آزمون خردمندان

روزى مردى خردمند در گذر از كوهستانى در ميان نهر آبى، سنگى گرانبها پيدا كرد و روز ديگر، مسافرى را گرسنه يافت. پس بساط پذيرايى گشاد تا او را طعامى دهد. مسافر گرسنه، سنگ پربها را ديد و آن را از مردم خردمند طلبيد و مرد خردمند، بىدرنگ، آن را تقديم وى كرد. مسافر گرسنه با شادمانى از اين پيشآمد خوش يُمن، به راه خود ادامه داد. او مىدانست كه اين مرد خردمند، چه سنگ پر ارزشى را بىجنگ و دعوا، با طيب خاطر براى هميشه به او داده است؛ امّا چند روز بعد، برگشت تا سنگ مرد خردمند را به وى باز پس دهد.
ـ مىدانم چه سنگ باارزشى به من هديه كردهاى؛ امّا آن را بازپس مىدهم به اين اميد كه آنچه را كه در درون توست و تو را قادر مىسازد كه اين گونه سنگ به اين باارزشى را به آسانى و رضايت خاطر به من ببخشى، به دست آورم.
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.