زندگي زناشويي خودرا با تغيير ديدگاهتان بهبود بخشيد

داستان اينطور است که پيرمردي کنار نوه هايش نشسته بود و به آنها مي گفت که در همه زندگي ها يک جنگ خيلي وحشتناک هست، جنگ بين دو گرگ. يکي از آنها شر است: يعني ترس، عصبانيت، دشمني، طمع، خودبيني و تکبر، ترحم به خود، دشمني و خصومت، و فريب. آن ديگري خير است: يعني لذت، آرامش، فروتني، اطمينان، بخشندگي و سخاوت، حقيقت، نجابت و ملايمت، و مهر و محبت.
ادامه نوشته

آموخته ام

آموخته ام
كه بيش از آن كه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم


آموخته ام
كه بيش از آن كه دوستم بدارند ، دوست بدارم


آموخته ام
هميشه فردي خوشبين باقي بمانم ، چرا كه زندگي وموهبت هاي آن را دوست دارم


آموخته ام
اگرچه از هر چيزي بهترينش را ندارم
ولي
از هر چه كه دارم ، بهترين استفاده را نمايم


آموخته ام
لبخند ارزان ترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد


آموخته ام
آنچه امروز در دست دارم، ممكن است آرزويهاي فردايم باشد


آموخته ام
زندگي مثل يك نقاشي است ، با اين تفاوت كه در آن از پاك كردن خبري نيست


آموخته ام
هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست


آموخته ام
زياده گويي شايد مقدمه نا شنوايي باشد



بيائيد آموختن را بياموزيم