- مبارک باشد . امیدوارم فرزند سالم و صالحی برایت شود!
بهرام با تعجب گفت :
- ببخشید ، شما از کجا می دانید که من منتظر تولد فرزندم هستم؟
پیر مرد خنده ای کرد و گفت :
- معلوم است . تو مدام به ساعتت نگاه می کنی. مدام در حال قدم زدن هستی . بر چهره ات نگرانی نقش بسته است و...
این پیشگویی درست پیرمرد برای بهرام گران تمام شد . او برای این که به پیرمرد بفهماند که " آنطور هم که فکر می کند دانا نیست " بلافاصله گفت :
- اشتباه می کنی! من منتظر هستم پرستار به من وقت ملاقات دهد ، تا به دیدن دوستم که تصادف کرده است بروم!
پیرمرد همانطور که از کنار بهرام دور می شد گفت :
- مجبور نیستی دروغ بگویی! تو داری پدر می شوی . منبعد باید دورغ گفتن را ترک کنی!
بهرام با این جواب سکوت کرد . پس از لحظه ای کوتاه خواهر او با یک دسته گل بزرگ وارد سالن انتظار شده و خود را به بهرام رساند . بهرام رو به خواهرش گفت :
- پیرمردی که نمی دانم از کجا پیدایش شده بود ، بدون هیچ مقدمه ای گفت " مبارک است که داری پدر می شوی! " من مانده ام که او از کجا فهمید من دارم پدر می شوم؟
خواهر بهرام خنده اش گرفت و گفت :
- واقعا خنگ هستی پسر! خب معلوم است ، تو در سالن انتظار بخش زایمان ایستاده ای . هر بچه ای هم تو را ببیند می فهمد که می خواهی پدر شوی! ... بهرام جان ، تو داری پدر می شوی . منبعد باید خنگ بازیت را ترک کنی!
بهرام وقتی همه چیز دستگیرش شد ، به شدت خنده اش گرفت . تا جائیکه صدای قهقهه اش در تمام بخشها به گوش می رسید . با صدای خنده بهرام ، یکی از خانمهای پرستار از بخش زایمان خارج شد . بهرام از ترس پرستار خنده اش قطع شد . پرستار خود را به بهرام رساند و گفت :
- به خنده اتان ادامه دهید آقا! ، شاد باشید! دخترتان به دنیا آمد . شما پدر شدید . منبعد باید غم و اندوه را ترک کنی!
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.