مادر مهربون

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند .خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
تميز كردن باغچه 500 تومان
مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان
مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان
بيرون بردن سطل زباله 500 تومان
نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان
جمع بدهي شما به من 3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
قلم را برداشت
و زير صورتحساب نوشت :
قبلا به طور كامل پرداخت شده.

فهمیده ام که

ª     فهمیده ام که تا با کسی هم صحبت نشده ایم نباید درباره وی قضاوت کنیم .

ª     فهمیده ام که حرفی را که حاضر نیستی بنویسی و زیرش را امضاء کنی نباید بزنی .

ª     فهمیده ام که اندازه یک خانه ربطی به میزان خوشبختی ساکنین آن ندارد .

ª     فهمیده ام که بهترین تعریفی که فرزندانم از من کرده اند این است که آنان آرزو دارند ازدواجی مثل من و شوهرم داشته باشند .

ª   فهمیده ام که اینکه فرزندان بالغم امروز چه طور افرادی هستند مستقیماً بر می گردد به روزهایی که من در کودکی به آنها می گفتم چه طور بچه هایی هستند .

ª     فهمیده ام که همیشه کافی نیست که دیگران آدم را ببخشند گاهی وقت ها انسان باید خودش را هم ببخشد .

ادامه نوشته

فهمیده ام که جایگاه و موقعیت را می توان خرید ولی احترام را باید کسب کرد .

ª     فهمیده ام که اشکالی ندارد به چیزی که داری قانع باشی ولی به چیزی که هستی قانع نباش .

ª     فهمیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم ، آن را به نحو احسن انجام می دهم .

ª     فهمیده ام که بچه دار شدن تمام اولویت های انسان را تغییر می دهد .

ª     فهمیده ام که باید تصمیمات کوچک را با فکرم بگیرم و تصمیمات بزرگ را با دلم .

ª     فهمیده ام که هیچ چیز مانند یک مقدار پول در حساب بانکی به آدم آزادی عمل نمی دهد .

ادامه نوشته

فنون برقراری ارتباط صحیح (ارتباطات کلامی)

 

بسیاری از بگو مگوها و مشاجرات خانوادگی ناشی از درست صحبت نکردن و عدم توانایی در رساندن مفهوم و منظور افراد است.
در این مقاله به بررسی 5 قانون ارتباطی اشاره خواهیم کرد :
برای کاستن از این مشاجرات متخصصین آموزش‌های مهارت‌های ارتباطی، تدابیری برای برقراری ارتباط مناسب تدوین کرده‌اند که به خلاصه‌ای از آنها اشاره می‌کنیم:

قانون ارتباطی 1:

به جای «تو و شما» جملات خود را با من شروع کنید.

قانون ارتباطی 2:

تا جایی که امکان دارد از کلمات "همیشه و هرگز" استفاده نکنید. مثل اینکه می‌گویید: "هیچ‌وقت دست به سیاه و سفید نمی‌زنی" واژه‌های "هرگز و همیشه" بیش از اندازه قدرتمند هستند و بی‌آنکه لازم باشد طرف مقابل را خشمگین می‌سازند، از این گذشته بسیار ضعیف هستند، زیرا به راحتی می‌توان در مقام تکذیب آن حرف زد، البته مردم وقتی از این کلمات استفاده می‌کنند، می‌خواهند بگویند از این موضوع به شدت ناراحت هستند و بیشتر قصد تاکید دارند و می‌خواهند مطمئن شوند که طرف مقابلشان متوجه موضوع شده است. ولی نمی‌دانند کسی که فقط دو سه بار اشتباهی را مرتکب شده است چقدر از این موضوع ناراحت می‌شود.




ادامه نوشته

 

ايمان داشته باش كه كوچكترين محبت ها

ازضعيف ترين حافظه ها پاك نمي شود

حكیم ...

 نجار یك روز كاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را به خانه اش دعوت كند .

موقعی كه نجار و دوستش به خانه رسیدند ، قبل از ورود نجار چند دقیقه در سكوت جلو درختی در باغچه ایستاد .بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .

چهره ی او بی درنگ تغییر كرد .خندان وارد خانه شد ، همسر و فرزندان به استقبال او آمدند ،

با دوستش به ایوان رفتند . از آنجا می توانستند درخت را ببینند .

دوستش دیگر نتوانست جلوی كنجكاوی اش را بگیرد و دلیل رفتار نجار را پرسید .

نجار گفت : این درخت مشكلات من است .

موقع كار ، مشكلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشكلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد .وقتی به خانه می رسم مشكلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم .

روز بعد وقتی می خواهم سركار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه ها بر می دارم .

جالب این است كه وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشكلاتم را بردارم .

 

خیلی از آنها دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبكتر شده اند .

 

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John

 

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

 

دلم تنگه

 

انگار پای ثانیه ها لنگ میشود

وقتی دلی برای دلی تنگ میشود

انگار که این دل پر از غم میشود

وقتی نگاه من از یار کم میشود

انگار که سنگینی دوری چو سنگ میشود

وقتی کنارمی حتی دلم تنگ میشود

مرد جواني که مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادي نداشت.او چيزهايي را که درباره خداوند و مذهب مي شنيد مسخره مي کرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن و همين براي شنا کافي بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد.
احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود !

معجزه خنده

پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.
پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!
پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد..

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد آهی کشید و نقش زینب را کشید

انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که :
موتور وسط ارتباط با خدا،
موتور دست راست ارتباط با خود (اعتمادبه نفس)
و موتور دست چپ ارتباط با دیگران است.
درصورت روشن بودن این سه موتور انسان اوج می گیرد.

شنا کردن در جهت جريان آب، از عهده ماهي مرده هم بر مي آيد

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند….

و گنجشکها جدي جدي مي ميرند.

آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند ….

و قلبها جدي جدي مي شکنند.

آدمها شوخي شوخي لبخند مي زنند….

و دلها جدي جدي عاشق مي شوند .

                   کس نمیداند ز من جز اندکی                            وز هزاران جرم و بد فعلی یکی

                       من همی آن دانم و ستار من                           جرمهــا و زشتی کـردار من

                       هر چه کردم جمله ناکرده گرفت                        طاعــت ناورده آورده گرفـت

                       نام من در نامه پاکان نوشــت                          دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

                       عفو کرد آن جملگی جرم و گناه                        شد سفید آن نامه و روی سیاه

                       آه کردم چون رسن شد آه من                          گشت آویزان رسن در چاه من

                       آن رسن بگرفتم و بیرون شدم                       شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

                       در بن چاهی همی بودم نگون                         در دو عالم هم نمیگنجم کنون

                       آفرینها بر تو بادا ای خـــدا                                ناگهان کردی مرا از غم جدا

                       گر سر هر موی من گردد زبان                           شکرهای تو نیاید در بیـــان

از كتاب فروشي پرسيدند وضع كاسبيت چطور است؟

گفت : بسيار بد !

كساني كه پول دارند ، سواد ندارند و كساني كه سواد دارند پول ندارند تا كتاب بخرند و كاسبي من رونق پيدا كند.

یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست ساعت بعد حساب داریم

فایده نابینایی

شخصی به کنایه از نابینایی پرسید:«خداوند چیزی را بی فایده و عبث نیافریده. فایده نابینایی چیست؟»

نابینا گفت:«اینکه صورت چون تویی را نبینم.»

فرار از جهاد

مردی از میدان جهاد می گریخت. گفتند:«کجا می روی ای نامرد؟» گفت:« آن خوشتر دارم که گویند فلانی فرار کرد لعنةالله. تا اینکه بگویند فلانی کشته شد رحمةالله.»

درویش  و خواجه

درویشی بی سروپا خواجه ای را گفت:«اگر من بر در سرای تو بمیرم با من چه میکنی؟» گفت:«ترا کفن کنم و به گور بسپارم.»

درویش گفت:«امروز زندگی مرا پیراهنی پوشان و چون بمیرم بی کفن برخاک بسپار.» خواجه خندید و او را پیراهنی بخشید.

در ماه دوم از دانشگاه، استاد یک امتحان(بدون آمادگی) گرفت. من یک دانش آموز خوب بودم و بسادگی به سوالات جواب می دادم تا اینکه سوال آخر را خواندم.
نام زنی که مدرسه را تمیز می کند چیست؟، مطمئنا این یک شوخی بود.
من زن مستخدم را چندین بار دیده بودم، او بلند قد، با موهای تیره بود و حدودا 50 ساله اما من چطور باید نام او را می دانستم.
با خالی گذاشتن سوال آخر برگه خود را تحویل دادم.
درست قبل از اینکه کلاس تمام شود، یکی از دانش آموزان پرسید که آیا آخرین سوال در نمره تست شمرده می شود
استاد گفت: مطمئنا، شما در حرفه خود افراد زیادی را خواهید دید. همگی مهم هستند، آنها شایسته توجه شما می باشند حتی اگر تمام کاری که شما می کنید با لبخند زدن و گفتن سلام باشد.
من هیچ موقع این درس را از یاد نبرده ام. همچنین فهمیدم که نام آن زن دوروتی هست

خداوند گره گشاست

يكي بود يكي نبود

در زمانهاي قديم، زن ومرد فقيري كلبه اي نزديك رودخانه داشتند و با ماهيگيري و بافتن تور براي مردم، پولي به دست مي آوردند و زندگي خود و دو فرزندشان را اداره مي كردند. اما يك روز آب رودخانه بالا آمد و كلبه ي كوچك آنها را خراب كرد. زن و دختر و پسر كوچولويش به شدت سرما خوردند و بيمار شدند. مرد هم ناراحت و درمانده به دنبال فراهم كردن غذا و دارو براي آنها بود، اما هيچكس حاضر نبود پولي به او قرض بدهد . مردم در مقابل التماسهاي او بي تفاوت شانه بالا مي انداختند و چيزي نمي دادند. يك روز حال همسرش بسيار بد شد و مرد كه نتوانسته بود او را نزد پزشك  ببرد ، با چشمان گريان شاهد مردن همسرش شد. جسد زن را به خاك سپرد و دختر و پسرش را برداشت و راهي شهرشد. در حاشيه ي شهر خرابه اي را ديد. بچه ها را در خرابه گذاشت و خودش به شهر رفت و شروع كرد به گدايي و توانست كمي غذا بگيرد و براي بچه ها ببرد. مرد بيچاره بسيار ضعيف و ناتوان شده بود و نمي توانست كاركند؛ براي همين دستش را جلوي مردم دراز مي كرد تا كمكش كنند. بعضيها پول و بعضيها هم غذا و لباس كهنه به او مي دادند. به اين ترتيب ماهيگير فقير قصه ي ما به يك گداي بدبخت و درمانده تبديل شد. او از اين كار شرمنده بود و خجالت مي كشيد به بچه هايش بگويد كه غذا و لباس آنها را از راه گدايي تهيه مي كند.

ادامه نوشته

اخراجی

زخمی و خاکی، بیرون مزرعه، روی زمین افتاده بود. کار کسی غیر از پیرمرد بدعنق نمی توانست باشد. قبلاً اخطار داده بود که اگر درست کار نکنی، کلاه هایمان توی هم می رود. حتی یک بار هم گفته بود کاری نکن که مجبور شوم بیرونت کنم. البته او هم کم نگذاشته بود؛ ولی خب، بیشتر از این نتوانسته بود کاری انجام دهد و نهایتاً تهدید پیرمرد عملی شد. ... کلاغ ها که آن حوالی پرواز می کردند، او را دیدند و آمدند، دورش نشستند. از آثار و شواهد فهمیده بودند قضیه از چه قرار است. از شرم سرشان را پایین انداخته بودند و چیزی نمی گفتند. سرانجام یکی از آنها گفت: «شرمنده! همه اش تقصیر ما بود». مترسک، در جواب فقط اشک می ریخت.

آثار نماز شب

«من به برادرا توصیه میکنم خوندن نمازشب رو از دست ندن. نمازشب آثار دنیوی و اخروی زیادی داره. مثلاً از شواهد و قرائن پیداست که برادر میرزایی دیشب نماز شب خوندن! درسته اخوی؟!» میرزایی که چند روزی بیشتر نبود به جبهه اعزام شده بود، از این حرف سید حسابی جا خورد و با خجالت گفت: «اگه خدا قبول کنه!» سید ادامه داد: «از این جوون یاد بگیرید! از همه ما جوون تره ولی نماز شبش ترک نمیشه» میرزایی پرسید: «سید ببخشید! این آثار نماز شب که میگید چیه؟ نمازشب چه آثاری داره که میشه فهمید یه شخصی نماز شب خونده؟» سید جواب داد: «یکی از آثارش اینه که در اون تاریکی شب که شما برای نماز بلند میشی، ممکنه دست و پای همسنگرات لگد بشه!»

مهربان

روی دستش نشست، نیشش را فرو برد و شروع کرد به مکیدن خون. مادر، بی حرکت ماند؛ اگر او را فراری می داد ممکن بود در تاریکی شب به سراغ کودکش بیاید.

نفرین

هوا رو به سردی می گذاشت و پیرمرد، هر روز صبح از کلبه جنگلی اش بیرون می آمد و برای زمستانی که در پیش رو داشت، هیزم می شکست. صدای تبر پیرمرد، آسایش پرنده را سلب کرده بود. نمی دانست تا کی باید صدای گوشخراش ضربه های تبر را تحمل کند...

یک روز که پرنده صبرش تمام شده بود، زبان به نفرین باز کرد و آرزو کرد که ای کاش هیزم شکن پیر بمیرد و سکوت دوباره به جنگل برگردد...

برف همه جا را سفید پوش کرده بود و پرنده که از سرما می لرزید، طبق عادت سالهای گذشته، به سمت کلبه پرواز کرد و روی دودکش آن نشست؛ اما هیچ گرمایی از دودکش بیرون نمی آمد. کمی که دقت کرد، متوجه سکوتی شد که بر جنگل حاکم شده بود...

داستان زیبا و تکان دهنده

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"


پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
"
اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."


پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"
اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."


پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
"
اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

 

روزى معاويه به يكى از يمنى ها گفت : از شما نادان تر نبوده است . زيرا زنى بر آنان فرمانروايى داشته است . و او، به پاسخ گفت : نادان تر از قبيله من ، دودمان تواند كه چون پيامبر خدا (ص ) آنان را فرا خواند، گفتند: پروردگارا! اگر اين بر حق است ، از آسمان بر ما سنگ ببار! و نگفتند كه : پروردگارا اگر اين بر حق است ، ما را به سوى او هدايت كن !

 

امان از دست نفس...رب انی ظلمت نفسی فاغفر لی فغفر له انه هو الغفور الرحیم

ايهاالناس ! جهان ، جاى تن آسانى نيست       مرد دانا به جهان داشتن ارزانى نيست

حذر از پيروى نفس!  كه در راه خدا                   مردم افكن تر ازين غول بيابانى نيست

عالم و عابد و صوفى ، همه طفلان رهند           مرد اگر هست ، بجز عالم ربانى نيست

با تو ترسم نكند شاهد روحانى ، روى               كالتماس تو بجز راحت جسمانى نيست

آنكه را خيمه به صحراى قناعت زده اند               گر جهان جمله بلرزد، غم ويرانى نيست

حكيمى گفته است : جامه اى بپوش  كه در خدمت تو باشد. نه جامه اى كه تو در خدمت آن باشى .

بزرگى گفته است : شايسته آنست كه از جهت لغزش دوستت ، هفتاد عذر بياورى و اگر دلت بدان آرام نگرفت . به دل بگو: چه سخت هستى.. برادرت هفتاد عذر آورد و عذرش نپذيرفتى ؟ پس تو نكوهشگرى نه او.