عصر روز آخر ماه شعبان بود. دستبند به دستش زده بودند و می خواستند او را ببرند. مرد به او گفت: خوشحالم که دستگیرت کردند. در مدتی که نیستی، نفس راحتی خواهم کشید. پوزخندی زد و جواب داد: تو آنقدر بیچاره ای که اگر من هم نباشم، باز گناه خواهی کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 11:58 توسط حسين همتي
|
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.