خود نمي دانم کجا رفتم به خواب !
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند !
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد ، داد شد!!
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است ، مرتد مي شوم
خوب اگر اين است ، من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است !
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم !
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم !!
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست!!
بت پرستم بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست !!
درد مي بارد چون لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم !!
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام !؟
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان!!
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي کسي مجنون نشد !
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن!
*****************
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن !
من نمي گويم که با من يار باش!
من نمي گويم مرا غمخوار باش !
من نمي گويم ، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است !!
روزگارت باد شيرين شاد باش!!
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش !!
******************
آه ! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود !
وای ! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود !
از در و ديوارتان خون مي چکد
خون من فرهاد مجنون مي چکد !!
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهاد تان !
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام !
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيارو دستم تنگ بود !
گر نرفتم هر د و پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود !
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه !
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه!
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت !!!
*************
چند روزی هست ، حالم ديدينی است
حال من از اين و آن پرسيدنی است
گاه بر روی زمين زل ميزنم !
گاه بر حافظ تفال ميزنم !
حافظ ديوانه فالم را گرفت !
يک غزل آمد که حالم را گرفت
*ما ز ياران چشم ياري داشتيم* *خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 8:19 توسط حسين همتي
|
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.