که چه ها می کند این چشم چه ها!
هر چه هست در چشم است و همه خواسته ها
زیرکی در چشم است٬ بی فروغی در چشم
دلبری در چشم است٬ دلنوازی در چشم
وکمندی که به پا می بندد٬ به یقین تنگتر از زلف٬ تواند باشد.
* * *
عکس من بر صفحه ی چشم فتاده است یکبار
و خودم می دانم که دلم چون می زد
ودر آن گوی شفاف به خود می لرزید
وچنان می تپد امروز که انگار
در طلب او به وجود آمده است.
سپاس
فنجان قهوه
چطور معلمی کارآمد در کلاس باشیم؟
چطور معلمی کارآمد در کلاس باشیم؟
معلم کارآمد و اثربخش فردی است که علاوه بردانستههای علمی، توانایی مدیریت کلاس درس خود را داشته باشد و با توجه به موقعیت و ویژگیهای دانشآموزان شیوه مدیریتی متناسب با آن را انتخاب میکند. در بعضی از مواقع شرایط کلاس ایجاب میکند جوی دوستانه و صمیمی حاکم شود و در زمان دیگر اقتدار معلم و سختگیریهای او زمینه مناسب برای پر بار بودن کلاس خواهد بود. معلم با ذکاوت و توانمند در عین حالی که در كلاس جوی آرام فراهم میکند در جهت رسیدن به هدفهای آموزشی خود گام موثری بر میدارد و رعايت نکات زیر ميتواند در كارآمدي او موثر باشد.
1. قبل از شروع كلاس هدف خود را از ارائه محتوی درس مشخص سازيد.
2. با یک برنامهریزی دقیق و داشتن طرح درس مناسب وارد کلاس شويد.
3. دانش آموزان را از هدف آموزشی خود آگاه سازيد.
روزی بهلول در حمام مشغول استحمام بود که ناگه هارون الرشید وجمعی از
یارانش وارد حمام شدند و چشم هارون الرشید به بهلول افتاد!
و از بهلول پرسید که اگر بخواهی من را بخری به چه قیمت می ارزم؟!!
بهلول گفت: پنجاه دینار!!!
هارون الرشید برآشفت وگفت:نادان پنجاه دینار که فقط لُنگ من می ارزد!!!
بهلول نیز در جوابش گفت: من هم فقط لُنگتان را قیمت کردم وگرنه خود
خلیفه که ارزشی ندارد!!!
«جوحی»در کودکی چند روز شاگرد خیاطی بود.روزی استادش کاسه عسل به
دکّان برد.خواست که به کاری رود.جوحی را گفت:«در این کاسه زهر است.زنهار
تا نخوری که هلاک شوی»!گفت:«مرا با آن چکار است؟»چون استاد برفت جوحی
وصله جامه ای به صراف داد و پاره ای نان فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد!
استاد باز آمد و وصله طلبید.جوحی گفت:«مرا مزن تا راست بگویم!حال آنکه من
غافل شدم دزد وصله را ربود!من ترسیدم که تو بیائی و مرا بزنی!گفتم:«زهر بخورم
تا تو باز آئی من مرده باشم!آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم ولی هنوز زنده ام
باقی تو دانی!!!»
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
دانی پس مرگ زآدمی چه ماند؟
لطف است و محبت است و با قی همه هیچ!
بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود.
شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت:
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه را که به همین رنگ است به تو
می دهم!!
بهلول چون سکه های او را دید دانست که سکه های او از مس است
و ارزشی ندارد به آن مرد گفت به یک شرط قبول می نمایم!سپس گفت:
اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر کنی.شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود!
بهلول به او گفت:
تو با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلاست
چگونه من نفهمم که سکه های تو از مس است؟!!!
خرید شوهر !!!
يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد.
يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد. اين مركز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر ميرفتند خصوصيات مثبت مردان بيشتر ميشد. اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد از همان طبقه مردي را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط يكبار ميتواند از اين مركز استفاده نمايد.
روزي دو دختر كه با هم دوست بودند به اين مركز رفتند تا شوهر مورد نظر خود را انتخاب كنند.
بر روي درب طبقه اول نوشته بود اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند. دختري كه اين تابلو را خوانده بود گفت خب بهتر از بيكاري يا بچه نداشتن است!! ولي دوست دارم ببينم در طبقات بالا چه مواردي هست!!
در طبقه دوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زيادو بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند. دختر گفت: هوووممم طبقه بالا چه جوريه؟؟؟
طبقه سوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه نيز كمك مي كنند.دختر گفت چقدر وسوسه انگيز برويم و طبقه بعدي را ببينيم.
در طبقه چهارم نوشته بود:اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه كمك ميكنند و در زندگي هدفهاي عالي دارند.
آندو واقعا به وجد آمده بودند و دختر گفت: واي چقدر خوب چه چيز ممكن است در طبقه آخر باشد آندو از شوق زيادشروع به گريه كردند.
آنها به طبقه پنجم رفتند آنجا نوشته شده بود : اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت كند زنان هيچوقت راضي شدني نيستند. از اين كه به مركز خريد ما آمديد متشكريم و روز خوبي را براي شما آرزومنديم.
سرش را بالا آورد و با خوشحالی گفت: «ببین بازم پیدا کردم! امروز حسابی شانس با ماست! فکر کنم تا شب حسابی جمع کنیم. فکرش رو بکن؛ هشت تا قوطی فقط از یک سطل آشغال!»
محله شان را که پیدا کرد، از یک عابر سراغ کوچه شان را گرفت...
-همین کوچه است آقا!
نشانی خانه شان را پرسید.
-جلوتر که بروید، دری است نیم سوخته...
ناتمام
با هر کس که حرف مي زد، هنوز چند دقيقه نشده، طرف معذرتخواهي مي کرد و مي رفت... آخر نتوانست يک دل سير با يک نفر درد دل کند. خسته شده بود. بليطهايش را برداشت و برگشت توي باجه بليط فروشي.
گفت:«لطفاً این پرونده ها را بشمار» ... گفتم:«مثل هفته قبل ... هنوز به سیصد تا هم نرسیده». غمی روی چهره اش نشست. گفت: «یاران من کی کامل می شوند؟...»
مسیح
مسیح زودتر از بقیه بلند شد و ایستاد. تکبیر را که شنید دست هایش را بالا برد و نیت کرد: چهار رکعت نماز ظهر به امامت حجت بن الحسن... الله اکبر
صبح زود، همین که از خانه بیرون زد گفت: «مسابقه می دیم!» و قبل از اینکه نظر او را بشنود، ادامه داد: «از الان تا شب». چشمش به زنی که از سر کوچه می آمد افتاد؛ نگاهش را کج کرد. به شیطان گفت: فعلاً یک – هیچ به نفع من!
عصر روز آخر ماه شعبان بود. دستبند به دستش زده بودند و می خواستند او را ببرند. مرد به او گفت: خوشحالم که دستگیرت کردند. در مدتی که نیستی، نفس راحتی خواهم کشید. پوزخندی زد و جواب داد: تو آنقدر بیچاره ای که اگر من هم نباشم، باز گناه خواهی کرد.
دنیای بچه ها
|
تو دنیای بچه ها : همه با هم زود دوست میشن ،همه با هم دوستنن تو دنیای بچه ها :تفنگا نا مریی یا الکین تودنیای بچه ها : آقا پلیسا هیچ وقت رشوه نمی گیرن تودنیای بچه ها : دزدا زود از زندان بیرون میان تودنیای بچه ها : اگه سوتی بدی کسی چپ چپ نگات نمی کنه |
داستان سیب ها
آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
اینوشنیدی؟
برنده ی ۸۶۴۰۰ سکه بهار آزادی شده اید ! البته به شرطی حق استفاده از این جایزه را دارید که:
با شادی و هیجان خاصی از خواب پریدم !!! |
هر شبانه روز ( ۲۴ ساعت ) ۸۶۴۰۰ ثانیه می باشد که در اختیار ماست و هر لحظه ای که گذشت ؛ دیگر برنخواهد گشت . ما تنها حق یک بار استفاده از هر لحظه را داریم . بیـائیم از فـرصـت هـای زندگـــیمان به درســتی استفاده کنیم تا اینکــه از این فرصتهائی کــه از دست می روند ؛ مجمو عه ای از حسرتها را نیافرینیم ...... |
يه كم بهشون فكر كن
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق ميگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشگل است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.
هر صبح فکر کن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد که فردايي نباشد.
ناپلئون ميگه حرفي رو بزن كه بتوني بنويسي... چيزي رو بنويس كه بتوني پاشو امضاء كني... چيزي رو امضاء كن كه بتوني پاش بايستي!
زيباترين عکسها در اتاقهاي تاريک ظاهر ميشن ! پس هر وقت تو قسمت تاريک زندگيت واقع شدي .. بدون که خدا مي خواد ازت يک تصوير زيبا بسازه
زندگی
زندگی
زندگی واسه ما آدما مثل دفتر 200 برگه. اولش خوش خط می نویسیم و دوست داریم به آخرش برسیم وسطاش خسته میشیم و بد خط می نویسیم و هی برگه حروم می کنیم اما آخرش که رسید جا کم می یاریم و حسرت می خوریم که چرا برگه هاشو حروم کردیم.
فرصت
فرصت چمدانش را خیلی زود می بندد و می رود بی جهت نیست
تابستان در تب می سوزد
پاییز خانه بدوش می شود
زمستان مویش سپید می شود
اما بهار سرزنده و شاداب جوانی می کند
بیایید بهاری باشیم و قدر ثانیه هایی که هدیه خداوند به ماست را بیشتر بدانیم.
الماس
الماس ، حاصل فشار بیش از حد است.
فشار كمتر بلور و كمتر از آن زغال سنگ را پدید می آورد.
اگر باز هم فشار كم شود،حاصل چیزی جز سنگواره برگ ها یا زنگار ساده نخواهد بود.
فشار می تواند شما را به موجودی ارزشمند بدل كند.
موجودی شگفت انگیز ،كاملا زیبا و محكم
حکایت........ آتش امید
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد.او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد.سرانجام خسته و ازپا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متأسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟ آنها جواب دادن، ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم!
وقتی که اوضاع خراب می شود ، نا امید شدن آسان است ولی ما نباید دلمان را ببازیم ، چون حتی در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.
روزی حضرت عیسی (ع) به جایی رسید که چند نفر دور هم جمع بودند.
آن ها حرف های زشتی به او زدند، اما حضرت عیسی برای آنها دعا کرد.به حرفهای بدشان اهمیتی نداد و با خوشرویی و مهربانی با آنها رفتار کرد.
یک نفر از همراهان حضرت عیسی(ع) پرسید:<< ای پیغمبر خدا! آنها به تو بد و بیراه می گویند، اما تو برایشان دعا می کنی و با آنها رفتاری محبت امیز داری!>>
حضرت عیسی(ع) گفت: << هرکس از چیزی که دارد، خرج می کند. چون سرمایه و دارایی آنها حرف بد بود، بد گفتند. من اما در وجود خودم جز خوبی و مهربانی جمع نکرده ام، این است که چیز دیگری نداشتم تا به آنها بدهم.>>
حکایت مرد خارکن و موسی
وقتی که این مسئله را به خداوند گفت ، خدا به او فرمود : که ای موسی برو به آن مرد بگو که خارکنی از سرش هم زیادی است . موسی در راه بازگشت باز هم آن مرد را دید .
اول نمی خواست بگوید که خدا به او چه گفته است و بهانه می آورد که نتوانستم با خدا بحث را مطرح کنم . اما اصرار زیاد مرد او را وادار کرد که حقیقت را بگوید . وقتی که حقیقت بر مرد آشکار شد مرد بسیار عصبانی شد و گفت : حالا که خدا این را می گوید من هم دست از این کار میکشم و با خدا هم دیگر کاری ندارم. این را گفت و رفت .
آن مرد آن روز به خانه رفت و زن حامله ی خود را برداشت تا از آن مکان کوچ کنند و به جای دیگری بروند شاید در آنجای دیگر زندگی بهتری داشته باشند .در راه درد زایمان زن او را آزار داد به طوری که انگار زمان زایمان او فرا رسیده بود .مرد با هزار بدیختی و بیچارگی کلبه خرابه ای در آن حوالی پیدا کرد تا زنش را به آن جا ببرد و او را زایمان کند .
در کلبه هنگامی که مشغول این طرف و آن طرف کردن زنش بود ناگهان دستش به چیزی خورد که توجه او را به خود جلب کرد . برگشت و دید که دستش به گوشه ی خمره ای خورده که در زیر خاک مدفون شده است . خمره را در آورد و درگوشه ای گذاشت و زایمان زنش را با موفقیت به پایان برد و در خمره را که باز کرد دید که خمره پر از سکه های طلاست .
سال ها گذشت و آن مرد دیگر با زن و بچه ی خود در شهری در حوالی آن بیابان که مشغول خارکنی بود زندگی بسیار مرفه و لذتبخشی را تجربه می کردند .
روزی موسی از آن شهر می گذشت که باز هم آن مرد را دید .تعجب کرد که چرا خدا می گفت که خارکنی از سر آن مرد هم زیادی است پس چگونه او اکنون دارای چنین زندگی مرفه و خوبی است. آن مرد تا موسی را دید به او گفت : موسی برو و به خدای خود بگو که من دیگر خارکن نیستم و زندگی خوبی دارم و احتیاجی هم به او ندارم و از او هم نمی خواهم که برای من راهی بگشاید .
موسی به نزد خدا رفت و از او دلیل این اتفاق را پرسید . و خداوند پاسخ داد : که ای موسی من این حرف را زدم تا آن مرد به خودش بیاید و راه خود را بیابد ، وگرنه آن آدمی که من می شناختم کسی نبود که دست از خارکنی بکشد .
چگونه یک الگو شکل می گیزد؟
چگونه یک الگو شکل می گیزد؟
يک گروه از دانشمندان پنج ميمون را در قفسی گذاشتند و در وسط قفس يک نردبان که بالای آن مقداری موز گذاشته شده بود قرار دادند
مىبيند و مىشنود
رسول (ص) گفت: (( خداى را چنان پرست كه گويى تو وى را پيش رو مىبينى، و اگر اين نتوانى، بارى به حقيقت بدان كه وى تو را مىبيند؛ چنان كه خود فرموده است: ان الله كان عليكم رقيبا (نساء 1 )؛ ((همانا خدا شما را مراقب است و مىنگرد.))
و چون زليخا، يوسف (ع) را به خويشتن دعوت كرد، پيشتر برخاست و آن بت كه وى را مىپرستيد، روى پوشانيد. يوسف گفت: (( تو از سنگى شرم مىدارى، من از آفريدگار هفت آسمان و زمين شرم ندارم كه مىبيند و مىشنود؟ ))
- كيمياى سعادت، ج 2، ص 487 .
شير است نه گاو
شير است نه گاو
مردى روستايى، گاو خود را در آخور بست و به سراى خود رفت . شيرى آمد، گاو را خورد و در جاى او نشست . مدتى گذشت . مرد روستايى به آخور آمد تا گاو را آب و علف دهد . آخور چنان تاريك بود كه روستايى ندانست كه در جاى گاو، شيرى درنده نشسته است . بر سر شير آمد و دست بر پشت او مىكشيد و مىنواخت.
شير در زير نوازشهاى دست روستايى، به خنده افتاد و پيش خود گفت: راست است كه مىگويند آدميان، دوست مىرانند و دشمن مىنوازند . اگر مىدانست كه چه كسى را مىنوازد، زهرهاش پاره مىشد و جان مىداد.
آرى، آدمى گاه آرزوى چيزى يا كسى را مىكند كه اگر حقيقت آن چيز يا كس را مىدانست و مىشناخت، مىگريخت، و چون دشمن خويش را نمىشناسد، گاه عمر خود را در خدمت او صرف مىكند، و در همه عمر عاشق او است!
- مثنوى، دفتر دوم، ابيات 515 505 .
تلخ و شيرين
تلخ و شيرين
خواجهاى غلامش را ميوهاى داد . غلام ميوه را گرفت و با رغبت تمام مىخورد. خواجه، خوردن غلام را مىديد و پيش خود گفت: ((كاشكى نيمهاى از آن ميوه را خود مىخوردم . بدين رغبت و خوشى كه غلام، ميوه را مىخورد، بايد كه شيرين و مرغوب باشد .)) پس به غلام گفت: (( يك نيمه از آن به من ده كه بس خوش مىخورى .))
غلام نيمهاى از آن ميوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن ميوه خورد، آن را بسيار تلخ يافت . روى در هم كشيد و غلام را عتاب كرد كه چنين ميوهاى را بدين تلخى، چون خوش مىخورى . غلام گفت: ((اى خواجه!بس ميوه شيرين كه از دست تو گرفتهام و خوردهام . اكنون كه ميوهاى تلخ از دست تو به من رسيده است، چگونه روى در هم كشم و باز پس دهم كه شرط جوانمردى و بندگى اين نيست . صبر بر اين تلخى اندك، سپاس شيرينىهاى بسيارى است كه از تو ديدهام و خواهم ديد.))
- برگرفته از: ابوحيان توحيدى، كتاب الامتاع و المؤانسة، طبع مصر، ج 2
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
سهیل محمودی
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
سهیل محمودی
- مبارک باشد . امیدوارم فرزند سالم و صالحی برایت شود!
بهرام با تعجب گفت :
- ببخشید ، شما از کجا می دانید که من منتظر تولد فرزندم هستم؟
پیر مرد خنده ای کرد و گفت :
- معلوم است . تو مدام به ساعتت نگاه می کنی. مدام در حال قدم زدن هستی . بر چهره ات نگرانی نقش بسته است و...
این پیشگویی درست پیرمرد برای بهرام گران تمام شد . او برای این که به پیرمرد بفهماند که " آنطور هم که فکر می کند دانا نیست " بلافاصله گفت :
- اشتباه می کنی! من منتظر هستم پرستار به من وقت ملاقات دهد ، تا به دیدن دوستم که تصادف کرده است بروم!
پیرمرد همانطور که از کنار بهرام دور می شد گفت :
- مجبور نیستی دروغ بگویی! تو داری پدر می شوی . منبعد باید دورغ گفتن را ترک کنی!
بهرام با این جواب سکوت کرد . پس از لحظه ای کوتاه خواهر او با یک دسته گل بزرگ وارد سالن انتظار شده و خود را به بهرام رساند . بهرام رو به خواهرش گفت :
- پیرمردی که نمی دانم از کجا پیدایش شده بود ، بدون هیچ مقدمه ای گفت " مبارک است که داری پدر می شوی! " من مانده ام که او از کجا فهمید من دارم پدر می شوم؟
خواهر بهرام خنده اش گرفت و گفت :
- واقعا خنگ هستی پسر! خب معلوم است ، تو در سالن انتظار بخش زایمان ایستاده ای . هر بچه ای هم تو را ببیند می فهمد که می خواهی پدر شوی! ... بهرام جان ، تو داری پدر می شوی . منبعد باید خنگ بازیت را ترک کنی!
بهرام وقتی همه چیز دستگیرش شد ، به شدت خنده اش گرفت . تا جائیکه صدای قهقهه اش در تمام بخشها به گوش می رسید . با صدای خنده بهرام ، یکی از خانمهای پرستار از بخش زایمان خارج شد . بهرام از ترس پرستار خنده اش قطع شد . پرستار خود را به بهرام رساند و گفت :
- به خنده اتان ادامه دهید آقا! ، شاد باشید! دخترتان به دنیا آمد . شما پدر شدید . منبعد باید غم و اندوه را ترک کنی!
عاشق
صدقه
دلتنگی های یک دیوانه
- خوبم حداقل تا چهارماه دیگه خوبم !
-چطور؟
- خب...سرطانه دیگه
در را بست و رفت . نیم ساعت بعد که برگشت ، بچه دوید جلو و گفت :" من بهش گفته بودم ناخنت رو تو دهنت نکن!"
زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"
حکومت نظامی
مدتی بود که شده بود مسئول اجرای حکومت نظامی در تمام کشور ... در آن مدت با بی رحمی تمام خیلی از زنها و کودکان بی خبر از حکومت نظامی را کشته بود ... در سکوت آن شب صدای شلیکی را شنید ... دلیلش را از سرباز ضارب پرسید ... سرباز ضارب با اشاره به جسد پسر بچه گفت: هر چه گفتم ایست ... گوش نکرد . نایستاد ... من هم زدمش ... او هم گفت : کار خوبی کردی ! رفت تا جسد را که به صورت به زمین افتاده بود برگرداند ... پسر کر و لال خودش بود ...
دخترک گل فروش
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن
احمدک
معلم چو آمدبه ناگه کلاس
چو شهر فرو خفته خاموش شد
سخنهای ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد
معلم زکار مداوم مدام
غضبناک فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بربسته بود
سکوت کلاس غم آلود را
صدای درشت معلم شکست
زشتی هایش همگی تقصیر ماست
دلگیر نشو زپشت کوه آمده است
این قدر نگو اگر گذشت کنم کوچیک می شم ، اگه با گذشت کردن کسی
کوچیک می شد خدا این قدر بزرگ نبود ...
فيلتر شکن قوی
فيلتر شکن قوی
امروز برایتان فیلتر شکن گذاشته ام البته باید با تامل در آن به دستش بیاورید :
یک فیلتر برای ذهنمان ، که به هر چیزی نیندیشیم!
یک فیلتر برای چشمانمان ، که هر چیزی را نبینیم!
یک فیلتر برای گوشمان ، که هر سخنی را نشنویم !
یک فیلتر برای زبانمان ، که هر سخنی را بدون تامل و تفکر نگوییم!
یک فیلتر برای دلمان ، که هر کسی را رخصت ورود به ان ندهیم!
یک فیلتر برای روحمان ، که انسانی دگر اندیش باشیم !
پاسخ هوشمندانه
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند
حالمان بد نيست ! غم کم مي خوريم
کم که نه، هرروز کم کم مي خوريم!!
آب مي خواهم سرابم مي دهند !
عشق مي ورزم عذابم مي دهند !
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
داستاني بسيار زيبا و واقعي
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
اي كاش علي شويم و عالي باشيم
هم سفره كاسه سفالي باشيم
چون سكه به دست كودكي برق زنيم
نان آور سفره هاي خالي باشيم
منابع كارشناسي ارشد روانشناسي
موسی وماهیگیران
موسی وماهیگیران
روایتی جالب در بحار از امام باقر علیه السلام نقل گردیده که جوابی مناسب برای بسیاری از سوالات می باشد.
بعضی از افراد می پرسند: چرا مومنین در بدبختی وفلاکت زنگی می کنند و کفار در نازونعمت؟
چرا خداوند در ماه مبارک رمضان برای بندگانش محرومیت از غذا وخوراکی ها را انتخاب نموده و ....
فکر می کنم روایت دلنشین امام باقر علیه السلام برای جواب کافی باشد- سایت بحار
امام باقر ـ عليه السلام ـ فرمود: روزي موسي ـ عليه السلام ـ در كنار دريا عبور ميكرد، ناگاه ديد صيادي كنار دريا آمد و دربرابر خورشيد سجده كرد و سخنان شركآلود گفت، سپس تور خود را به دريا انداخت و بيرون كشيد، آن تور پر از ماهي بود، و اين كار سهبار تكرار شد، در هر سهبار، تور او پر از ماهي شد.
او ماهيها را برداشت و از آنجا رفت. سپس صياد ديگري به آنجا آمد و وضو گرفت و نماز خواند و حمد و شكر الهي را بجا آورد، آنگاه تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد تور خالي است. بار دوّم تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد تنها يك ماهي كوچك در ميان تور است. حمد و سپاس الهي گفت و از آنجا رفت.
موسي ـ عليه السلام ـ عرض كرد: خدايا! چرا بنده كافر تو با اينكه با حالت كفر آمد آن همه ماهي نصيب او شد، ولي نصيب بنده با ايمان تو، تنها يك ماهي كوچك بود؟
خداوند به موسي ـ عليه السلام ـ چنين وحي كرد: «به جانب راست خود نگاه كن. موسي نگاه كرد، نعمتهاي فراواني را كه خداوند براي بنده مؤمن(در قیامت ویا در پنهان که مومن آن را نمی بیند) فراهم كرده مشاهده نمود. سپس خداوند به موسي وحي كرد: «به جانب چپ خود نگاه كن.
موسي ـ عليه السلام ـ نگاه كرد، آنچه از عذابهاي سخت را كه خداوند براي بنده كافرش (که در قیامت ویا در پنهان که کافر آن را نمی بیند)مهيا نموده ديد.
سپس خداوند فرمود: اي موسي! با آن همه عذاب كه در كمين كافر است آنچه را كه به او (از ماهيهاي فراوان) دادم، چه سودي به حال او دارد؟ و با آن همه از نعمتهاي فراوان كه براي بنده مؤمن ذخيره كردهام، آنچه را كه امروز از او بازداشتهام، چه ضرري به حال او خواهد داشت؟
موسي ـ عليه السلام ـ عرض كرد:
يا رَبِّ يحِقُّ لِمَنْ عَرَفَكَ اَنْ يرْضي بِما صَنَعْتَ؛
پروردگارا! براي كسي كه تو را شناخته سزاوار است كه به آنچه انجام دهي راضي و خشنود باشد.
بازرگانی که چهار همسر داشت؟
بازرگانی که چهار همسر داشت؟
بازرگاني بود که چهار زن داشت .بازرگان به زن چهارم بيش تر از سه زن اول عشق مي ورزيد.بازرگان از زن چهارمش به خوبي مواظبت مي کرد و بهترين ها را برايش مي خواست وتمام لذتهای زندگی را وجود او می دید.
بازرگان زن سومش را نيز دوست داشت ودر بسیاری از مواقع او را در تامین لذتهای خود جایگزین زن چهارم می دانست.
و به زن دومش هم علاقه مند بود زیرا اوزن بافکري بود همواره شکيبايي مي کرد و در مواقع حساس هر موقع بازرگان
با مشکلي مواجه مي شد به زن دومش پناه مي اورد.
اما زن اول بازرگان بسيار با وفا بود و تلاش زيادي براي حفاظت از شوهرش انجام مي داد و همواره دلسوز او بود وسعی می کرد به گونه ای عمل کند که شوهرش ضرر نبیند. به همين جهت بازرگان به او هم کم توجهي نمي کرد.
روزي بازرگان در بستر بيماري افتادو دريافت که به زودي خواهد مُرد.او در حالي که به زندگي مجلل خود مي انديشيد گفت من امروز چهار زن دارم اما وقتي بميرم تنها خواهم شد چقدر بي پناه وغریب مي شوم!!پس بهتر است پیشنهاد کنم زن چهارم که محبوبه من است با من همراه شود! بازرگان به زن چهارمش گفت من به تو پيش از همه عشق مي ورزيدم بهترين لباسها را به تو هديه مي دادم و بيشتر از همه از تو مراقبت مي کردم اکنون که وقت رفتن است با من بیاو مرا همراهي کن.زن چهارم پاسخ داد هرگز!!!
او سپس از زن سومش پرسيد و گفت من در طول زندگي ام همواره تو را دوست داشته ام و اکنون که در حال مرگم آيا با من مي آيي زن سوم گفت: نه! زندگي در اينجا خيلي خوب است.ومن به دیگران برای زندگی پس از تو قول داده ام!!
قلب بازرگان شکست و رو به زن دومش کرد و به او گفت من هميشه براي کمک به تو روي مي آوردم و تو هميشه مرا کمک مي کردي اکنون که به تو احتياج دارم به من کمک مي کني؟ و همراهم مي آيي؟ زن دوم به او گفت که اين بار نمي توانم به تو کمکي بکنم بيشترين کاري که مي توانم بکنم اين که تو را به گور بسپارم و مقداری نیز برایت اشک بریزم.
بازرگان نااميد از همه جا صدايي شنیدي که آهسته مي گفت:
غصه نخور!! من با تو به هر کجايي که بگويي مي آيم. و اين صدای زن اول او بود بازرگان روبه او کرد و گفت: بايد ان زمان که مي توانستم بيشتر از تو مراقبت مي کردم.
نکته
همه ما در زندگي چهار زن داريم !!!!
زن چهارم ما جسم ما است ، ما به او بیشتر از هر کس عشق می ورزیم در جهت تامین خواسته های او تلاش می کنیم اما برای او اصلا اهميت نداردکه چه قدر تلاش کرده ایم تا جسم ما خوب به نظر آيد و آن هنگام که بميريم ما را ترک مي کند.
زن سوم مانند شان و موقعيت و ثروت ما است و موقع مرگ با بی تفاوتی هرچه تمام تر ما را ترک مي گويد و به سوی دیگران سرازیر میشود.
زن دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ نهایت کاری که برای ما می کنند بر سر مزار ما مي آيند ومقداری اشک خواهند ریخت. اما سرآخر ما را ترک می کنند.
ولي زن اول روح ما است چيزي که در هنگام لذتهاي خود او را از ياد مي بريم و اصولا چیزهای را در زندگی لذت می دانیم که لذت نیست و فکر میکنیم که داریم لذت می بریم ما همواره به دنبال ماديات و ثروت هستيم.در حالی که همه آنچه در دنیا فراهم نموده ایم فانی می شودوروح است که باقی می ماند و با اعمال و رفتار ما همراه ما درون قبر می آید و ما را همراهی خواهد کرد

در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.