در آستانه شروع جنگ بدر، مسلمانان مي‌كوشيدند هرچه زودتر خود را به سپاهيان اسلام برسانند. در اين ميان، پدر و پسري بر سر اينكه كدام‌يك به ميدان برود وكدام‌يك در خانه بماند، به بحث و مشاجره پرداختند. پدر مي‌گفت: من به جهاد مي‌روم و تو در خانه بمان. پسر نيز مي‌گفت: خير، تو بمان و من به جهاد مي‌روم. در نهايت، قرعه انداختند و قرعه به نام پسر افتاد و او به جهاد رفت و شهيد شد.
بعد از مدتى، پدر، پسر را در عالم رؤيا،‌در سعادت بي‌نظيري ديد كه به او مي‌گويد: پدر جان! آنچه خدا به ما وعده داده بود، همه حق و راست بود. پدر نزد رسول اكرم(ص) آمد و گفت: يا رسول الله! اگر چه من پير شده‌ام و استخوان‌هايم ضعيف و سست شده است، ‌ولي آرزوي شهادت دارم. من نزد شما آمده‌ام تا دعايم كنيد كه خداوند شهادت را روزي من كند. رسول خدا(ص) دست به دعا برداشت و فرمود: خدايا! براي بنده مؤمنت شهادت روزي فرما. يك‌سال بعد در جريان جنگ احد، آن پيرمرد به فيض عظيم شهادت رسيد.[2]
[2]. محمدجواد صاحبى، حكايت‌ها و هدايت‌ها در آثار استاد مطهرى، قم، انتشارات تبليغات اسلامى، 1368، ص 45.