تو نيز اين قدر نمى دانى كه آدمى بر شاهراه مرگ است و چندان نگذرد كه مرگ بر او پاى خواهد نهاد، كه به مرگ پسر جامه ماتم پوشيده اى ؟ سليمان دانست كه آن دو مرد، فرشتگان خدايند كه به تعليم و تربيت او آمده اند . پس توبه كرد و استغفار گفت .

مورچه اى بر صفحه كاغذى مى رفت . از نقش ها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد . آيا اين نقش ها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است ؟ در اين انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت . مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان ديگر رفت و گفت : مرا حقيقت آشكار شد . گفتند: كدام حقيقت ؟ گفت : بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است . ما چون سر به زير داريم ، فقط صفحه مى بينيم ؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم ، قلمى روان خواهيم ديد كه مى چرخد و نقش و نگار مى آفريند .
در ميان مورچگان ، يكى خنديد . سبب را پرسيدند . گفت : اين كشف بزرگ را من نيز كرده بودم ؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات ، دانستم كه آن قلم نيز، اسير دستى است كه او را مى چرخاند و به هر سوى مى گرداند . انصاف بده كه كشف من ، عظيم تر و شگفت تر است .
همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند. چه ، تاكنون مى پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقش ها، نه كاغذ و نه قلم است ؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرى اند .
اين بار، مورى ديگر گريست . موران ، سبب گريه اش را پرسيدند . گفت : عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مى زند نه كاغذ . اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است ، نه امير . ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مى گرداند، به واقع امير است ، يا او نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران ، كى به اميرى مى رسند كه او را امير نيست ؟

مرد کو؟

ابوسعيد را گفتند: كسى را مى شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى رود . شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.
گفتند: فلان كس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند: فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود . گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. اين چنين چيزها، چندان مهم و قيمتى نيست . مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت

 .پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.

 روز اول ،پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد .طي چند هفته بعد همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند

،تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد .او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است

... بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد .او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ،يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد

... روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است

.پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت :« پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي .اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود

 .وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ،آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند.

تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است.

 زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است...

 

بزرگمهر حکیم در کشتی نشسته بود که طوفان شد ناخدا گفت که دیگر امیدی نیست و باید دعا کرد مسافران همه نگران بودند اما بزرگمهر آرام نشسته بود گفتند در این وقت چرا اینگونه آرامی او گفت نگران نباشید زیرا مطمئنم که نجات پیدا میکنیم وهمانگونه شد که او گفته بود و کشتی به سلامت به ساخل رسید مسافرین دور بزرگمهر حلقه زدند که تو پیامبری یا جادوگر !!! از کجا میدانستی که نجات پیدا میکنیم بزرگمهر گفت: من هم مثل شما نمدانستم اما گفتم بگذار به اینها امیدواری بدهم چرا که اگر نجات نیافتیم دیگر من و شما زنده نیستیم که بخواهید مرا مواخذه کنید

 

حكايت آورده اندكه شبي هارون الرشيد خواب ديد كه همهء دندانهاي او ريخته و از دهان او بيرون افتاده است. از خوابگزاري تعبير خواب خود پرسيد. معبر گفت: زندگاني امير دراز باد، تعبير اين خواب آن است كه همه ي خويشان تو پيش از تو بميرند. هارون الرشيد بي نهايت رنجيده خاطر شد و دستور داد كه آن خوابگزار را صد چوب بزنند.



پس خوابگزاري ديگر حاضر كردند و تعبير خواب از او پرسيد. خوابگزار گفت: اين خواب دليل بر آن است كه عمر خليفه از همهء خويشانش درازتر باشد. هارون الرشيد خوش دل شد و گفت: اين همان تعبير و سخن است كه خوابگزار اول گفت، اما با عبارتي بهتر. دستور داد تا به اين خوابگزار صد دينار بدادند.
 

آورده اند كه مردي غلامي داشت خردمند، روزي آن مرد با غلام به باغي مي رفت، در ميان راه خيار بادلنگي پاك كرد، نيمي به غلام داد و نيمي به جهت خود نگاه داشت تا بخورد. غلام به نشاط آنرا خوردن گرفت، چون خواجه بچشيد تلخ بود.



گفت: «اي غلام، خيار بدين تلخي تو را دادم و به نشاط تمام خوردي و به رغبت به كار بردي؟»



گفت :«اي خواجه، از دست توشيرين و چربي بسيار خوردم، شرم داشتم كه بدين قدر تلخي از خود اثر كراهيت ظاهر كنم.»



خواجه گفت: «چون شكر نعمت چنين مي گزاري، تورا بندگي نگذارم.»

و بدين طريق آزاد مردي به سعادت آزادي برسيد.

بهشت و جهنم : تفاوت واقعي


فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد

مردي ديروقت ‚خسته از كار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش
را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد.چرا چنين سئوالي
ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد.بعد به مرد نگاه كرد
و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت :اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚فقط اين
بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري
كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر
خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين
رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد
فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر
كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده
كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است.به خصوص اينكه
خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و
طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10
دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد :متشكرم بابا! بعد دستش را
زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد خودش هم پول داشته ‚دوباره عصباني شد و با
ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚چرا دوباره درخواست
پول كردي؟


پسر كوچولو پاسخ داد:

براي اينكه پولم كافي نبود‚ولي من حالا 20 دلار دارم.

آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر

به خانه بياييد؟

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...


من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

نکته اول

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبایی نخواهد شد از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است

نکته اول

اگه تو بچگیت با اولین زمین خوردن از راه رفتن دست می کشیدی دیگه هیچ وقت نمی تونستی راه بری 

نکته اول

از میان افرادی که برای دعای باران به تپه میرن اونایی به خدا ایمان دارن که با خودشون چتر می برن  

نکته اول

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبایی نخواهد شد از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است

روزي حضرت سليمان (ع ) در کنار دريا نشسته بود ، نگاهش به مورچه اي افتاد که دانه گندمي را باخود به طرف دريا حمل مي کرد .سليمان (ع) همچنان به او نگاه مي کرد که ديد او نزديک آب رسيد.در  همان لحظه قورباغه اي سرش را از آب دريا بيرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.

سليمان مدتي در اين مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر مي کرد  ، ناگاه ديد آن قورباغه سرش را از آب بيرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بيرون آمد، ولي دانه ي گندم را همراه  خود نداشت .

سليمان(ع) آن مورچه را طلبيد و سرگذشت او را پرسيد.

مورچه گفت : " اي پيامبر خدا در قعر اين دريا سنگي تو خالي وجود دارد و کرمي در درون آن زندگي مي کند . خداوند آن را در آنجا آفريد او نمي تواند ار آنجا خارج شود و من  روزي او حمل مي کنم . خداوند اين قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دريا به سوي آن کرم حمل کرده و ببرد .

اين قورباغه مرا به کنار سوراخي که در آن سنگ است مي برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ مي گذارد من از دهان او بيرون آمده و خود را به آن کرم مي رسانم و دانه گندم را نزد او مي گذارم و سپس باز مي گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد مي شود او در ميان آب شناوري کرده مرا به بيرون آب دريا مي آورد و دهانش را باز
مي کند ومن از دهان او خارج ميشوم ."

سليمان به مورچه گفت : (( وقتي که دانه گندم را براي آن کرم ميبري آيا سخني از او شنيده اي ؟ ))

مورچه گفت آري او مي گويد :

اي خدايي که رزق و روزي مرا درون اين سنگ در قعر اين دريا فراموش نمي کني رحمتت را نسبت به بندگان با ايمانت فراموش نکن

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور....

اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی

تا خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی بر گشت.

استاد پرسید :چه آوردی؟

و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچِِ ،هر چه جلو تر میرفتم خوشه های پر پشت تر میدیدم

وبه امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت:عشق یعنی همین......

شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که:به جنگل برو وبلند ترین درخت را بیاور.اما باز هم به یاد داشته

باش که نمی توانی به عقب برگردی...

جنگل و درخت

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد پرسید:که شا گرد را چه شد؟

و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.

ترسیدم که اگر به جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.

استاد گفت:ازدواج هم یعنی همین....!!!

  

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

مهارت‌های فرزندپروری

مهارت‌های فرزندپروری

دکتر مصطفی نجفی

فوق تخصص روان‌پزشکی کودک و نوجوان

 
 
   
 

پدر و مادر عزیز آیا برای تربیت فرزندانتان دانشی آموخته‌اید؟ یا مهارتی کسب نموده‌اید؟ برای تربیت سازنده فرزندان مهارت‌هایی وجود دارد که با استفاده ار آن‌ها در روند مراقبت از کودکانتان می‌توانید نقش اساسی در رشد آن‌ها داشته باشید.  

1) به رفتارهای کودک‌تان با دقت توجه کنید
بسیاری از والدین توجه کمی به آنچه که در خانه اتفاق می‌افتد دارند و به همین دلیل ممکن است مشکلات را بیشتر و مهم‌تر و بالعکس کمتر و کم اهمیت‌تر از آنچه که هست ارزیابی کنند. برای مثال: کودکان گاه‌گاهی نق می‌زنند به‌ویژه، در زمان خستگی، بیماری و یا تغییرات محیط، اگر والدین خود خسته و ناراحت باشند ممکن است این مشکل را خیلی بزرگ جلوه دهند. گاهی بالعکس، کودکی که مرتباً با همسالانش دعوا می‌کند والدین بی‌توجهی کرده و آن را طبیعی می‌دانند و هیچ اقدامی نمی‌کنند.
با توجه نمودن به رفتارها و یادداشت کردن آن‌ها و اینکه چند بار در روز اتفاق می‌افتد بهتر می‌توانید بفهمید که آیا کودک‌تان مشکل دارد و آیا نحوه برخورد شما برای حل مشکل مفید است یا نه؟

ادامه نوشته

فرزند‌پروری و بهداشت روانی کودک

فرزند‌پروری و بهداشت روانی کودک

 
 
   
 

بهداشت روانی کودکان به شیوه تعامل والدین با آن‌ها بستگی دارد. با وجودی که هر پدر و مادری در آرزوی فراهم ساختن بهترین امکانات در خانه هستند، امّا ممکن است به شیوه صحیحی آن‌ها را در اختیار فرزندانشان قرار ندهند زیرا هنوز روش منحصر به فردی برای تربیت فرزندان اختراع نشده است. علتش این است که هیچ دو بچه‌ای شبیه هم نیستند. تفاوت بین بچه‌ها بیش از آن چیزی است که ما معمولاً تصوّر می‌کنیم. به علاوه، فرهنگ، جامعه، جنسیت و بسیاری عوامل دیگر در تربیت کودکان دخالت دارند.
روان‌شناسان خاطر نشان می‌کنند که سبک‌های متفاوتی برای فرزندپروری وجود دارد. آن‌ها عقیده دارند که سبک‌های فرزندپروری را می‌توان بر حسب دو عامل محبت و کنترل پدر و مادر، به چهار دسته تقسیم کرد.

ادامه نوشته

كشتى اهل طَرَب

اندر حكايت ذوالنّون مصرى يافتم كه روزى با اصحاب در كشتى نشسته بود در رود نيل به تفرّج؛ چنان كه عادت اهل مصر است. كشتى ديگرى مى‏آمد و گروهى از اهل طَرَب در آن‏جا فساد همى كردند. شاگردان را آن كار، بزرگ نمود. گفتند: «أيّها الشيخ! دعا كن تا خدا آن جمله را غرق كند، تا شومى ايشان، از خلقْ منقطع شود».

ذوالنّون، بر پاى خاست و دست‏ها برداشت و گفت: «بار خدايا! چنان كه اين گروه را اندر اين جهان، عيشِ خوشى داده‏اى، اندر آن جهان نيز عيش خوششان ده!».

مريدان، متعّجب گشتند از گفتار وى. چون كشتى پيش‏تر آمد و چشمانِ اهل طرب، بر ذوالنّون افتاد، فرا گريستن آمدند و رودها بشكستند و توبه كردند و به خداى بازگشتند.

ذوالنّون، شاگرد را گفت: «عيش خوشِ آن جهانى، توبه اين جهانى بُوَد. نديديد كه مُراد، جمله حاصل شد و شما و ايشان به مراد رسيديد، بى‏آن‏كه رنجى به كسى رسيدى؟».

آهنگ کلمات

سازنده ترين کلمه گذشت است... آن را تمرين کن

پر معني ترين کلمه ما است...آن را بکار ببند.

عميق ترين کلمه عشق است... به آن ارج بنه.

بي رحم ترين کلمه تنفر است...از بين ببرش.

سرکش ترين کلمه هوس است...با آن بازي نکن.

خود خواهانه ترين کلمه من است...از آن حذر کن.

ناپايدارترين کلمه خشم است...آن را فرو ببر.

بازدارترين کلمه ترس است...با آن مقابله کن.

ادامه نوشته