در حوالی بساط شیطان
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند جوابش را ندادم.. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق مي كني .تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي دهد اينها ساده اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
در این سالها سعی کرده ام هر چیز مفیدی پیدا می کنم در اینجا قرار دهم.