استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور....

اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی
تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی بر گشت.
استاد پرسید :چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچِِ ،هر چه جلو تر میرفتم خوشه های پر پشت تر میدیدم
وبه امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت:عشق یعنی همین......
شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو وبلند ترین درخت را بیاور.اما باز هم به یاد داشته
باش که نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید:که شا گرد را چه شد؟
و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
ترسیدم که اگر به جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت:ازدواج هم یعنی همین....!!!
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.