اندر حكايت ذوالنّون مصرى يافتم كه روزى با اصحاب در كشتى نشسته بود در رود نيل به تفرّج؛ چنان كه عادت اهل مصر است. كشتى ديگرى مى‏آمد و گروهى از اهل طَرَب در آن‏جا فساد همى كردند. شاگردان را آن كار، بزرگ نمود. گفتند: «أيّها الشيخ! دعا كن تا خدا آن جمله را غرق كند، تا شومى ايشان، از خلقْ منقطع شود».

ذوالنّون، بر پاى خاست و دست‏ها برداشت و گفت: «بار خدايا! چنان كه اين گروه را اندر اين جهان، عيشِ خوشى داده‏اى، اندر آن جهان نيز عيش خوششان ده!».

مريدان، متعّجب گشتند از گفتار وى. چون كشتى پيش‏تر آمد و چشمانِ اهل طرب، بر ذوالنّون افتاد، فرا گريستن آمدند و رودها بشكستند و توبه كردند و به خداى بازگشتند.

ذوالنّون، شاگرد را گفت: «عيش خوشِ آن جهانى، توبه اين جهانى بُوَد. نديديد كه مُراد، جمله حاصل شد و شما و ايشان به مراد رسيديد، بى‏آن‏كه رنجى به كسى رسيدى؟».