صبح زود، همین که از خانه بیرون زد گفت: «مسابقه می دیم!» و قبل از اینکه نظر او را بشنود، ادامه داد: «از الان تا شب». چشمش به زنی که از سر کوچه می آمد افتاد؛ نگاهش را کج کرد. به شیطان گفت: فعلاً یک – هیچ به نفع من!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 11:59 توسط حسين همتي
|
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.