زخمی و خاکی، بیرون مزرعه، روی زمین افتاده بود. کار کسی غیر از پیرمرد بدعنق نمی توانست باشد. قبلاً اخطار داده بود که اگر درست کار نکنی، کلاه هایمان توی هم می رود. حتی یک بار هم گفته بود کاری نکن که مجبور شوم بیرونت کنم. البته او هم کم نگذاشته بود؛ ولی خب، بیشتر از این نتوانسته بود کاری انجام دهد و نهایتاً تهدید پیرمرد عملی شد. ... کلاغ ها که آن حوالی پرواز می کردند، او را دیدند و آمدند، دورش نشستند. از آثار و شواهد فهمیده بودند قضیه از چه قرار است. از شرم سرشان را پایین انداخته بودند و چیزی نمی گفتند. سرانجام یکی از آنها گفت: «شرمنده! همه اش تقصیر ما بود». مترسک، در جواب فقط اشک می ریخت.