هوا رو به سردی می گذاشت و پیرمرد، هر روز صبح از کلبه جنگلی اش بیرون می آمد و برای زمستانی که در پیش رو داشت، هیزم می شکست. صدای تبر پیرمرد، آسایش پرنده را سلب کرده بود. نمی دانست تا کی باید صدای گوشخراش ضربه های تبر را تحمل کند...

یک روز که پرنده صبرش تمام شده بود، زبان به نفرین باز کرد و آرزو کرد که ای کاش هیزم شکن پیر بمیرد و سکوت دوباره به جنگل برگردد...

برف همه جا را سفید پوش کرده بود و پرنده که از سرما می لرزید، طبق عادت سالهای گذشته، به سمت کلبه پرواز کرد و روی دودکش آن نشست؛ اما هیچ گرمایی از دودکش بیرون نمی آمد. کمی که دقت کرد، متوجه سکوتی شد که بر جنگل حاکم شده بود...