صراط
عشق را داريم، ولي معشوقهامان را انتخاب ميكنيم. عشق هميشه هست. آنچه كه جابجا ميشود معشوقها و محبوبها هستند. در فاصله تولد تا مرگ عشق هميشه جاري است و حركت هميشه برپاست. ما نميتوانيم از آنها جدا شويم كه اينها در ساخت ما، در تركيب ما حضور دارند. ما تنها ميتوانيم خودمان را با معشوقهامان مقايسه كنيم، و ما ميتوانيم معشوقهامان را با يكديگر مقايسه كنيم و با اين دو مقايسه، عشقهامان را رهبري كنيم و معشوقهامان را انتخاب نماييم. ما گذشته از عشق و سوزمان با فكر و شعور و با سنجش و مقايسه هم همراه هستيم. تا هنگامي كه فقط از همان عشق و همان حركتمان استفاده ميكنيم و تسليم عشق و شورمان هستيم و دنبال هوسمان ميگرديم، ناچار به بحرانها و درگيريهاي دروني مبتلا ميشويم.
در برابر سؤالهايي كه مثل كنه ميچسبند، عاجز و ناتوان ميمانيم كه چرا دنبال اين رفتي؟ و چرا از ميان همه اين را برداشتي و چرا خودت را تسليم كردي؟
مگر اينكه از اين سوالها فرار كنيم و خودمان را به شلوغيها و سرگرميها بسپاريم و يك لحظه سكوت را هم تحمل ننماييم. ولي اين فرار و سرگرمي هم هميشه راحتمان نميسازد و اين ماني بزرگ هم براي هميشه نميتواند رنگمان كند. فرار كاري نميكند، هنگامي كه ضعيفتر شدي، دستگير ميشوي. امروز، تا قدرت داري دست به كار شو.
ما دربرابر اين سوالها كه ما را به مقايسه و به سنجش و تعقل وا ميدارند مجبوريم كه به تفكر روي بياوريم و براي تفكر مجبوريم كه خلوتي و سكوتي را تحمل كنيم، كه: دليل العقل، التفكر و الدليل التفكر، الصمت. نشان عقل و سنجش تفكر است و نشان تفكر، سكوت و خلوت. تو تا ناشناسي نميتواني بسنجي و تا خلوتي نداشته باشي نميتواني فكر كني.
اين ماييم كه غوغاي درونمان را نميتوانيم براي يك لحظه هم تحمل كنيم و مجبوريم كه سروصدا راه بياندازيم و شادي و نشاط را روپوش شلوغي و غوغاي درونمان كنيم و از خود فرار نماييم.
ما از اين دسته هستيم كه ميخواهيم دل آشفته و سينه در هم شده را كه هر كس در آن خرگاهي برپا كرده و حكومتي راه انداخته، مهار كنيم. ميخواهيم در اين خانه بي حصار و در اين بتخانه كثيف نظمي به پا نماييم. ميخواهيم در اين خرابه بنايي به پا داريم و اين است كه از غوغاي اين همه فرياد و از فشار اين همه بار، به وحشت آفتادهايم و فرار كردهايم و به شادي و پاي كوبي پرداختهايم تا در زير پوشش نشاطمان خودمان را گم كنيم و با تنوعها، تحركمان را پايمال نماييم. ولي اين شدني نيست كه اين ماني بزرگ نميتواند براي هميشه در دل ما نقاشي كند و ما را فريب دهد. تنوعهاي هفت رنگ هم نميتواند اين پرده بزرگتر از هستي را در خود بگيرد و اينجاست كه پس از وحشت و فرار از خود، بايد آماده شويم و سرنخ را پيدا كنيم.
تو ميفهمي كه در روز اول مدرسه، لازم نيست كه از فيزيك عالي درس بگيري و غصه بخوري كه اين درس را نميفهمم و به خودت تلقين كني كه نميتوانم. تو نخواه كه در روز اول تصميمت، دلي را داشته باشي كه زندهدلها پس از سالهاي سال آباد كردهاند. و قلب سليمي را صاحب شده باشي كه رسولها با يك عمر رياضت و رنج ساختهاند و به نزد خدا آوردهاند.
قدم اول اين است كه فهميدهاي در تو چه ميگذرد و قدم دوم اين است كه اين وضع را توجيه نكني و قدم سوم اين است كه خودت را براي يك عمر درگيري آماده سازي و قدم چهارم اين است كه با محاسبهها و مقايسهها، خودت را همراه باشي.
تمرينها را شروع كني و از وزنههاي كوچك دست به كار شوي و براي بلا و ضربهها آماده شوي و آن وقت كه به عجز رسيدي و از پاي درافتادي، با اعتصام و استعانت گامهاي نهايي را برداري و با اين مركب راه بروي.
ميخواهي بدون جهاد و درگيري پاداش مجاهد را بگيري؟ تو براي يك مدرك، سالها رنج بردهاي و اين قدر شتاب نداشتهاي، چون كلاسها را فهميده بودي و در كلاس اول توقع درمان مريضهاي از همه جا رانده شده را نداشتي. اكنون هم با همين توجه ميتواني به اين ظرفيت برسي و اين قدر با عجلههايت از پا نيفتي. كساني كه كلاسها را شناختهاند و مراتب را ميشناسند، آرام و مسلط ميشوند.
خلوت و توجه،
فكر و شناخت معبودها،
عقل و سنجش آنها،
ملاك انتخاب،
عشق و ايمان و انتخاب،
جهاد و مبارزه،
بلاو ضربهها،
عجز و اضطرار،
اعتصام و استعانت.
اينها گامهايي هستند كه در پيش داري، تا به عبوديت برسي.
و در صراط مستقيم و نزديكترين راه تا هدف، تا رشد انسان، گام برداري.
همراهها را بشناسي
و از مانعها و مغضوبها
و از گمشدهها و از دست رفتهها، نشاني بدست بياوري. در سوره حمد، در امالكتاب، در سورهاي كه مادر قرآن است و قرآن از آن متولد ميشود و بدست ميايد، در اين سوره كه هميشه قرائتش ميكنيم، اين جريان را ميبينيم و اين كلاسها را مرور مينماييم.
در برابر سؤالهايي كه مثل كنه ميچسبند، عاجز و ناتوان ميمانيم كه چرا دنبال اين رفتي؟ و چرا از ميان همه اين را برداشتي و چرا خودت را تسليم كردي؟
مگر اينكه از اين سوالها فرار كنيم و خودمان را به شلوغيها و سرگرميها بسپاريم و يك لحظه سكوت را هم تحمل ننماييم. ولي اين فرار و سرگرمي هم هميشه راحتمان نميسازد و اين ماني بزرگ هم براي هميشه نميتواند رنگمان كند. فرار كاري نميكند، هنگامي كه ضعيفتر شدي، دستگير ميشوي. امروز، تا قدرت داري دست به كار شو.
ما دربرابر اين سوالها كه ما را به مقايسه و به سنجش و تعقل وا ميدارند مجبوريم كه به تفكر روي بياوريم و براي تفكر مجبوريم كه خلوتي و سكوتي را تحمل كنيم، كه: دليل العقل، التفكر و الدليل التفكر، الصمت. نشان عقل و سنجش تفكر است و نشان تفكر، سكوت و خلوت. تو تا ناشناسي نميتواني بسنجي و تا خلوتي نداشته باشي نميتواني فكر كني.
اين ماييم كه غوغاي درونمان را نميتوانيم براي يك لحظه هم تحمل كنيم و مجبوريم كه سروصدا راه بياندازيم و شادي و نشاط را روپوش شلوغي و غوغاي درونمان كنيم و از خود فرار نماييم.
ما از اين دسته هستيم كه ميخواهيم دل آشفته و سينه در هم شده را كه هر كس در آن خرگاهي برپا كرده و حكومتي راه انداخته، مهار كنيم. ميخواهيم در اين خانه بي حصار و در اين بتخانه كثيف نظمي به پا نماييم. ميخواهيم در اين خرابه بنايي به پا داريم و اين است كه از غوغاي اين همه فرياد و از فشار اين همه بار، به وحشت آفتادهايم و فرار كردهايم و به شادي و پاي كوبي پرداختهايم تا در زير پوشش نشاطمان خودمان را گم كنيم و با تنوعها، تحركمان را پايمال نماييم. ولي اين شدني نيست كه اين ماني بزرگ نميتواند براي هميشه در دل ما نقاشي كند و ما را فريب دهد. تنوعهاي هفت رنگ هم نميتواند اين پرده بزرگتر از هستي را در خود بگيرد و اينجاست كه پس از وحشت و فرار از خود، بايد آماده شويم و سرنخ را پيدا كنيم.
تو ميفهمي كه در روز اول مدرسه، لازم نيست كه از فيزيك عالي درس بگيري و غصه بخوري كه اين درس را نميفهمم و به خودت تلقين كني كه نميتوانم. تو نخواه كه در روز اول تصميمت، دلي را داشته باشي كه زندهدلها پس از سالهاي سال آباد كردهاند. و قلب سليمي را صاحب شده باشي كه رسولها با يك عمر رياضت و رنج ساختهاند و به نزد خدا آوردهاند.
قدم اول اين است كه فهميدهاي در تو چه ميگذرد و قدم دوم اين است كه اين وضع را توجيه نكني و قدم سوم اين است كه خودت را براي يك عمر درگيري آماده سازي و قدم چهارم اين است كه با محاسبهها و مقايسهها، خودت را همراه باشي.
تمرينها را شروع كني و از وزنههاي كوچك دست به كار شوي و براي بلا و ضربهها آماده شوي و آن وقت كه به عجز رسيدي و از پاي درافتادي، با اعتصام و استعانت گامهاي نهايي را برداري و با اين مركب راه بروي.
ميخواهي بدون جهاد و درگيري پاداش مجاهد را بگيري؟ تو براي يك مدرك، سالها رنج بردهاي و اين قدر شتاب نداشتهاي، چون كلاسها را فهميده بودي و در كلاس اول توقع درمان مريضهاي از همه جا رانده شده را نداشتي. اكنون هم با همين توجه ميتواني به اين ظرفيت برسي و اين قدر با عجلههايت از پا نيفتي. كساني كه كلاسها را شناختهاند و مراتب را ميشناسند، آرام و مسلط ميشوند.
خلوت و توجه،
فكر و شناخت معبودها،
عقل و سنجش آنها،
ملاك انتخاب،
عشق و ايمان و انتخاب،
جهاد و مبارزه،
بلاو ضربهها،
عجز و اضطرار،
اعتصام و استعانت.
اينها گامهايي هستند كه در پيش داري، تا به عبوديت برسي.
و در صراط مستقيم و نزديكترين راه تا هدف، تا رشد انسان، گام برداري.
همراهها را بشناسي
و از مانعها و مغضوبها
و از گمشدهها و از دست رفتهها، نشاني بدست بياوري. در سوره حمد، در امالكتاب، در سورهاي كه مادر قرآن است و قرآن از آن متولد ميشود و بدست ميايد، در اين سوره كه هميشه قرائتش ميكنيم، اين جريان را ميبينيم و اين كلاسها را مرور مينماييم.
برگرفته از کتاب صراط علی صفایی حائری(عین-صاد)
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 9:39 توسط حسين همتي
|
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.