کسی انـــگار می آید کسی از پشت دریـــــاها
تلنــــگر می زند بر من که ای آشــــفته تنــــها
دلت پرواز می خواهد ولی پایت زمین گیراست
تو گفتی دل نمی بنـدی به این دنـیا چه شد حالا
که از رفتن هراسـانی و روی رفتــنت رفتــه
هوای پــــر زدن داری نگو دیگر - اگر - اما
بیا بشکن حصــــارت را کمی هم آسمانی شو
برای خستگـــی هایت زمیـــــن دیگر ندارد جا
هوایی کرد چشمم را در این غربت نمی مانم
در این غوغای بد نـامی نمی خواهم شوم رسوا
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 10:38 توسط حسين همتي
|
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.